...

دست این همکار کنار دستیم شکسته لطفلی الان دست نداره !!!!

البته این دوست عزیز اونقدر اعتماد به نفس زیادی داره که دیشب نصف شب انقدر از سنگینی گچ ها کلافه شده بوده ساعت ۴ صبح رفته توی حموم و خودشو از شرش خلاص کرده و امروز صبح هم هلک هلک رفته دکتر و دکتر گفته شما خیلی خیلی ... کردید که گچ دستتان را سر خود باز کردید اما این بغل دستی بی دست ما ککش هم نگزیده و می گه خودش بعد از ظهر می ره خونه و دستشو می ذاره توی آب گرم و ماساژ می ده به روش گذشتگان

تا این دری خانوم این حرفا رو زد منم یاد عمه خانومم افتادم که اونم عقیده بسیار راسخی به خود درمانی و البته دکتر شدن و درمان دیگران دارند این عمه خانوم ما خیلی باحاله و کلا سوژه خانواده چرا که با اعتماد به نفس فوق العاده که داره شما را تقریبا تا قبرستون هم می بره البته این دکتر بازی ها رو عمه خانوم از صدقه سر مادر شوهرش داره یادمه بچه که بودیم همیشه دَیزه معصومه (اصفهانی ها یا حالا اطرافیان من البته قدیمی ها به خاله دَیزه یا همون دایزه می گفتند البته از همان لفظ دایی گویا گرفته شده) یه زن ریز نقشی بود که از بس پیر بود دولا دولا راه می رفت و البته تند تند این دیزه معصومه وقتی که مرد یه ١٠۵ سالی داشت ولی تقریبا تا ٢ سال آخر عمرش هنوز پابرجا بود و خودش کارهاشو میکرد این دَیزه معصومه تقریبا دکتر طب سنتی فامیل بود و البته شکسته بند بسیار قابلی هم بود و گاها در نبود قابله این کار رو هم می کرد اما شکسته بندیش حرف نداشت یادمه همیشه می امد و به مامان بزرگم سر می زد و یه یه چند ساعتی کنار دست مامان بزرگ می شنست و می رفت برای من همیشه دولا راه رفتنش جالب بود با چادری که دور کمرش می بست و تند تند راه می رفت. و البته بین تمام علاقه این دیزه معصومه  و شوهرش شهره بود به طوری که این خاله ریزه فامیل یه ١٠ سالی از شوهرش بزرگتر بود و تا ۴٠ سالگی هم بچه دار نشده بود و فقط یه پسر که اونم شوهر عمه من بوده داشته و هر وقت این تب می کرده اونم تب می کرده و برعکس حتی موقعی هم که این خاله ریزه مرد بعد از چهلش هم شوهرش رفت و توی تمام این مدت بعد از مرگ زنش هم مریض توی خونه و بیمارستان بود

اینو می گفتم که از فیوضات این دیزه معصومه این بود که عمه خانوم با اعتمادبه نفس من هم خودشو اول دستیار و بعد دکتر فامیل معرفی کرد و البته با تبلیغات زیاد خودشو شکسته بند جا زد!!!! اما از شما چه پنهان که این عمه خانوم ما از تیپ امام زاده های که فقط کور می کنه و شفا توی راسته کاریش نیست یادمه داداش بزرگم تازه نامزد کرده بود و عروس جدید خونه ما کلی عزیز بود و البته خب مامانم و بابام به شوق عروس دار شدن کلی برای عروس جدید کلاس می ذاشتند از قضا یه روز که عروس تازه خونه ما بود پاش توی راه پله ها ضربه دید و انگشت پاشم آسیب. که بازم از قضا عمه خانوم خونه ما بود و دکتر بازیش گل کرد بابام اون موقع خونه نبود مامانم هم توی رودربایسی با خواهر شوهر گیر کرده بود و عمه خودش دست به کار شد و تخم مرغ و زردچوبه را با هم مخلوط کرد و اول انگشت عروس جدید رو ماساژ‌ داد و ماساژ داد و بعد همون مخلوط دکتریش رو گذشت روی انگشتش ! و جوونم براتون بگه که همون شب خان داداش مجبور شد خانومش رو اول ببره بیمارستان و بعد خونه باباش چون طفلک زن داداشم انگشتش به دلیل ماساژهای عمه خانوم در رفته بود و تا یه مدتی لنگ لنگان قدم میزد. از اونجا بود که من فهمیدم این عمه خانوم دکتر قلابی و برعکس مادر شوهرش بیشتر چلاق می کنه تا ...

به هر حال دکتر بازی این همکار بی دست ما باعث شد تا ما یادی از دیزه معصومه خدابیامرز کنیم و البته یادی هم از عمه خانوم دکتر  اما  واقعا بعضی از آدم ها با اینکه بخش خیلی کوچیکی از خاطرات آدم هستند اما تاثیر زیادی روی آدم دارند من هنوز هم که هنوزه هر وقت یاد خاله ریزه می افتم یه حال خوشی بهم دست می ده حس خوبی بود هر وقت می دیدمش از دولا دولا راه رفتنش از لهجه غلیظش از کلمات قدیمی که مجبور بود ترجمه کنه از تند تند راه رفتنش از همه اینا خوشم می اومد خدا بیامرزدش

(البته شما برای آشنایی بیشتر میتونید این پست خواهر خانوم در مورد قوم خویش پدری رو بخونید که عمه های بنده به زیبای توصیف شده اند http://parsinam.persianblog.ir/post/82/)

/ 6 نظر / 7 بازدید
باد صبا

سلام ماشالله روزی کمتر از هجده تا پست نمی نویسید. البته خیلی خوبه. متاسفم که این همکارتون ایتطور شده. ببینم شما که شیطونی نکردید ها؟ بله اون نوشته آبجیتون خیلی بامزه بود. راستی از موشه توی مدرسه موشها (نارنجی) چه خبر؟ [گل]

باد صبا

خدا رحمتشون کنه. ایشون چقدر دوست داشتنی بودند

باران

سلام عدیدم ممنون که یه پست خصوصی برام گذاشتی کلی خوشحال شدم م م م مم ممممممممممممممم عیدت پیش پیش مبارک .هر چند تا چهارشنبه همدیگر رو هی میبینیم امااااااااااااااااااااااااا عیدت مبارک. خدا همه مریضا رو شفا بده

زهرا

[قهقهه]می بینم که تو و مژی دوره افتادید که اعضای فامیل رو معرفی کنید. قضیه زن داداش گرامی رو یادم نمیاد ولی خوب شاید برای همین باشه که با ماها خوب نیست.نه؟؟ تا حالا به این فکر کردی[خنده] خدا دیزه و حاج اکبر بیامرزه که از صدقه سر اینا عمه محترم یه چیزی الا بختکی یاد گرفت. اگه یادت باشه عمه محترم عشق گوش سوراخ کردن هم داشت. نه؟؟ طوری که هر گوش من دو تا سوراخ داره. فکر کنم دیده هیچ کس نمیخواد گوشش و سوراخ کنه و تا من و دیده افتاده رو من و ده سوراخ کن.[قهقهه]

ابجی خانوم

لطفلی دست نداره یعنی چی اخه مردم از خنده