روزتون مبارک خانوم

شاید خاطره ای که الان می خوام بنویسم جز خصوصی ترین خاطره هام باشه و تقریبا می تونم بگم فقط یکی اونو می دونه

اینم حالا اینجا می گم چون به این اعتقاد دارم .... آخرش می گم

کلاس دوم راهنمایی بودم و تقریبا می تونم بگم یه دانش آموز کاملا معمولی بودم که هیچ درخششی توی مدرسه نداشتم فقط گه گداری توی کلاس ریاضی جرقه می زدم و البته دقیقا جلسه بعد گند می زدم و با تمام تلاشی که توی درس علوم داشتم اصلا نمی درخشیدم و اوه در زبان انگلیسی یه خنگ به تمام معنا و دیکته با تجربه بدی که سال گذشته اش داشتم تبدیل به یک هیولا واقعی برای من شده و مابقی درس ها هم کاملا معمولی و البته در هنر که یه افتضاح واقعی بودم خطم که خرچنگ قورباغه و نقاشی هام در حد همون دوران خردسالی مونده بود و البته هنوز هم !!!

بگذریم که سالهای گند بلوغ هم بود و جوش های گه گداری که البته خدا رو شکر خیلی ضایع نبود و تمام اینها باعث شده بود تا من خیلی خجالتی باشم و تقریبا حتی در جمع دوستانم هم ساکت باشم و این رو بذارید در کنار اینکه توی همون مدرسه توی گروه خودت دختر عمه ای هم باشه که تقریبا درس خون و پرانرژی و شلوغ از اون تیپ دخترهای که یه عالمه دوست داره و تو و اون فقط و فقط راه مدرسه را به اجبار خانواده ها طی می کنید که الحمده الله بعد از چند ماه با تغییر شیفت ها این مسئله به خودی خود حل شد و ما دیگه مجبور هم نشدیم با هم همقدم بشیم و حتی الان هم ازش خبری ندارم و آخرین بار شب عروسیش دیدمش و اون رفت اهواز !!!!

توی همین دوره که هیچ چیز خارق العاده نداشتم یه روز ظهر که ورزش داشتیم  و من توی حیاط مدرسه با اون مانتوی سرمه ای و روسری سفید که وقت ورزش باید می پوشیدیم (و من هنوز فلسفه روسری سفید رو درک نکردم) با یه شلوار گرمکن که یادم نمی آد چه رنگی بود داشتم شلنگ تخته می انداختم همون روزها نقطه قوت من و نقطه اعتماد من قدم بود (البته فکر نکنید من خیلی بلندم اما نمی دونم چرا همه دوستام کوتاه هستند!!!؟؟!!!) خانوم هنرمون خانم منافی ظاهر (بله درست حدس زدید خانم فرحناز منافی ظاهر بازیگر تلویزیون ) که اون موقع سر سریال پدر سالار کلی معرف بود داشت از حیاط رد می شد و من ایستادم تا بهش سلام کنم. جواب سلامم رو داد بی مقدمه بهم گفت تو خیلی خوشگلی!!!! منم متعجب گفتم خانوم با مائید ؟ گفت آره واقعا خوشگلی بزرگ بشی از اون دخترهای خوشگل می شی!!!!!!

وای منوو می گی توی آسمون سیر می کردم یک اعتماد بنفسی پیدا کرده بودم که از فرداش همش جلوی آینه بودم تا خوشگلی هامو کشف کنم !!!!!

به نظرم واقعا اون تعریف بی مقدمه واقعا روم تاثیر گذاشت حداقلش این بود که احساس خیلی بهتری از خودم توی اون شرایط پیدا کردم شاید بعدها خیلی در مورد قیافه ام نظر دادند اما اون تعریف برام واقعا حیاتی بود و اعتماد به نفس یه دختر 12-13 ساله خجالتی رو خیلی بالا برد.

حالا امروز هم که روز معلم بود این خاطره رو تعریف کردم که بگم معلم ها همیشه به آدم یه چیز رو یاد نمی دند حداقل خانوم منافی ظاهر که معلم هنرم بود من چیزی ازش یاد نگرفتم در کلاسهاش یعنی پیشرفتی نداشتم اما اون با حرفی که زد و الان مطمئناً یادش نیست خاطره فراموشی نشدنی رو برای من گذاشت مسلما توی دوره نوجوانی همه ماها بخصوص دخترها نیاز به تعریف و تمجید از ظاهرشون داشته باشند که متاسفانه این کار رو حداقل هیچ معلمی به غیر از خانم منافی ظاهر برای من نکرد و من الان که  به خودم نگاه می کنم می بینم که اون واقعا بهترین چیز رو به من داد و برای همینم توی این پست به همه معلم ها روزشون رو تبریک می گم و به خانوم منافی ظاهر البته اختصاصی تر تبریک می گم برای اعتماد به نفسی در مورد قیافه ام بهم داد

روزتون مبارک خانوم  

 

البته اونای که منو نمی شناسید فکر نکنید که من خیلی خوش گلممممممم

/ 8 نظر / 5 بازدید
مهدیه

چه خاطره جالبی ... شارژ اعتماد به نفس ...

تیله

سلام. چه خاطره جالبی و چه معلم هنر خوبی! واقعا" تو اون سن این تعریف ها حیاتیه! من که خیلی دلم می خواست ! ولی همیشه همه قربون خواهر کوچیکترم می رفتن .

Mody

[نیشخند][قهقهه] خاطره جالبی بود، فکر کنم همین الانم کسی این حرف رو بهت بزنه باعث اعتماد به نفس و اینا میشه، جز اینه؟[چشمک]

باد صبا

سلام خدا خيرش بده دستتون درد نكنه يه نكته تربيتي مهم ازتون ياد كرفتم

حوریا

ای ول معلم!خاطره ی بامزه ای بود.[لبخند]

باران

ای ی ی واقعاً مریم[تعجب][نیشخند]

سلام عزیزم.گول این خانم را نخورید.اگر خبر نداری بدون که این زن جادوگری بیش نیست.تمام پس انداز زندگیش را خرج دعا و جادو میکنه تا خوشبختی دیگران را از بین ببره به دلیل عقده های روحی و روانی.این جاوگر اصلا وجهه خوبی در کار سینما نداره.مطلقه است واین طلاقش نتیجه تهمتهایی است که به دخترهای بی گناه زده.