بارون بهاری

هوس دیدن رعد و برق رو می­کنم بی­خیال از قطرات باران پنجره را باز می­کنم اما از آن نورهای طولانی می­ترسم از پنجره فاصله می­گیرم و می­روم روی صندلی با فاصله مطمئن، می­ترسم باز هم می­ترسم که نورش بخورد به من و مرا خشک کند اما این ترس را دوست دارم خنکی می­خورد به تنم و من می­پیچم در خودم اما باز نگاهم در آسمان است صدایی می­آید که پنجره را ببند اتاق سرد شد دوست دارم این سرما را. نشنیده می­گیرم اما صدا باز هم می­آید و من دوباره نمی­شنوم؛ اما باران کجکی می­زند و می­آید توی خانه زمین را خیس می­کند ناچار در می­بندم اما همان جا می­نشینم. باران تند تند می­زند به شیشه و من نشسته­ام و گوش می­دهم به این تکرار سریع و هراس­آور زیر پنجره آب جمع شده است و دارد خودش را زیرکانه به زیر فرش می­کشاند از جا می­پرم پنجره را درست نبسته­ام دستمال می­آورم و می­اندازم توی آب­های موذی و غیظ­ام را سر پنجره خالی می­کنم که درست بسته نشده است و من را از عوالمم بیرون آورده بلند می­شوم و می­روم توی اتاق روی تخت ولو می­شوم و کتاب را می­گیرم دستم حوصله ندارم باران تند تند خودش را به پنجره می­زند و می­خواهد بیاد توو من پتو را تا خرخره می­کشم رویم و چگونگی خواجه شدن آغا محمدخان قاجار را می­خوانم!!! چرتم گرفته است علیرضا پشت کامپیوتر نشسته و دارد یک مقاله را برای مجله آماده می­کند باید چند صفحه­ای کم کند از این مقاله و سخت مشغول است که کجا را بزند تا مطلب خراب نشود حرص می­خورد و هی می­گوید از دکتر صدیق این ایرادهای بنی اسرائیلی بعید است آخر این چه ایرادی است که گرفته آنقدر از دست دکتر صدیق شاکی است که جرات حرف زدن با او را ندارم می­ترسم من را با دکتر اشتباه بگیرد. ساکتم و کتاب می­خوانم با صدای علیرضا بیدار می­شوم همه جا تاریک است علی می­گه برق رفته. منگم، علی می­گه که نمی­دونم مقاله رو تا کجا سیو کردم اما تقریبا تموم شده بود احساس تشنگی دارم می­گم میشه یه لیوان آب بدی؟ میره آب بیاره صداش می­آد هی میگه اگر فردا نرسونم می­ترسم مقاله رو بذارند برای نوبت بعدی مجله. می­گم چرا برقا رفت میگه نمی­دونم همه تقریبا برق دارند اما فقط ساختمون ما برق نداره یه آسمون قرنبه دیگه می­زنه و خواب از سرم می­پره اما اونقدر خوش خواب هستم که دوباره کله ام رو بذارم روی متکا برم یه دوری توی اتاق می­زنم و دوباره می­خوابم و صبح سرحال ساعت 5 صبح بیدار می­شم.

/ 4 نظر / 7 بازدید
باران

آباجی من که فکر نمی کنم برقه تو رو خشک کنه. اگه برق به تو بزنه ماشاالله ماشاالله فکر کنم برقه یه طوریش بشه. ببخشییییییییییییدااااااااااااااااااااا[نیشخند] در ضمن حالی میداد اگه زیرش وامیستادی الان ناراحتم و غصه دارم زیاد به خاطر مدیر[خنثی][ناراحت]

سلیمان

سلام وای چه کیفی کردم من زیر اون بارون باورت میشه تمام مدت تو حیاط خونه زیر بارون بودم صدای همه دراومده بود ولی من بارونو دوست دارم رو آیه های بارونی نوشتم بسته به تو جونم و سرنوشتم . . . .