َعبرت نگرفتیم عبرت

می گویند زمانی که محمود افغان ظفرمندانه وارد اصفهان ویران شد تا بنشیند برای سرای شاهان صفویه دوازده سوار نظام، پس و پیش محمود افغان و شاَه سلطان حسین می­رفتند و لعن ائمه اطهار و مذهب اثنی­عشری می­کردند و مردم قحطی زده اصفهان هم در تمام مسیر محله خواجو با پارچه­های قلم زنی و زر باف از محمود افغان استقبال می­کردند. می­گوَیند در آن زمان اوج تشیع­گرایی ایرانیان بوده است و اصفهان ام القراءشیعیان بوده است و آنگاه تنها بعد از 7 ماه قحطی مردم ام القرا آنچنان بی­غیرت شده بودند که لعن را با استقبال پاسخ می­دادند واقعا چه کسی فکر می­کرد اون زمانی که شاه اسماعیل صفوی دستور می­داد هرکه با لعن خلفای ثلاث موافقت نکند او را بکشند، زمانی هم برسد که عده­ای سواره نظام جلو یکی از نوادگانش سب و لعن ائمه اطهار و مذهب اثنی عشری بکنند؟

البته بهتره این موضوع رو اول از همه بگم که این 7 ماه قحطی که بالا گفتم واقعا معروف­ترین و تاریخی­ترین قحطی اصفهان است به­طوری که می­گند البته در کتاب "سقوط اصفهان": "هر آنچه اذوقه در شهر بود تمام شده بود و مردم به خوردن گوشت گاو و اسب و شتر و سپس خر روی آوردند. سپس سگ و گربه و پوست و فضولات و حتی کفش­های کهنه خوراک مردم شده بود. وضع آنچنان تنگ آمد که مردم فرزندان مرده خویش را می­خوردند! جنازه­ها را از داخل قبرها بیرون می­کشیدند و کباب می­کردند. نقل است طی این هفت ماه بر اثر قحطی و کشتار جمعیت اصفهان از هفتصد هزار نفر به هشتاد هزار نفر رسیده و زاینده رود در آن اواخر مملو از جنازه­ها و بوی تعفن گردیده بود."

می­گویند فاتح جوانی ماجراجو بوده است که از قندهار به سوی اصفهان آمد تا از این بی­کفایتی شاه استفاده کند البته نه سو استفاده که در زمان شاه سلطان­حسین صفوی کار را به­جای رسانده بود که همه کشور در آتش بی­لیاقتی شاه می­سوخت می­گویند شاه ایران آن زمان 40 هزار حدیث را حفظ بوده است و زمانی که به سلطنت رسید در ابتدای کار حکومت ۲۶ سالگی بود و در همان ابتدا فرمان ممنوعیت شراب را نیز صادر کرد که باعث نارضایتی­های گردید اما با توطئه عمه پدرش خود نیز میگسار قهاری گردید به نحوی که به ندرت هوشیار دیده می­شد.

می­گویند این شاه متعقد کار را به جای رسانید که فساد اخلاقی وی در میان شاهان صفوی معروف شد تا آنجا که می­گویند سه روز در سال دستور داده بود مردان از خانه­هایشان بیرون نیایند و زنان به­صورت آراسته باید در میان مغازه­های ایشان در بازار بنشینند تا شاه دست به انتخاب بزند و اگر زن شوهرداری از این میان انتخاب می­شد فورا شوهرش باید او را طلاق می­گفت. بی­کفایتی او نیز از هجوم دشمنان و گرفتن دریای خزر و تکه تکه شدن ایران در آن زمان بر همگان روشن است. به طوری که در نهایت این بی­کفایتی به سقوط اصفهان و پایان قدرت 250 ساله صفوی انجامید و البته مرگ خودش و بسیاری. می­گویند آن زمان که محمود افغان از جنوب اصفهان را محاصره کرد در تمام مدت محاصره شاه سلطان حسین و مشاوران و ملازمانش کوشیدند تا از راه نذر و نیاز و چله نشینی و دعاهای صغیر و کبیر برای دفع بلایا و فتنه­ها و بیماری­های مختلف که در کتاب­های حدیث گرداوری شده بود، و خواندن روضه صاحب الزمان و یا از طریق طلسم و جادو و احضار زعفر جنی پادشاه اجنه برای به­میدان آمدن سپاه جنیان و یا از راه فرستادن اجل معلق برای بزرگان افغان از راه کرامات ملاباشی­های دربار، کفار ملعون را از ادامه محاصره اصفهان باز دارند اما به گزارش ماموران هند شرقی هلند در اصفهان با عنوان "روزنامهً وقایع اصفهان" : « با این همه تدابیر کاری از پیش  نرفت  و شهر چنان گرفتار قحط و غلا شد که یک من گندم به 20 هزار درهم رسید ، و پس از آنکه دیگر گندمی باقی نماند و نه جو و برنج و ارزنی، کار به خوردن گوشت خر و سگ و شتر و موش و سرانجام لاشه­های مردگان رسید.»

و در نهایت این آخرین شاه از تبار صوفیان، مرشدکامل و صوفی اعظم خانقاه شیخ صفی اردبیلی این پدر روحانی خانقاه آن والاجاه مرشد به روزی نشست روز سیاه تا آنجا که در تواریخ آمده است آن مرشد کامل در محرم 1135 ه.ق عرصه را چنان تنگ دید که پیکی به سمت محمود فرستاد و به او پیشنهاد داد که خطه کرمان و خراسان+100 هزار تومان + دخترش را به او بدهد به شرط آنکه او دست از اصفهان بردارد اما محمود قبول نکرد که نکرد و شاه بی­کفایت صلاح در این دید که تسلیم محمود افغان شود.

و از آنجا که دیگر اسبی برای شاه نمانده بود (گفتیم که این 7 ماه محاصره بر جان همه جانداران اصفهان گران تمام شد) سه اسب از محمود گرفتند و با ذلت تمام به سمت کاخ فرح آباد رهسپار شدند. و هنگامی که به پای کوه صفه رسید و اجازه ورود خواست گفتند محمود خواب است و باید منتظر بمانی. ساعتی روی اسب زیر آفتاب او را نگه داشتند. ناقل مسیحی حاضر در کاخ می­گوید هنگامی که شاه سلطان حسین به کاخ وارد شد سلام کرد دو زانو نشست!!!!. جقه و تاج پادشاهی از سرش باز کرد و به وزیر محمود داد تا بر سر محمود بگذارد!!!! اما محمود افغان قبول نکرد و در تمام این مدت هم نگاهی به سلطان حسین نمی انداخت!!!! شاه سلطان حسین خودش تاج پادشاهی را بر سر محمود افغان گذاشت!!!! بعد از دو روز محمود به همراه شاه سلطان حسین مفلوک قدم در اصفهان گذاشتند و از محله خواجو وارد شهر شدند و 12 نفر سواره جلوی محمود و شاه سلطان حسین سب و لعن مذهب جعفری می­کردند و مردم هم زیر پای اسبان در مسیر پارچه­های زری و قلمکر پهن کرده بودند و هلهله می­کردند!!!!!!!!! و اینگونه بود که محمود افغان را کردند شاه ایران و تاج بخشیدن محمودی که چند سال بعد به جنون کشیده شد و به دست اشرف افغان پسر عموی خود سر بریده شد. البته می گویند این محمود افغانی دیوانه از همان ابتدای دولت یافتن رفته رفته آثار جنون را نمایان کرد و اولین اقدام جنون آمیز که از یک سردار فاتح سر می زند همین قلع و قمع است در تاریخ آمده است که: "دو واقعه براى محمود پیش آمد که باعث جنون و دیوانگى او گردید یکى شکست خوردن در جنگ کهگیلویه و دوم شورش مردم گز. این دو واقعه محمود را بفکر و اندیشه انداخت و در بدنش ضعف و ناتوانى عارض شد و دچار مالیخولیاى خوف و واهمه گردید به­صورتی‏که خواب و خوراک از او سلب گشت و بتدریج آثار جنون بر او ظاهر گشت براى شفا و نجاتش مشایخ افاغنه او را چهل روز در چله‏خانه نشانده و باسم اعظم مداومت مى‏نمود وقتى از چله خانه بیرون آمد جنونش به عقل غالب بود و بدر و دیوار بیهوده سلام مى‏کرد و بدون جهت دوستان و آشنایان را مورد عتاب و خطاب قرار مى‏داد و از پیش مرشد و شیخ خود جدا نمى‏گشت. اصحاب و یارانش این احوال را نشان کشف و کرامت او مى‏دانستند و در پوشیدن جنون او سعى و کوشش فراوان به­خرج مى‏دادند تا اینکه چهل روز نیز بدین منوال گذشت و گاهى عاقل و زمانى دیوانه بود ولى رویهمرفته مرض رو بشدت مى‏نهاد. در همین احوال روزى در دیوانخانه مى‏گذشت ناگهان آتش جنونش مشتعل شد و دستور داد که پسران و برادران و خویشان و اولاد ذکور شاه سلطان حسین را که در دیوانخانه بودند جمع کرده دست و پاى آنها را با کمربندشان بسته بیاورند. افغانان امتثال کرده و صد و پنجاه و نه نفر از اولاد شاه‏عباس که بعضى از آنها هم از زمان شاه سلیمان نابینا شده و دربند بوده، بحضور محمود آوردند.

    محمود دستور داد از اول تا آخر آنها را گردن بزنند. جلادان شروع بکشتار کردند. خواجه‏سرایان و خدمتگذاران گریبان چاک کرده مى‏گریستند، شاه سلطان حسین نیز که حاضر بود بیش از همه فریاد و فغان مى‏نمود. افتان و خیزان نزد محمود آمد و عهد و میثاق قدیم را بیاد او آورد و براى نجات نور دیدگان خود با گریه و زارى بپاى محمود افتاد و پیشانى بخاک مالید ولى اینهمه گریه و التماس مؤثر واقع نشد دو نفر از شاهزادگان خود را در آغوش پدر انداخته شاه صورت خود را بروى اولاد گذاشت و مى‏گریست سلطان­حسین گفت: مرا بکش و این بی­گناهان را نکش. عاقبت در دل سنگ و سخت محمود قدرى تأثیر کرد و به­ شاه سلطان­حسین رو نمود که آنها را به­تو بخشیدم ولى چه فایده که این بیگاناهان از شدت ترس زهره‏شان چاک شده و هر دو وفات یافته بودند.

    جنون محمود روزبروز شدت مى‏یافت به­قسمى‏که گاهى به­ضرب و قتل نزدیکان خود فرمان مى‏داد، گاهى مانند مستان فریاد و فغان مى‏کرد، مردم از او مى‏ترسیده و مى‏گریختند. دیوانگى او به­جائى رسید که دیگر امکان جلوگیرى او نبود و لذا درها را برویش بسته و او را بیرون محافظت مى‏کردند. چند روز در حبس نخورد و نیاشامید و نخفت تا اینکه بیتاب شد و بسترى گردید. آنچه معالجه کردند مفید نیفتاد مأیوس و نومید گردیدند براى شفاى او زر بسیار از خزانه بیرون آورده صدقه دادند و رنج دیدگان را دل به­دست آوردند به کشیشان جلفا هزار تومان بایلچى فرنگ هزار تومان دادند ولى روزبرورز مرض شدید مى‏شد. ورمى در شکمش پیدا شد و با دندان گوشت‏­هاى بدن خود را پاره مى‏کرد و از درد فریاد مى‏زد پس از چند روز بدنش مانند غربال سوراخ سوراخ شد و شروع بگندیدن و ریختن گذاشت و متعفن شد. و چون آثار مرگ از او هویدا گشت افعانان در صدد برآمدند که برادر بزرگش را از قندهار بیاورند و به­تخت شاهى بنشانند ولى چون زمستان و راه دور بود مناسب ندیدند و اشرف سلطان پسر میرعبداله‏خان که عموزاده محمود بود به­جاى او نشانیدند و چون پدر اشرف را محمود به­قتل رسانیده بود، اشرف گفت تا به­قصاص خون پدرم محمود را نکشم قدم بر تخت سلطنت نخواهم گذاشت. افغانان سر محمود را در رختخواب بریده در برابر او گذاشتند و اشرف بر جاى محمود نشست. او را مبارکباد گفتند."

سرنوشت خود شاه سلطان حسین هم بدین قرار بود که به فتوای ملا زعفران حنفی مذهب در زمان اشرف افغان به هنگام نماز در ایوان حجره  وی در مدرسه چهارباغ  سر از تن او هم جدا کردند و جنازه بی سرش را در حرم حضرت معصومه در قم دفن کردند.

و این بود تاریخ سقوط اصفهان البته خود اشرف افغانی هم به دست نادر شاه قلع و قمع شد و از آن پس تا مدتها آمدند و رفتند نادرها و کریم ها و آغا ها و... که بعضی خوی شاه سلطانی داشتند و بعض دگر محمود افغان بودن و این سرا دید آنچه که نمی­بایست دید.

و عبرت نگرفتیم ما که اگر عاقل بودیم این وضعمون نبود

 

 

 

 

  

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
Mody

کدوم محمود رو میگی دقیقاً؟[نیشخند][چشمک]

باران

من الان از این نوشته کلی درس گرفتم [نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر][نیشخند][متفکر]

باد صبا

سلام ممنون از اینکه زحمت کشیدید و این نوشته رو اینجا گذاشتید. خیلی تلخ ولی جالب بود. ولی با نتیجه گیری تون موافق نیستم. اگه منظورتون مردمه که باید عبرت بگیرند. به نظز من که کسای دیگه باید عبرت بگیرن که گوشاشون کره و چشماشون کوره. به امید فردایی بهتر

زهرا

پس یعنی ما باید از اصفهانی بودن خودمون خجالت بکشیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال][سوال]