من چشم خورده ام

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم...

/ 7 نظر / 13 بازدید
اشرف گیلانی

سوگواران را مجال بازديد و دید نيست بازگرد ای عيد از زندان که ما را عيد نيست گفتن لفظ مبارکباد طوطی در قفس شاهد آيينه دل داند که جز تقليد نيست عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست هرکه شادی می کند ازدورۀ جمشید نیست سر به زير پر از آن دارم که با من اين زمان ديگر آن مرغ غزلخوانی که می ناليد نيست بی گناهی گر بزندان مرد با حال تباه دولت مظلوم کش هم تا ابد جاويد نيست هر چه عريان تر شدم گرديد با من گرمتر هيچ يار مهربانی بهتر از خورشيد نيست وای بر شهری که در آن مزد مردان درست از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ هرچه باشد از حوادث فرخی نومید نیست

دوچکاوک

سلام ممنون که آمدید، خوشحال شدم سال خوبی داشته باشید [لبخند] شعر قشنگی بود

نرگس

چه دنیای کوچیکیه!من شاعر این شعر و میشناسم ویه زمانی با این شعر خاطره ساختم.. راستی نوروزت مبارک

باد صبا

[گل] سلام و سال نوتون مبارک نگران نباشید. به نظر من که چشم نخوردید

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره اشا ( یکی از اصول دین زرتشت) نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]