شجاعت

میگن شجاعت و داریت یه فرمانده وقتی معلوم می­شه که در سخت­ترین شرایط  میدان نبرد به جای اینکه تن سربازهاشو طعمه آتش کنه عقب نشینی می­کنه

در سال 1942 ارتش آلمان در شهر استالینگراد توسط ارتش شوروی محاصره شد، و کار به جایی رسید که هر گونه مقاومت بیشتر فقط تعداد تلفات را بالا می­برد و به هیچ وجه ممکن نبود که به پیروزی منجر شود. ژنرال پاولوس فرمانده لشکر پنجم آلمان، از هیتلر اجازه خواست تا عقب­نشینی کند، اما هیتلر نپذیرفت و از آنها خواست که "شجاعانه" و تا اخرین سرباز مبارزه کنند. این "شجاعت هیتلری" در نهایت به شکست مفتضحانه آلمان در نبرد استالینگراد و در نهایت جنگ جهانی دوم منجر شد (خیلی­ها نبرد استالینگراد را نقطه چرخشی در جنگ می­دانند). در حالی که تمامی کارشناسان نظامی بر این باور بوده و هستند که عقب نشینی آلمان می­توانست حتی در بلند مدت به پیروزی ارتش آلمان منجر بشود.

در سیاست هم درست به مانند میدان جنگ، شجاعت نقش بسیار تعیین کننده­ای را بازی می­کند. اما بسیاری از موارد وجود دارد که شجاعت یک سیاست مدار می­تواند به اندازه بزدلی او دودمان یک هدف سیاسی را بر باد دهد. حتی باید گفت که خیلی اوقات ترس به موقع و به جا، می­تواند در بلند مدت به عقلانیت ابزاری ما و در نهایت به هدف ما یاری رساند.

ارزش یا فضیلت شجاعت (اگر نگاه هومری را به کناری بنهیم) نمی­تواند به هیچ معنایی در سیاست تبدیل به ارزشی غایی شود. به این معنا که خودش توجیه­گر خودش باشد. به عبارت دیگر تقریبا در اکثر نظریه­های معقول سیاسی، شجاعت فضیلتی است که "می­تواند" منجر به دستیابی اهداف غایی ما شود (مثلا یک فعال سیاسی که در زندان به آرمانش پایبند می­ماند). به عبارت دیگر ارزش شجاعت در عرصه سیاسی، براساس خدمتی که به دیگر غایات ما می­نماید تعریف می­شود و هر جا که از چنین کارکردی باز بماند جایی در چارت سیاسی نخواهد داشت. کسانی که نتوانند به چنین تعبیر افسون زدایی شده­ای از حوزه سیاست کاربردی تن دهند، سیاست را به عرصه گردن کلفتی تبدیل می­کنند و فکر می­کنند شجاعت­شان می­تواند توجیه­گر حماقت­هایشان باشد.

"آیزایا برلین" معتقد بود که تاریخ اندیشه بشری، امتداد محور است و نه گسست محور. به این معنا که بسیاری از ارزش­ها و رتبه­بندی­های ارزشی اجدادمان در پس ذهنمان وجود دارد و خیلی اوقات رتبه­بندی­های معاصر را تحت تاثیر قرار می­دهد. شجاعت هم از جمله باستانی­ترین ارزش­های ماست که هنوز هم اذهان را مفتون خویش می­سازد. اما همانطور که تجربه تاریخی نشان می­دهد همان بلایی را که چمبرلین بزدل بر سر انگلستان آورد، هیتلر شجاع بر سر آلمانی­ها در آورد. چرا که هر دو از منطق سیاست کاربردی که مبتنی بر عقلانیت ابزاری می­باشد تخطی کردند.

شجاعت اگر تبدیل به ارزشی کمال­گرایانه و غایی در سیاست شود و مرزهای عقلانیت ابزاری را در نوردد، قطع یقین خون­های بسیاری را خواهد ریخت و آرزوهای بسیاری را برباد خواهد داد.

کلا برگفته از وبلاگ رتوریک http://ghalebi.blogfa.com/8809.aspx

/ 1 نظر / 8 بازدید
Mody

هوشمند بودن مسئله است که هر انسان معمولی باید آنرا در نظر داشته باشد ، اما نترس بودن خصلت مهمی است که رهبران باید صاحب آن باشند؛ هر چند هوشمندی و درایت اصل بسیار مهمیست و از روی ترس و احساس تصمیم گرفتن برای یک رهبر بسیار خطرناک است و احتمالاً منجر به شکست او میشود، ولی اگر درایت باشد و ترس بر او غلبه کند شکست او سخت تر و زیردستانش بیشتر متضرر خواهد شد. به هرصورت شجاعت و درایت دو اصل مهم در رهبریست که هرکدام در فرد مذکور ضعیف باشد از آن نقطه ضعف قابل شکست خواهد بود و میرحسین آدم نترسی نیست هرچند به درایتش هم شک دارم[نیشخند]