الفبای سیاست

 

اولین فراگیری سیاسی من برمی­گرده به ثبت نام برای مدرسه. فقط 6 سالم بود که خواهرم داشت بهم اسم رئیس جمهور و رئیس مجلس و نخست وزیر و ال و بل را یاد می­داد توی اون دوره زمونه تمام آگاهی سیاسی من به دو تا اسم منتهی می­شد. امام خمینی که مث هر بچه­ای توی اون دوره و زمونه خوب می شناختم و صد البته صدام را با ان شعر معروف صدام خره گاو منه... . البته کسانی مث میرحسین یا خامنه­ای یا رفسنجانی رو نه. من مسلما اون زمان با اونا هیچ کاری نداشتم صادقانه بگم اسم خامنه­ای رو زود یاد گرفتم برای اینکه می­تونستم به صبحانه­های جمعه که خامه عسل بود و البته اگه می ذاشتی کنار گزینه‌های مثل حلیم و آش و عدسی خیلی باب طبعم نبود فکر کنم و یادم بمونه ولی رفسنجانی فکر کنم از همه سخت­تر بود چون دقیقا یه توسری از آبجی خانوم خشن خوردم :(

قشنگ یادمه که توی راهروی مدرسه دوازه امامی نشسته بودم و منتظر بودم تا نوبتم بشه برم برای خزعبلات ثبت نام. از توی کوچه ما من و زهرا و فاطمه و طیبه داشتیم می رفتیم اول. توی اون جمع فک کنم خنگ­تر بودم که کفر آبجی خانوم رو در اوردم که یه مشگون ازم گرفت ولی در عوض توی واکسن زدن من از اونای دیگه شجاع­تر بودم و اصلا گریه نکردم یادمه با مامانم رفتم درمانگاه شوش برای واکسن کلاس اول. خیلی از بچه­ها دختر و پسر اونجا بودن و من با خیال راحت داشتم به اشک­ها و نق و نوق بچه­های دیگه نگاه می­کردم البته صادقانه باید بگم این تصویری که توی ذهن من مونده شایدم منم نق نق می­کردم اله و العلم.

داشتم در مورد فراگیری سیاسی و اولین آگاهی سیاسی­ام می­گفتم و اینکه این آگاهی اولیه منوط شده بود به یادگیری یه سری اسم و سمت که من هنوزم که هنوزه یادم نمی­اد اصلا اینا رو ازم پرسیدن؟ اما اینکه چرا توی اون راهروی نیمه تاریک مدرسه تقریبا همه بچه­ها داشتن اون اسم­ها رو بلغور می­کردن برام جای سواله؟! واقعا من اون لحظه دلم می­خواست به جای یادگرفتن اون اسم­ها می­رفتم و توی حیاط خیلی خیلی خیلی بزرگ مدرسه بازی می­کردم حیاطی که قبلا هم وقتی با مامانم می­اومدیم درس خواهرمو بپرسیم یا کارنامه­اش رو بگیریم خیلی دیده بودم و حالا اون حیاط از اول پاییز مال من می­شد :)

خب می­تونم بگم الحمده اله این آگاهی سیاسی و آموزش­های خشن مربوط به اون تا مدت­ها تعطیل شد و اگه هم چیزی به معلومات سیاسی من اضافه شد از صدقه سر تلویزیون و حرف­های مردانه مهمانی­ها و حرف­های روزانه تورم که خب احتمالا یوخده فحش و دری بری توش بود و گاهی روزنامه بود و برای من اصلا مهم نبود که کی می­رود کی می­آد.

اما شاید زورکی یاد دادن اسم­ها هم بد نبود یادمه همون اولین روز مدرسه. ما بچه­های کلاس اولی رو گذاشتن تنگ دیوار حیاط تا بقیه بچه­های بالاتری صف بشن و برن سرکلاس هاشوون و بعد ناظممون که فک کنم خانم تاجیک بود اسمش، اومد و دونه دونه اسم هامون رو خوند و هر کدوممون را سپرد به معلم هامون. منو زهرا و فاطمه کلهم از هم جدا شدیم (طیبه هم از همون اول جز گروه ما نبود اون اصلا توی کوچه بازی نمی­کرد مامانش معلم بود و بهش اجازه نمی­داد با بچه­های کوچه بازی کنه). ولی در عوض همون موقع که خانم ناظم داشت در مورد نظم و انظباط و ناخن و لیوان و دستمال حرف می­زد بهمون گفت که آشغال هم نباید توی حیاط و کلاس بریزیم چون اقای خامنه­ای باید تمام این حیاط بزرگ رو تمیز کنه آقای خامنه­ای سرایه­دار مدرسه­مون بود یه آقای قد بلند و با ریش و سیبل جوگندمی و یه دوچرخه سبز که یه خورجین هم روش بود. موقع اومدن توی حیاط مدرسه کنار در ایستاده بود  به اصطلاح بابای مدرسه بود اونجا بود که پاردوکس سیاسی من شروع شد من تا مدتی همش فکر می­کردم بابای مدرسه­ی ما همون رئیس جمهور!!‌ 9 ماه بعد وقتی امام فوت کرد و اقای خامنه­ای شد رهبر من تازه قیافه­ها را تشخیص دادم اما بازهم فکر می­کردم این بابای مدرسه ما حتما داداش یا فامیل رهبر باشه خلاصه من خنگ هیچ وقت هم نشد که از یکی بپرسم و خودمو از این شک عظیم رها کنم. البته صادقانه هنوز هم فکر می کنم شاید نسبتی باشه من چه می دونم؟ اما هر چی بود من همیشه به بچه­های بابای مدرسه به خاطر داشتن یه حیاط بزرگ بخصوص رشک (شایدم حسودی) می­بردم به نظرم اونا ظهرهای جمعه آدم­های خوشبختی بودن برای اینکه هر چقدر هم توی حیاط داد و بیداد راه می­انداختند کسی سرشو از توی پنجره خونه روبروی بیرون نمی­اورد که داد بزنه مریممممممممم یا مامانشون صداشون نمی­زد که بیا توی اتاق بابات خوابه :( ولی خب بچه های اقای خامنه ای بابای مدرسه از این حیص و بیض راحت بودن ولی ما باید جواب صد و یک نفر رو می دادیم.

 

اینا رو نوشتم که بازم بگم خرداد شد. اصولا یه شعری هست که می گه ما به خرداد پرحادثه عادت داریم گفتیم که بگیم ما هم خیلی از بچگی تو نخ سیاست و اینا بودیم. همین

 

/ 1 نظر / 27 بازدید
اشرف گیلانی

بچه های بیچاره نسل ما که همه داغون سیاست بازی ایم. امروزیا انگار یه دغدغه های دیگه ای هم دارن! ما راويان قصه هاي رفته از ياديم... سلام و به روزم