تیری به وسعت تیر آرش

برف می بارد ‎؛


برف می بارد به روی خار و خارا سنگ؛


آنک، آنک، کلبه ای روشن؛


در کنار شعله ی آتش؛


قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز؛

 

 گفته بودم زندگی زیباست؛


گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاین جاست.


آسمان باز؛


آفتاب زر؛


باغ های گل؛


دشت های بی در و پیکر؛


آمدن، رفتن، دویدن؛


در غم انسان نشستن؛


پا به پای شادمانی های مردم، پای کوبیدن؛


کارکردن، کار کردن؛


آرمیدن.


آری، آری، زندگی زیباست؛


زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست؛


گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست؛


ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.


زندگانی شعله می خواهد.


صدا در داد عمو نوروز:


‹‹ شعله ها را هیمه باید روشنی افروز؛


کودکانم، داستان ما ز آرش بود.


او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

 
روزگاری بود؛


روزگار تلخ و تاری بود؛


بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره؛


دشمنان بر جان ما چیره.


ترس بود و بال های مرگ؛


کس نمی جنبد، چون بر شاخه، برگ از برگ؛


سنگر آزادگان خاموش؛


خیمه گاه دشمنان پر جوش؛


انجمن ها کرد دشمن؛


رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛


تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند؛


هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.


نازک اندیشانشان، بی شرم؛


      که مباداشان دگر، روز بهی در چشم؛


یافتند آخر فسوفی را که می جستند ….


چشم ها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جستجو می کرد.


وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:


آخرین فرمان؛


آخرین تحقیر ….


مرز را پرواز تیری می دهد سامان؛


گر به نزدیکی فرود آید؛


خانه ها مان تنگ؛


آرزومان کور …


ور بپرد دور ؛


تا کجا؟ تاچند؟


آه!… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟


هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛


چشم ها، بی گفتگویی، هر طرف را جستجو می کرد.


صبح می آمد"


پیرمرد آرام کرد آغاز؛


پیش روی لشگر دشمن سپاه دوست!


دشت نه دریایی از سرباز


لشگر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور؛


دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛


کودکان بر بام؛


دختران بنشسته بر روزن؛


مادران غمگین کنار در؛


کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته؛


خلق چون بحری بر آشفته؛


به جوش آمد؛


خروشان شد؛


به موج افتاد؛


برش بگرفت و مردی چون صدف؛


از سینه بیرون داد.

 

"مـــنــــم آرش ! "

 


"مـــنــــم آرش ! "      


چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛


‹‹ منم آرش سپاهی مرد آزاده؛


به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده؛


کمانداری کمانگیرم؛


شهاب تیز رو تیرم؛


مرا تیر است آتش پر؛


مرا باد است فرمانبر؛


ولیکن چاره ی امروز، زور و پهلوانی نیست.


رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی  نیست.


پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد؛


به آهنگی دگر، گفتار دیگر کرد:


درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!


که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.


به صبح راستین سوگند!


به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند!


که آرش جان خود در تیرد خواهد کرد؛


پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند؛


درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش؛‌


نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش؛


زمین خاموش بود و آسمان خاموش ؛


تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.


به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید؛


هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید؛


نظر افکند آرش سوی شهر آرام؛


کودکان بر بام؛


دختران بنشسته بر رو زن؛‌


مادران غمگین کنار در؛


مردها در راه؛


دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز؛


راه واکردند .


کودکان از بام ها او را صدا کردند.


مادران او را دعا کردند؛‌


پیر مردان چشم گرداندند.


دختران بفشرده گردن بندها در مشت


همره او قدرت عشق و وفا کردند. 

 
آرش اما هم چنان خاموش؛


از شکاف دامن البرز بالا رفت؛


وز پی او؛


پرده های اشک پی در پی فرود آمد.

 


بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز


خنده بر لب, غرقه در رویا


کودکان با دیدگان خسته و پی جو


 در شگفت از پهلوانی ها


شعله ها کوره در پرواز,


بادها در غوغا

 

  شامگاهان؛


راه جویانی که می جستند ، آرش را به قله ها، پی گیر؛


باز گردیدند؛


بی نشان از پیکر آرش؛


باکمان و ترکشی بی تیر؛


آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش؛


کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش؛‌


تیر آرش را سوارانی که می راندند برجیحون؛


به دیگر نیمروزی از پی آن روز؛


نشسته بر تناور ساق گردو یی فرو دیدند؛


آنجا را از آن پس؛


مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند؛

 

 
آفتاب و ماه را در گشت؛


سال ها بگذشت.


در تمام پهنه ی البرز؛


وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید؛

 


وندرون دره های برف آلودی که می دانید؛


رهگذرهایی که شب در راه می مانند؛


نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند؛‌


و نیاز خویش می خواهند .


با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ؛


می کندشان از فراز و از  نشیب جاده ها، آگاه؛


می دهد امید؛


 می نماید راه.


در برون کلبه می بارد 


برف می بارد به روی خار و خارا سنگ


کوه ها خاموش


دره ها دلتنگ


راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ.....


کودکان دیری است در خوابند


در خواب است عمو نوروز


می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان


شعله بالا می رود, پر سوز........

 

داستان ازآنجا شروع شد که:

((میان ایران و توران سالها جنگ وستیز بود در نبرد میان افراسیاب و منوچهر شاه ایران سپاه ایران شکست سختی می خورد این واقعه در روز اول تیر اتفاق می افتد و در گذشته این روز برای ایرانیان عزای ملی بود و جالب است بدانید هنوزم دیدار از خانواده های عزادار در این روز میان زرتشتیان رایج است سپاه ایران در مازندران به تنگنا می افتد سر انجام دو سوی نبرد به سازش در آمدند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان بر خیزد پذیرفتند از مازندران تیری به جانب خاور پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ یک از دو کشور از آن فراتر نروند تا در این گفتگو بودند فرشته زمین اسفندیارمذ پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگترین کماندار بود و به نیروی بی مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می کرد . فرشته زمین به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند.آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته است و باید توش و توان خود را در این را بگذارد.او خود را آماده کرد برهنه شد و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تن درستم و گژی در وجودم نیست ولی می دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آن گاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند بر آمد و به نیروی خداداد تیر را رها کردو خود بی جان بر زمین افتاد(درود بر روان پاکش).هرمز خدای بزرگ به فرشته باد فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد . تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود جیهون بر تنه درخت گردویی که بزرگتر از آن در گیتی نبود ؛نشست .آن جا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن  گرفتند .جشن تیرگان در میان ایرانیان از این زمان پدیدآمد.))

 و حالا اول تیر ماه سالروز تعیین مرزهای افسانه ای ایران باستان است و حماسه یا افسانه آرش :)

تیرگان برتان مبارک
 

/ 5 نظر / 7 بازدید
یاسر داودفر

سلام دوست عزیز ... با 15 کاغذ دیواری تازه و دوست داشتنی از بازیگران ، خوانندگان و مذهبی آپم ... منتظر حضور گرمت هستم ... با تشکر

زهرا

مثل همیشه عالیو کامل لطف کن و بگو اینا رو از کجا کش میری[نیشخند] دستت کج نبودا...

باد صبا

سلام دستتون درد نکنه. کسی توی این گرما به یادش نبود. خیلی لطف کردید که نوشتید [گل]