حکایت ما ایرانیان و ...

حکایتی از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است.

 هر قومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
 
گفت:....

«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

خب خوبه که این خصلت عدم اطمینان به خود در ایرانیان یک پروسه تاریخی طولانی دارد و اصلا ربطی به عصر حاضر و اینا نداره چون حداقلش اینه که از قرن  ٨ که عبید زندگی می کرده این جماعت ایرانی از این خلا اجتماعی بسیار مهم رنج می برده و .........

راستی گویا یک سرمایه بسیار مهم در جوامع و به قول مطالعات اجتماعی داشتن اعتماد در جامعه و بین گروه های اجتماعی است . که گویا ایرانیان از این خصلت اجتماعی و جمعی کمترین بهره را برده اند.

/ 3 نظر / 3 بازدید
اشرف گیلانی

مریم عزیز با کمال تاسف و تالم همه تلاش هام بی نتیجه بود: I AM SORRY [گریه]

زهرا

ایرانی ها چی دارند (البته به جز مهمون نوازی)که اونم ماله قدیما بوده ) که حس اعتماد و اطمینان به همدیگه داشته باشند. دلت خوشه ها. [ابرو]

باد صبا

سلام من خیلی خوشحال میشم این نوشته های جامعه شناسانه رو می نویسید. شاید به این خاطر که آدم احساس می کنه درسهای دانشگاه هنوز به کار میان. ضمنا یه چیزی. من هنوز منظورتون رو از نارنجی نفهمیدم که یه نشریه جدیده یا نه. ولی همن قبلی (شماره جدیدشو) امروز داشتم نگاهی می کردم. راستش هنوز هم خیلی مهرورزانه است و من نتونستم تا آخر ورقش بزنم. البته مقاله های فنی اش بد نبود (فقط کارش این بود که مقاله من رو چاپ نکنه) و خوب بود. یا اخبارش. ولی خب کلا ای