جای خالی سلوچ

باز هم  می­آزاردت. آرامت نمی­گذارد. تنها امید فراموشی هست. اما چه چیز را می­توان فراموش کرد؟ همه چیز را؟ نه. کیسه آرد نگاهت می­کند! نه، همه چیز را نمی­توان. حتی ناداری را می­توان از یاد برد، اما برخورد دو غریزه را نه! برخوردی به خشونتِ در هم شکستن دو چنار در طوفان. نه؛ نمی­توان حلش کرد. نمی­توان هضمش کرد. گرهی نیست که بتوان بازش کرد. نه به دست و نه به دندان. هر چه بدان بپردازی کورتر می­شود. گنگ­تر می­شود. بیشتر در هم می­پیچاندت. و اگر نخواهی به آن بپردازی و به آن بیندیشی، کلافه­ات می­کند. کلافه­تر می­کند. جوالدوز به کف پایت فرو می­کند. بر می­انگیزاندت. به خود می­خواندت. گیجت می­کند. نفست را بر می­آشوبد. چشم­هایت، نگاهت، آرایه چهره­ات را آشفته می­کند. نگاه می­کنی و نمی­بینی. می­خندی اگر خنده­ای در تو مانده باشد- و نمی­دانی که چرا؟ در همان حال می­توانسته­ای که بگریی. منقلبی. به آن اگر بیندیشی هم حال و روزی به از این نداری. درد این جاست که هنوز نتوانسته­ای در قبال آن چه بر تو روا شده، وضع قاطی بیابی. نظر یکپارچه­ای داشته باشی. از آن بیزار، یا بدان خرسند باشی. تماما از خود برانیش یا قبولش بداری، مقبولش بدانی. به چار میخ کشیده شده­ای. نمی­توانی بدانی به کدام سوی باید بروی، روانی. بدتر از آن، نمی­دانی هم. در تنگنایی پیش نیندیشیده گرفتاری آمده­ای. لذتی خشونت بار بر تو چیره شده است. خشونتی بدوی، حظی دردناک در تو چکانده است، بخشیده است. و تو در میانه، همچنان گرفتاری. زن هستی، از یک سو، حرمتی داری، از سوی دیگر. بند و رهایی در یک پندار، همانچه که دمادم از پیش و خم ذهن بر می­خیزد؛ به بروز کشش­های غریزی مجال و میدان نمی­دهد و می­رود که واپس­شان  براند، اما نیاز و میل هم در تو دم می­جنباند. در تو پیچان است. در ته ذهن و در عمق خاطرت، در گنگ­ترین و پنهان­ترین و نایافته­ترین لحظه­های جانت میلی می­جنبد و دیواره­های قرار و مدارها شاخ می­کوبد. ماده گاوی سرشار از شهوت خواستن، درونت را برآشفته است. تو زنی! گریزی از این نیست. و مادر؛ گریزی از این هم نیست. شوی داری و شوی نداری. سلوچ هست و سلوچ نیست. سایه و چهره­اش هست. اما اینها هیچکدام، سلوچ نیستند. سلوچ نیست. مرده است؟ زنده است؟ خواهد آمد؟ نخواهد آمد؟ زبانه­ها، زبانه­های سئوال. پاسخی کو؟ نیست! پاسخی نیست. جدال دو جان در یک جان. سردار و سلوچ. کشش و بیزاری. خواستن و واپس زدن. جدال. تازیانه، تازیانه­هایی در روحت صفیر می­کشند. شخم خورده و شیار برداشته­ای، ای خاک خشک، ای زمین بایر؛ تو را به چپاول شیار زده­اند  ای خاک. اما تو زمینی و هم دشتبان زمین؛ نگهبان زمین. و دشتبان و دست، دو چیزند. زمین رسیده شخم برداشته است و این همانچه که در ذات می­طلبیده است. اما دشتبان، مِرگان چپاول شده است. تاراج. به یغما رفته است. پس او، مِرگان در شبگیر چپاولِ مِرگان کجا بوده است؟ آن چگونه حراستی است؟ سرشکستگی و احساس بی حرمتی. امانت به تاراج رفته است!

جای خای سلوچ- مجمود دولت آبادی

 

/ 0 نظر / 12 بازدید