مثل تو

گاهی دوست دارم بنویسم و می نویسم گاهی شما را هم شریک می کنم و دیگر هیچ

 
نویسنده : مریم - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

مادرم آن روز ها همه چیز برایش حیف بود جز خودش ...

یک صندوق چوبی بزرگ داشت پر از چیزهای حیف ...

در خانه ما به چیزهایی حیف گفته می شد که نباید آنها را مصرف می کردیم ...نباید به آنها دست می زدیم فقط هر چند وقت یک بار می توانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حظ کنیمو از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم...

حیف مادرم که دیگر نمی تواند در صندوق حیف را باز کند و چیزهای حیف را دربیاورد و با دست های ظریف و سفیدش آنها را جلوی چشمان میشی و پر احساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد.

مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد.

دستهایش،چشم هایش، موهایش، قلبش، حافظه اش، همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد.

حالا داشته هایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست...

حیف مادرم که قدر حیف ترین چیزها را ندانست. قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد.

 

از بالای پله چهلم

محمود کیانوش��


 
 
سلامی دوباره
نویسنده : مریم - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
 

نادرابراهیمی درکتاب

 

 "یک عاشقانه آرام "

 میگوید : 

 

 

قلب" 

مهمانخانه نیست که آدمها

بیایند ،.. دو سه ساعت یا دوسه روز درآن بمانند

و بعد بروند....،

 

"قلب"

 لانه ی گنجشک نیست که

 دربهار ساخته شود

 

ودر پاییز

 باد آن را با خودش ببرد،...

 

"قلب" 

راستش نمیدانم چیست...

 امااین را میدانم که

 فقط جای آدمهای خیلی خوب است،....

 

"قلب "

چاه دلخوری نیست

 که به وقت بدخلقی ،

سنگریزه ای بیندازی

 تا صدای افتادنش را بشنوی..!

 

"قلب"

آیینه ای ست که باهر شکستن،

چندتکه میشود

و یکپارچگی اش از هم می پاشد...

 

"قلب"

قاصدکی ست که اگر پرهایش را بچینی،

دیگر به آسمان اوج نمیگیرد،..

 

"قلب"

برکه ای ست که آرامشش به یک نگاه بهم میخورد،...

 

"قلب"

اگر بتواند کسی رادوست بدارد،

خوبی ها و

حتی زخم زبانهایش را

نقش دیوارش میکند،..

 

حال ،

اینکه قلب چیست، بماند...!

 

فقط این را میدانم؛

 

"قلب"

وسعتی دارد به اندازه ی حضورخدا...

من مقدس تر ازقلب ، 

سراغ ندارم.....

 

قلبتان همیشه

 پر عشق♥♥


 
 
من ، با کلاسی و حباب
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱
 

دقیقا همین چند سال پیش بود که رفته بودیم نامزدی یکی از فامیل‌ها خواهر عروس خانوم روی سر خواهرش وقتی داشت اون وسط می‌رقصید دلار می‌ریخت و البته هر کی اون وسط داشت می‌رقصید از دست و دلبازی خواهر عروس خانوم یعنی یک دلاری بهره‌مند می‌شد!!! دقیقا منو خواهرام اون ته سالن نشسته بودیم و هرهر به این مضحکه بازار می‌خندیدم که ای بابا خب یه هزاری که ارزشش بیشتر از این دلار امریکایی 800 تومنی است !!!!

تازههههههه یادمه اخر شب که عروس خانوم داشت می‌رقصید یه مشت دلار روی سرش ریختن که از قضا فک کنم یه 5-6 تاش افتاد جلوی پای من و من اونقدههههههه با کلاس بودم که اصلا دولا نشدم یه دونه‌شو بردارم و یادمه یه پسر بچه شیرجه رفت روش! ولی فقط کافی بود من پام رو می‌ذاشتم روش و موقعی که کسی حواسش نیست دولا شم بردارم ولی اون موقع من خیلی با کلاس بودم !!‌ ای تو روح کلاس

خلاصه روزگار چرخید و چرخید تا رسید به حالا ولی متاسفانه اون خانواده دیگه عروسی ندارن که ما رو دعوت کنن و از دیشب تا حالا درام به خودم فحش می دم که خب چی می شد یه دونه از دلارای که روی زمین افتاده بود رو بر می داشتم و برا خودم کلاس نمی ذاشتم !!! اصلا فک کن اگه همون 5 تا رو بر می داشتم الان چقدددددد پول داشتم هیییییییی روزگار

اینا رو گفتم که بگم اقا ما خیلی فک کردیم به اینکه این بازار حباب است یا نه؟  ولی هر چی فک می کنیم درک نمی کنیم که این حباب با چه کفی ساخته شده که نمی ترکه بابا لامصب چه موادی بوده که این حبابهههه همین طوری کش بیاد ؟؟؟؟ خب چی می شد توی این حباب سازهااااا هم از این کفا استفاده بشه که زرتی تموم نشه :‌‌)

 


 
 
ما، حباب و کلاس های بی موقع
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱
 

دقیقا همین چند سال پیش بود که رفته بودیم نامزدی یکی از فامیل‌ها خواهر عروس خانوم روی سر خواهرش وقتی داشت اون وسط می‌رقصید دلار می‌ریخت و البته هر کی اون وسط داشت می‌رقصید از دست و دلبازی خواهر عروس خانوم یعنی یک دلاری بهره‌مند می‌شد!!! دقیقا منو خواهرام اون ته سالن نشسته بودیم و هرهر به این مضحکه بازار می‌خندیدم که ای بابا خب یه هزاری که ارزشش بیشتر از این دلار امریکایی 800 تومنی است !!!! تازههههههه یادمه اخر شب که عروس خانوم داشت می‌رقصید یه مشت دلار روی سرش ریختن که از قضا فک کنم یه 5-6 تاش افتاد جلوی پای من و من اونقدههههههه با کلاس بودم که اصلا دولا نشدم یه دونه‌شو بردارم و یادمه یه پسر بچه شیرجه رفت روش! ولی فقط کافی بود من پام رو می‌ذاشتم روش و موقعی که کسی حواسش نیست دولا شم بردارم ولی اون موقع من خیلی با کلاس بودم !!‌ ای تو روح کلاسآخ

خلاصه روزگار چرخید و چرخید تا رسید به حالا ولی متاسفانه اون خانواده دیگه عروسی ندارن که ما رو دعوت کنن و از دیشب تا حالا درام به خودم فحش می دم که خب چی می شد یه دونه از دلارای که روی زمین افتاده بود رو بر می داشتم و برا خودم کلاس نمی ذاشتم !!! اصلا فک کن اگه همون 5 تا رو بر می داشتم الان چقدددددد پول داشتم هیییییییی روزگار ناراحت

 

اینا رو گفتم که بگم اقا ما خیلی فک کردیم به اینکه این بازار حباب است یا نه؟  ولی هر چی فک می کنیم درک نمی کنیم که این حباب با چه کفی ساخته شده که نمی ترکه بابا لامصب چه موادی بوده که این حبابهههه همین طوری کش بیاد ؟؟؟؟ خب چی می شد توی این حباب سازهااااا هم از این کفا استفاده بشه که زرتی تموم نشه :‌‌)

 


 
 
دروغ
نویسنده : مریم - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
 

می گند دروغ بر چند وجهه است دروغگو

اول انکه: من دورغ می گویم و تو نمی دانی که من دروغ می گویم لبخند

دوم: من دروغ می گویم و تو می دانی که من دروغ می گویم ولی من نمی دانم که تو می دانی از خود راضی

سوم: من دروغ می گویم و تو می دانی که من دروغ می گویم و من هم می دانم که تو می دانی که من دروغ می گویم  ولی تو نمی دانی که من می دانم که تو می دانی که من دروغ می گویم خنده

چهارم : من دروغ می گویم و تو می دانی که من دروغ می گویم و من هم می دانم که تو می دانی که من دروغ می گویم و تو هم می دانی که من می دانم که تو می دانی که من دروغ می گویمتعجب

 

که البته به ضم بسیاری از بزرگان و کوچکان این قوم ما از دسته چهارم این داستان هستیم یعنی که تقریبا همه مان می دانیم که داریم درو غ می گویم و دروغ می شنویم و انقدر در این راه خبره شده ایم که دست همه را از پشت بسته ایم

حالا من می گم ما که کلا با هم اینجوری هستیم اصلا چه اصراری داریم که با هم حرف بزنیم من که می دونم تو داری بهم دروغ می گی تو هم که می دونی من دارم دروغ می گم خب چه اصراری داریم اصلا حرف بزنیم ؟؟؟

رونوشت برا بعضی ها بعضی هاااااااااااا

به دلایل امنیتی سیاسی اقتصادی خانوادگی اجتماعی و .... و هر چه شما دوست دارید این بعضی ها نام برده نمی شوند ولی شما مختارید هر کی رو دوست دارید جای این بعضی ها بذارید و هر جور هم دوست دارید قضاوت کنید :)

 

 

 

 

 

 

 

عکی این بعضی ها هم موجود بود ولی به دلیل همان شرایط بالا از گذاشتن این قسم عکس ها معذوریم که ......


 
 
ترس های کودکی
نویسنده : مریم - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

یکی از ترسناک‌ترین شخصیت‌های کودکی من حَجْ اَکبِرر (باس با لهجه اصفهانی بخونید)‌ بود اون یه پیرمرد قد بلند خیلی قد بلند بود که چشم‌های نافذی داشت و چروک‌های دور چشمش اونو یه مقدار بدجنس‌تر نشون می داد خیلی چین و چروک روی صورتش داشت موهای سرشو همیشه با نمره 4 میزد. سفید بودند البته اگه موی سیاهی هم داشت توی انبوه موهای سفیدش که البته کوتاه کوتاه هم بود معلوم نبود صورتشم همیشه ته ریش داشت فک کنم کلهم تمام اجزای سر و کله اش با همون نمره 4 می‌زد اون ته ریش‌های سفید توی صورت افتاب‌خورده تیره‌اش قیافه‌ای معصومانه یک پیرمرد را ازش گرفته بود و اونو زمخت‌تر نشون می‌داد.  با یه عصای بلند و یک کت که روی تنش لخ لخ می‌کرد فکر کنم مال روزگار نه چندان دوری بود که هنوز شونه‌هاش نیوفتاده بودند با یه جف کفش که پشتشو خوابونده بود. پدر شوهر عمه محترم بود و البته یه همشهری خوب که بابام همیشه ازش تعریف می‌کرد. همون اول کار که مامان و بابای من اومده بودند تهران توی خونه اونها یکی از چندتا اتاق توی حیاط رو اجاره کرده بودند و یه 1 سالی اونجا بودند ولی بعدش دیگه بابام خونه خریده بود و اومده بودند خونه خودشون.

داشتم در مورد حَجْ اَکبِرر می‌گفتم اون زمان رضاشاه آژان بود و توی پاسگاه همون اطراف اصفهان بوده یه بار که توی کوه‌های کلاه‌قاضی یه مشت راهزن رو تعقیب می‌کردند با یکی از اونا چهره به چهره شده بود که مرد راهزن لوله تفنگ رو به سمت کرفته بود و حج اکبرر از ترسش چشم‌هاشو بسته و ماشه تفنگ رو مسلسل‌وار گرفته سمت اون یارو البته اون موقع خودش رو مسلما یه مرده به تمام معنا می‌دیده ولی وقتی چشاشو باز می کنه می بینه که دزد نگون‌بخت تبدیل به یه ابکش واقعی شده این اتفاق باعث میشه که کلهم دور هر چی نظام و اژان و امریه هست رو خط بکشه و راهشو بکشه بیاد سر زمین‌های خودش و دست اخر بیاد تهران.

حاجی تنها فرزندش شوهر عمه من بود برعکس خودش زنش و پسرش احساسات خوبی در من ایجاد می کنند. زنش دیزه معصومه برای من نماد یکی از اون پیرزنهای مهربون توی قصه‌ها بود  دیزه معصومه (به معنی خاله اس + اصفهانی‌ها به خاله یا خانم‌ها مسن می‌گویند دیزه)‌ با روسری سفیدی که زیر گلوش با سنجاق قلی می‌بست، با چادر سفیدی که دور کمرش می‌بست، با قد خمیده با اون کفش‌های ورنی که نه پلاستیکی براقِ جلوبسته مث خاله قزی، با قدم‌های تند و تندش همه و همه منو به یاد پیرزن کدو کدوی قل قله زن می‌انداخت که همیشه می‌اومد خونه ما پیش ننه‌جونم می‌نشست باهاش پچ پچ می‌کرد بهش می گفت باجی فاطومه‌ی! استاد اخلاق مادرم هم بود که دسش خوبی داشت و تقریبا تا وقتی زنده بود لحاف عروس دومادها رو خودش قیچی می‌کرد و البته شکسته بند خوبی هم بود و مرهم‌ها رو خوب می‌شناخت من که تجربه دکتری اون رو ندیدم اما همه بزرگ‌ترها می‌گند دستش خوب بود که بعدها عمه خانوم بعد از مرگ مادرشوهر خودشو در جایگاه اون قرار داد اما در کمترین زمان ممکن همه به قلابی بودنش پی بردن.

حاجی اخلاق تندی داشت و گاهی خیلی رک حرفی رو می‌زد که تا مدت‌ها توی ذهن همه می موند یکی از خاطرات نچسب همه از حاجی مربوط به سال‌های 46-47 هستش. وقتی که مامان و بابای من هنوز توی خونه اونا بودند خونه اونا یه خونه بزرگ و با اتاق‌های زیاد بود که هنوزم عمه و پسرهاش توش زندگی می‌کنن. اون موقع یکی از اتاق‌ها رو پسر عمه بابام اجازه کرده بود و چله زمستون عمه صفیه بابام به شوق دیدن تنها پسرش اومده بود و مهمون اونا شده بوده عمه صفیه خانم با خدای بود که اول وقت نماز می‌خوند و بی وضو نبود یه روز که عمه خانوم داشت سر حوض وضو می گرفته حج اکبر از درگاهی بالا داد می‌زنه "های صفیه می دونی که اگه من راضی نباشم وضوت باطله و نماز با این وضو خوندن نداره" این حرف رو همه کسای که توی حیاط بودن می شنون و عمه خانوم بهش برمی‌خوره همون شبانه راهی گاراژ میشه و میره سر خونه و زندگی خودش. مامانم همیشه این خاطره رو با دلسوزی برای پیرزن می‌گه و شاید این خاطره‌ها هم باعث ماندگار شدن ترسم از حج اکبر باشه.

ولی کنار تموم این اتفاقات خاطره‌های خنده‌داری هم هست مثلا سال 76 توی انتخابات ریاست جمهوری توی دوم خرداد وقتی حاجی میره  رای بده توی همون مسجد محل که روبروی خونه ماست داداشم تعریف می کنه یه دفعه دیدیم از اون ور مسجد صدای داد و بیداد و بالا و پایین رفتن عصای می‌اد وقتی دقت کردیم دیدیم حج اکبر داره یه پسر بچه رو می‌زنه و فحش می‌ده داستان از این قرار بوده چون طفلک دستان لرزانی داشت به یه پسر بچه می‌گه برام بنوس.

 پسرک می‌گه اسم کی رو بنویسم.

 می‌گه بنویس مصدق.

 پسر 10 -12 ساله هم می‌گه حاجی مصدق نداریم که این 4 تا هستند.

 حاجی می گه پدسگ تو بنویس مصدق.

 پسره هم بچه می گه مصدق نداریم که ببین.

 حج اکبر هم عصبانی میشه و با عصاش می‌افته دنبال پسره و چون قدرت دویدن دنبال یه بچه 10 ساله رو نداشته دست اخر متوسل می شود به چندتا  فحش پدسگ و ....  

ولی تمام اینها رو باید بذارم کنار عشقش به زنش. بابام می‌گه از زنش 10 سالی کوچک‌تر بوده البته عمه خانوم من معتقده که مادرشوهرش بیش از اینا از پدرشوهرش بزرگ‌تره. ولی بابام همیشه می گه محترم گنده‌اش می‌کنه. تازه وقتی هم که ازدواج کردند تا سال‌ها بچه‌دار هم نشدند و اصولا قید بچه‌دار شدن رو زده بود چون زنش رو دوست داشت و نمی خواست تا اونو طلاق بده.  در نهایت هم با کلی نذر و نیاز خدا یک پسر و تنها یه پسر بهشون می ده ولی تا اونجای که همه می گن دعای حج اکبر این بوده که یه روز بدون زنش زنده نباشه اخر سر هم وقتی زنش مرد از یکی دوماه قبلش کلهم دچار فراموشی شد و نهایت بعد از چله دیزه معصومه مرد.

با تمام اینها وقتی به بچگی‌ها فکر می‌کنم و قیافه حج اکبر توی ذهنم می‌اد به خودم حق می‌دم ازش بترسم و هنوز هم اون جایگاه ترسناک‌ترین موجود کودکی‌هامو داره.

البته پیرمرد بیچاره هیچ بدی در حق من نکرد و خدایش بیامرزدش ولی خب ترس که دین و ایمون نداره.  

 


 
 
زنانه ها - ستاره فرمانفرمائیان
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
 

 ستاره فرمانفرمائیان مادر مددکاری اجتماعی ایران، فرزند عبدالحسین میرزا فرمانفرما از شاهزادگان و شخصیت‌های با نفوذ قاجار بود. ستاره اولین دانشجوی ایرانی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی بود که در آنجا لیسانس روانشناسی گرفت و برای گرفتن فوق لیسانس در مددکاری اجتماعی به دانشگاه شیکاگو رفت. او در سال ۱۳۴۱ آموزشگاه عالی خدمات اجتماعی تهران را تاسیس کرد.

 دانشگاه هاروارد نام ستاره فرمانفرماییان را به عنوان یکی از زنان پیشرو در علم مددکاری در لیست زنان تاثیرگذار تاریخ آمریکا قرار داده‌است.

 او خاطرات زندگی و کار حرفه‌ای خود را در کتابی با عنوان دختری از ایران منتشر کرد که این کتاب در ایران بارها تجدید چاپ شد

 مسعود بهنود:

زهرا جمشیدی، یک سال بعد از آن که موفق به ورود به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی شد، تابستان سال ۱۳۷۹ در برابر پاگرد طبقه اول ساختمان اصلی دانشکده، سینه به سینه قائم مقام آن موسسه ایستاد و بی مقدمه از این جا شروع کرد که آیا درست است که شما می خواستید خانم ستاره فرمانفرمائیان را اعدام کنید.

مقام دانشگاهی نگاهی به قد و قواره دانشجوی نوجوان انداخت و گفت اعدام نه، اما انقلاب شده بود، اما می خواستیم او را زندانی کنند، می گفتیم درباری است، می دانستیم نیست اما می گفتیم ساواکی است. انقلاب شده بود، انقلاب می دانید چیست.

خانم جمشیدی پنج سال بعد دکترای خود را از دانشگاهی در پاریس گرفته است. تز دکترایش درباره ستاره فرمانفرمائیان بنیادگذار مددکاری اجتماعی در ایران است. در مقدمه کتاب خود از زنی نوشته است که نمی توانست آرام بنشیند.

او چنان که خود نوشته است شرح دیدارش با قائم مقام دانشکده را برای "ستاره خانم" نقل کرده است و او در پاسخش گفته است: "شما نقش مددکار اجتماعی را خوب بازی نکردید. مددکار باید مخاطب خود را به راهی بهتر بکشاند و زندگی بهتری به او تعارف کند. چرا به همین آقای دکتر نگفتید چقدر خوب است که شما هستید و کاری را که ستاره می خواست، دنبال می کنید. شما می دانید در همان دوره کار ما که انقلاب هم نشده بود چند بار ساواک در کار ما خرابکاری کرد، یک بار درخواست تخریب مدرسه را داده بودند و وقتی توانستم به کمک ملکه، خطر را از سر استادان و مددکاران دور کنم یک دسته گل خریدم و رفتم به دیدار رییس ساواک و گفتم آمدم تشکر کنم که چقدر به ما محبت دارید و آمدم شما واسطه شوید که یک مرکز در شهرنو درست کنیم".

جمله ای دیگر از ستاره [بر وزن مهپاره] فرمانفرمائیان در هشتاد و پنج سالگی: "مددکار باید به هر کاری تن بدهد تا اجتماعش را بهتر کند. این آدم ها اشتباه می کنند که فکر می کنند با تغییر حکومت یا دولت و از راه سیاست باید جامعه را بهتر کرد. نه، این درست نیست. باید رفت و از ته ته جامعه شروع کرد. باید ریشه های درد را شناخت وگرنه یک روز قاجار، یک روز پهلوی یک روز هم جمهوری... در اتاق های تهران نشستن فایده ندارد. هیچ اتاقی فایده ندارد، میز آدم را تنبل می کند. باید رفت در این حلبی آبادها در جائی که پشتی ندارد نشست و از این مرد جوان پرسید چرا این قدر بچه درست می کند. باید به زن ها نه گفتن را یاد داد. باید به مرد ها یاد داد که محبت و مردانگی به سیلی نیست که به گوش زن و بچه شان می زنند. برای این کار اگر لازم است باید در مسجد نشست، اگر لازم است باید به شهرنو رفت، باید نترسی اگر تمام تنت شپش بگذارد، اگر نگذارد که نمی فهمی شپش یعنی چی. اگر روغن شیطان نمالیده باشی بر پوست کسی چه می دانی سوزش یعنی چه".

 

ستاره را چه کسانی ساختند

سه مرد زندگی "ستاره خانوم" را ساختند. عبدالحسین میرزا فرمانفرما پدرش، دکتر جردن، اولین کسی که مددکاری را به او شناساند و دیگری مهاتما گاندی که وی در عمل شناخت. اولی به او جرات پرواز داد، دکتر جردن به او راه دانستن را آموحت و الگوی گاندی برایش در عمل همه آن جرات و غرور را معنائی مردمی بخشید. چنین بود که یکی از دخترهای کوچک فرمانفرما، چندان که سایه پدر از سرش پرید ماجراجوترین فرزند از ۳۲ نفر دختر و پسر فرمانفرما شد.

 

"با حضور دختر سرکش و چموش فرمانفرما در تهران، آموزشگاه خدمات اجتماعی و تربیت مددکار شروع به کار کرد. چندان که جانی گرفت فکر مراکز رفاه خانواده در سرش افتاد برای نگه داری کودکانی که مادرش شاغل بود، همان جا دریافت برخی از این مادران در شهر نو شاغلند. جائی که کسی حرفش را نمی زند. انگار در این شهر نیست"

در آخرین سال های حشمت قاجار و شوکت عبدالحسین میرزا فرمانفرما، در شیراز به دنیا آمد، کوچک بود که دریافت سنتی دیرپا به دخترها می گوید زودتر بزرگ شو، آداب همسری بیاموز و به خانه بخت برو و از شوهرت اطاعت کن. حتی وقتی در قلعه باشکوه فرمانفرما ساکن هستی با معلم، خیاط، راننده، آشپز، شیرینی پز و حتی محضر سرخانه... اما اگر پسر خانواده باشی می توانی مطمئن باشی که یک روز به شاه نشین فراخوانده می شوی و امر پدر ابلاغ می شود که به فرنگ بروی و آدم شوی. چه رویائی است این آدم شدن. اما چه باید کرد که تا شاهزاده زنده است این سرنوشت را نمی توان برای دخترانش در نظر داشت.

اما همین دخترها، بعدها چنان پریدند انگار مشق این پرواز را به امر فرمانفرما کرده بودند. چنان که بزرگ ترین دخترش مریم [فیروز] با خود و روزگار چنان کرد که اول زن ایرانی بود که از دادگاه نظامی حکم اعدام گرفت. و در هفتاد سالگی هم زندان را خوشآمد گفت.

اما ستاره از زاویه ای کاملا دور از خواهربزرگش مریم فیروز، به زندگی نگریست و رویاهای خود را شکل داد. هر چه خواهر بزرگ مقتدر و گستاخ بود، ستاره غمخوار اما نه فقط سنگ صبور بلکه چاره ساز. او در همان روزگار شوکت فرمانفرمائی هم در قصر بزرگشان محرم خدمه و کارکنان بود و هنوز جوان بود که اجازه گرفت تا همراه همسر سفیر آمریکا در تهران [که گروهی از همسران دیپلمات های مقیم تهران را برای کارهای خیریه گرد آورده بود] به گودهای جنوب شهر برود که هزاران تن در حاشیه برکه ای از لجن و انواع بیماری ها، آن جا می لولیدند. خانم دریفوس که یک داروی زخم سر [کچلی] از آمریکا با خود آورده بود، ستاره را دستیار گرفت؛ آن دو گاه تا نیمه های شب با دستکش های سفیدی در دست به مداوای فقیران مشغول بودند.

او زمانی خود را به دکتر ساموئل جردن [بنیاد گذار مدرسه آمریکائی و دبیرستان البرز] دوست پدرش رساند تا بپرسد آیا قصد ندارد دبیرستان دخترانه دایر کند. دکتر جردن برایش گفت هنوز ایران مساعد نیست باید اول دانشکده ها و دانشکده های صنعتی و علمی دایر شود، بعد نوبت به فعالیت های اجتماعی برسد. سئوال بعدیش از دکتر جردن این بود که شنیده ام در ایالات متحده دانشکده هائی هست برای یاد دادن نحوه کمک به مردم، آمریکائی خوش به دل خندیده بود که "به شرط آن که آدم بتواند خودش را به ینگه دنیا برساند". و ینگه دنیا رویائی دور بود که هنوز صد مرد ایران برای تحصیل خود را به بدان جا نرسانده بودند.

تا ینگه دنیا

سه سال بعد وقتی در لس آنجلس در خانه دکتر جردن را کوفت، حتی برای آن مرد هم باورکردنی نبود که خودش را رسانده است. اما مگر به همین سادگی بود.

برای این که به آرزوهایش برسد باید اول از همه مواهب فرمانفرمایی می گذشت، که گذشت. با خواهر بزرگ درگیر شد، و سخن محمدولی میرزا جانشین فرمانفرما را نشنیده گذاشت و رفت چمدان کهنه دایه اش را برداشت چند تکه لباس و یک کفش راحتی دست دوز چرم مشکی در آن گذاشت و دو کتاب، یکی سرگذشت فلورانس نایتنگل. همان اول وقتی در زاهدان بی آب و علف ناگزیر شد در قهوه خانه ای بخوابد آغاز ماجرا بود. باید شش روز می ماند تا قطار هند برسد و در این فاصله، به دستیاری یک پزشک هندی، امکان اقامت در بیمارستان مختصر زاهدان را پیدا کرد.

از هندی که برای استقلال له له می زد باید می گذشت، پیروان گاندی را دید و با آن ها روزها گذراند تا خسته و از پا افتاده با چمدان کهنه دایه به بمبئی رسید و بی هدف در خیابان می رفت که یکی از خانواده بزرگ نمازی او را شناخت. در همان جا مطیع الدوله حجازی که از زمان حکومت فارس فرمانفرما را می شناخت، برایش قصه گفت. مرد نرمخو برایش گفت که اگر مداومت کند خودش قصه خواهد شد.

ستاره فرمانفرمایان (۱۳۹۱- ۱۲۹۹)

و قصه شد دختری تنها در یک کشتی فرانسوی، وقتی با اصابت موشک های ژاپنی نزدیک بود همه به کام مرگ بروند و این بار در یک کشتی آمریکائی که خواهران راهبه، زخمی ها و بیماران را از می برد. صحنه آزمایش زندگی فرارسیده بود. شش هزار نفر در کشتی و چهل و دو روز راه. وضعیت جنگی، ناله بیماران، بیماری، شب های تاریک و درد. در این میان فقط او بود که نمی خوابید تا ساحل پیدا شد. اما نیویورک نبود بلکه به بندر ملبورن استرالیا رسیده بودند.

و سرانجام ۱۳۵ روز بعد از آن که در ایستگاه راه آهن تهران، از همه چیز بریده بود توانست خود را به دکتر جردن برساند، لباس های پاره را از تن به در آورد و به دانشگاه برود تا دو سالی همان را که دوست داشت بخواند. در همه این مدت برای آن که از تهران چیزی درخواست نکند زمین شست، آشپزی کرد، مدل کلاس های نقاشی هالیوود شد. و همان جا بود که از تهران بهترین خبر رسید. دختر دایه اش برای او نوشته حالا دیگر عادی شده است که دختران همراه با چمدانی از تنقلات و سفارش نامه ها و چک های مسافرتی با بدرقه خانواده راهی تحصیلات می شوند. ستاره خانم شما راه را باز کردید.

چهار سال بعد از روزی که با دکتر جردن به دانشگاه رفت، وقتی از دانشگاه شیکاگو فوق لیسانسش را گرفت، مشاور و متخصص آموزش امور اجتماعی شده بود و از سوی دانشگاه به خاور دور سفرها کرده و با تجربه بود وقتی به استخدام سازمان ملل در آمد. ملکه عالیا در بغداد یک مدرسه خدمات اجتماعی می خواست سازمان ملل وی را فرستاد. حالا دیگر اردن و لبنان و مصر، شیخ نشین ها و کشورهای مسلمان منطقه عملش بود. در این فاصله که نبود، رضاشاه سقوط کرده، محمدرضا شاه همبازی بچگی شان پادشاه شده بود، پسرعمه اش دکتر مصدق یک نهضت بزرگ به راه انداخته بود که سرانجام با تحرک انگلیسی ها و امریکائی ها به خشونت کشیده بود. اما کشور در ریل افتاده بود.

این را در یک میهمانی در هتل التحریر کنار دجله، رییس سازمان برنامه ایران به او گفت. ابوالحسن ابتهاج اول وقتی فهمید این خانم جوان عضو هیات سازمان ملل ایرانی است به حرف آمد. پیشنهاد بازگشت به شهری بود که بی بدرقه رهایش کرد. بعد دوازده سال اینک ابتهاج به او می گفت از این مدارس در ایران لازم داریم.

مقصد: تهران

بازگشت ستاره فرمانفرمائیان در سال ۱۳۳۵ به زادگاه، برای او بدان معنا بود می تواند رویاهایش را جامعه عمل بپوشاند. تا آن زمان با کس نگفته بود که در این همه سفر که برای آموزش مددکاری اجتماعی رفت، از تایلند، چین، مالزی و هنک کونگ تا عراق، اردن، لبنان، سوریه و مصر، هر وقت در میان انبوه فقیران و بی سوادان و چادرنشینان می ماند، به ایرانی ها فکر کرده بود. با خود گفته بود چرا آن جا نیستم.

با حضور دختر سرکش و چموش فرمانفرما در تهران، آموزشگاه خدمات اجتماعی و تربیت مددکار شروع به کار کرد. چندان که جانی گرفت فکر مراکز رفاه خانواده در سرش افتاد برای نگه داری کودکانی که مادرش شاغل بود، همان جا دریافت برخی از این مادران در شهر نو شاغلند. جائی که کسی حرفش را نمی زند. انگار در این شهر نیست.

وقتی اول بار به کلانتری شهرنو خبر داد که قصد دارد برای یک تحقیق همراه با دو تن از دختران دانشجویان چند شبی را در قلعه به سر برد، افسرنگهبان موکول به کسب اجازه از مقامات بالا کرد، اما ستاره تلفن روی میز کلانتری را برداشت از سپهبد نصیری رییس شهربانی خواست تا دستور بدهد. همان مامور حکومت نظامی که چند سال قبل در به در دنبال خواهر بزرگ او مریم می گشت و سایه اش را با تیر می زد.

در این دوران هر دیداری، هر حادثه ای، هر نامه ای و حضور در هر میهمانی برای ستاره فرمانفرمائیان تنها این ارزش را داشت که سنگی بر سنگ بنای کاری بنهد که می خواست. کاری برای سامان دادن به روسپی ها، برای رسیدن به خانواده معتادان، برای کنترل جمعیت، برای فراهم آوردن وسیله تحصیل نادارها و حقوق زنان. با تجربه ای که در سی و پنج سالگی اندوخته بود و همتی باورنکردنی، آن قامت نحیف از صبح می تاخت.

سیل جوادیه که در زمان خود چهره کریه پایتخت را با فقر چرکین و کشتارگاه خونینش را آشکار کرد، برای او فرصتی بود، دو هزار متر زمین رایگان گرفت و صدهزار تومان هم از کسی که تازگی ملکه کشور شده بود. انگار شهبانو را برای او رسانده بودند وقتی مرکز رفاه خانواده جوادیه را افتتاح کرد، از آن پس با کمک شهبانو چهل مرکز از آن دست در تهران و شهرستان‌‌‌ها و در محلات فقیرنشین و پرجمعیت شهرها ساخت. در این میان وقتی تحقیقش درباره روسپی گری منتشر شد، به گفته خانم فرخ روپارسا، جامعه مردسالار از شرم عرق کرد.

ستاره برای کسی گریه نمی کرد. راست یا دروغ می گفت آخرین بار برای پدرم گریستم و عهد کردم دیگر گریه نکنم و باور کردم که آدمی چاره ساز است و گریه کار آدمی نیست بلکه باید چاره ساخت.

یک خانه ساده روستائی در گلندوک برای خود تدارک دیده بود برای دور ماندن از اشرافیت و تظاهر، خانواده و همکلاسانش را اگر می خواست برای آن که کمکی کنند، دانشکده اش را گسترش دهند، وسیله برای جلوگیری از بارداری فراهم کنند. صبح های زود در سیتغ کوه های شمال شرق تهران دیده می شد که می رفت و زیر لب حرف می زد و چند روز بعد اثرش معلوم می شد.

خانم الهه صدری از دانش آموختگان دانش مددکاری شرحی نوشته است از اولین روز در تیرماه سال ۱۳۴۹ که آگهی پذیرش دانشجو مدرسه عالی خدمات اجتماعی تهران را خواند و رفت ببنید کجاست و " خانم لاغر اندامی با موهای خاکستری و چهره‌‌‌ای بسیار مصمم و چشمانی نافذ در پشت میزی نشسته بود. به محض ورود، با لبخندی مهربان و پذیرا از من استقبال کرد. زنی کاملا بی‌‌آلایش، جدی و صبور. او مرا خطاب قرار داد و گفت که: «اگر می‌‌‌خواهی در این مرکز درس بخوانی و مددکار شوی باید بدانی که با مردمی آشنا خواهی شد که جلوی چشم تو استکان و نعلبکی‌‌‌ها را در یک کاسه آب می‌‌شویند و برایت چای می‌‌ریزند و تو باید بدون آن‌‌‌که ناراحت شوی و خم به ابرو بیاوری در اتاقی که کف آن تنها با یک زیلوی مندرس پوشانده شده، بنشینی و همراه آنان چای بنوشی و به مشکلات و دردهای آنان گوش کنی و برای حل مشکلات‌‌شان، صادقانه به آنان یاری رسانی".

"می گفت آخرین بار برای پدرم گریستم و عهد کردم دیگر گریه نکنم و باور کردم که آدمی چاره ساز است و گریه کار آدمی نیست بلکه باید چاره ساخت"

سیستم پوسیده اداری، ناکارآمدی، فساد، نادانی، همه سد راهش بودند اما حریف ستاره فرمانفرمائیان نمی شدند. صدها تن به نیروئی که او در وجودشان کشف کرد، مددکار اجتماعی شدند، در شکل گیری سپاه دانش و بهداشت موثر بود، ده ها هزار از جوانان در آن بسترها آماده حضور در زندگی بهتر شدند.

از دو راه

و پایان این قصه دردناک است. ستاره فرمانفرمائیان و خواهرش مریم خانم، هر دو وفادار به پدر، هر دو ثناگوی او، از دو راه گذشتند تا زندگی را نه چنان که سنت می خواست بسازند. روزی که ستاره بی بدرقه در ایستگاه راه آهن تهران تمرد را به نهایت رساند مریم خانم چشم و چراغ شهر بود و در خانه مجلل خود میزبان ادبیان و شاعران و سیاست پیشه گان، روزی که ستاره به ایران برگشت خواهر بزرگ حکم اعدام گرفته و فرار کرده بود به دنیای کمونیزم. و بیست سال بعد روزی که انقلاب شد و خواهر کوچک هر آن چه را ساخته بود گذاشت و رفت، مریم خانم در هیات یک قهرمان آماده می شد تا همراه شوهرش نورالدین کیانوری با استقبال رفیقان حزب توده به کشور برگردد. آن دو خواهر هفتاد سال همدیگر را ندیدند.

مریم فیروز ۲۲ اسفند ۸۶ در تهران درگذشت و ستاره فرمانفرمائیان دوم خرداد ۱۳۹۱ در لس آنجلس، هر دو نود سالی عمر گذراندند و هر دو در راهی که رفتند پیشرو بودند و شهره شدند.

نگارنده این نوشته روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ در مدرسه علوی، در آن هیاهو که کس کس را نمی شناخت، از پنجره صدای زنی را شنید که بلند می گفت "حاج آقا زن ها مثل مرد ها ایستاده نمی توانند ب...اشند". و این صدای ستاره فرمانفرمائیان بود. دو تن از همان ها که در مدرسه اش به آنها مددکاری آموخته بود، وی را با مسلسل از پشت میزش دستگیر کرده، به مرکز انقلاب آورده بودند. اتهام جاسوسی برای آمریکا، همکاری با ساواک، تحکیم نظام طاغوتی، سفر به اسرائیل و ... و...

هنوز شهرنو که ستاره فرمانفرمائیان بر سرش آن همه عمر گذاشت در آتشی که آیت الله خلخالی بر افروخت سوخته نشده بود، هنوز کاوه گلستان آن دخترک سوخته را روی دوش نگرفته بود گریان، هنوز جنون به نهایت نرسیده بود.

فردای آن شبی که ستاره فرمانفرمائیان در حیاط کوچک کنار مدرسه علوی بر بار اموال مصادره شده و آمده از همه جا بیتوته کرد، سید احمد خمینی و سید دیگری از فرزندان آیت الله طالقانی دست به کار شدند. او نجات یافت. همان کسی که تصویرش به عنوان یکی از زنان اثرگذار جامعه آمریکا، در دانشگاه هاروارد، قرار دارد و در کتاب تاریخ آن دانشگاه از او به عنوان یکی از زنان پیشرو در علم مددکاری یاد شده است.

اما گرچه نامی از وی بر ساختمانی نیست، حتی بر آن مرکز رفاه خانواده جوادیه، اما هزاران تن به یادش هستند، کشوری هم که به او امکان تحصیل داد و در سی و پنج سال آخر میزبانش شد، از وی به بزرگی یاد می کند.

زندگینامه ستاره فرمانفرمایان با عنوان 'دختری از ایران' در سال ۱۹۹۲ انتشار یافت. این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است

البته گویا کتاب 50 هزار تومنههههههههه خب خدایش گرون بهتون پیشنهاد می کنم برید از کتابخونه بگیرد و در این وانفسای گرونی پولاتون رو دلار و سکه بخرید که خیر دینا و اخرت توشه انشالهههه

 

 


 
 
یک وصیت
نویسنده : مریم - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
 

می گند آغامحمد خان قاجار اندر باب حکومت داری به جانشین خود وصیت نموده که برای اینکه حکومت پا برجا بماند ملت را همیشه بی سواد و گشنه نگه دار

این وصیت سخن هوشمندانه ی از شاه اخته ایران بود که توانست دودمان او را تا 200 سال در ایران سرپا نگه دارد و اب هم از اب تکان نخورد. اما وقتی یکی از دودمانش همان شاه شهید همان ناصرالدین شاه به فرنگ رفت و شیفته و واله ان هم اتفاقات کفرستان شد وقتی که دانشجو به کفرستان فرستاد و طبیب و مهندس خارج دیده را وارد ایران کرد پایه های سلسه ای شاه اخته به لرزه افتاد و در نهایت این واله فرنگ شدن نتبجه اش شد مشروطه که دست اخر هم همان ارمغان کفرستان یعنی همان مجلس ملی حکم به انحلال این سلسه داد و دیگری امد .

ان دیگران هم سلسه ای راه انداخت که در نهایت با پول نفت با ان همه درامد با ان رشد سرسام اور با ان دورازه های تمدن خودش را به فنا داد هر دوی اینها دو سلسه فراموش کردند که روزگاری مردی اخته به نام آغا محمد خان شرط بقا در این سرا را بی سوادی و گشنگی دانسته بود فرزندانش مردم را بیدار کردند و جای خود را به دیگران دادند و ان دیگران پول را به جیب های مردم اوردند و مُلک را به دیگری دادند.

اما این روزها گویا با بحث های گرانی با کرایه خانه های انچنانی برای خانه های سست با بیکاری با جیب های خالی و پزهای عالی با این روند رود به نزول اگاهی و سواد مردم با نمره های توصیفی با نداشتن مردودی در مدارس با دانشگاه های اب دوغ خیاری با دانشجوهای مارک دار و ..... هزار و یک چیز دیگر گویا این روزها بیشتر شبیه به وصیت شاه اخته است.

 


 
 
22 خرداد
نویسنده : مریم - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
 

22 خرداد 1388

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.........


 
 
الفبای سیاست
نویسنده : مریم - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

 

اولین فراگیری سیاسی من برمی­گرده به ثبت نام برای مدرسه. فقط 6 سالم بود که خواهرم داشت بهم اسم رئیس جمهور و رئیس مجلس و نخست وزیر و ال و بل را یاد می­داد توی اون دوره زمونه تمام آگاهی سیاسی من به دو تا اسم منتهی می­شد. امام خمینی که مث هر بچه­ای توی اون دوره و زمونه خوب می شناختم و صد البته صدام را با ان شعر معروف صدام خره گاو منه... . البته کسانی مث میرحسین یا خامنه­ای یا رفسنجانی رو نه. من مسلما اون زمان با اونا هیچ کاری نداشتم صادقانه بگم اسم خامنه­ای رو زود یاد گرفتم برای اینکه می­تونستم به صبحانه­های جمعه که خامه عسل بود و البته اگه می ذاشتی کنار گزینه‌های مثل حلیم و آش و عدسی خیلی باب طبعم نبود فکر کنم و یادم بمونه ولی رفسنجانی فکر کنم از همه سخت­تر بود چون دقیقا یه توسری از آبجی خانوم خشن خوردم :(

قشنگ یادمه که توی راهروی مدرسه دوازه امامی نشسته بودم و منتظر بودم تا نوبتم بشه برم برای خزعبلات ثبت نام. از توی کوچه ما من و زهرا و فاطمه و طیبه داشتیم می رفتیم اول. توی اون جمع فک کنم خنگ­تر بودم که کفر آبجی خانوم رو در اوردم که یه مشگون ازم گرفت ولی در عوض توی واکسن زدن من از اونای دیگه شجاع­تر بودم و اصلا گریه نکردم یادمه با مامانم رفتم درمانگاه شوش برای واکسن کلاس اول. خیلی از بچه­ها دختر و پسر اونجا بودن و من با خیال راحت داشتم به اشک­ها و نق و نوق بچه­های دیگه نگاه می­کردم البته صادقانه باید بگم این تصویری که توی ذهن من مونده شایدم منم نق نق می­کردم اله و العلم.

داشتم در مورد فراگیری سیاسی و اولین آگاهی سیاسی­ام می­گفتم و اینکه این آگاهی اولیه منوط شده بود به یادگیری یه سری اسم و سمت که من هنوزم که هنوزه یادم نمی­اد اصلا اینا رو ازم پرسیدن؟ اما اینکه چرا توی اون راهروی نیمه تاریک مدرسه تقریبا همه بچه­ها داشتن اون اسم­ها رو بلغور می­کردن برام جای سواله؟! واقعا من اون لحظه دلم می­خواست به جای یادگرفتن اون اسم­ها می­رفتم و توی حیاط خیلی خیلی خیلی بزرگ مدرسه بازی می­کردم حیاطی که قبلا هم وقتی با مامانم می­اومدیم درس خواهرمو بپرسیم یا کارنامه­اش رو بگیریم خیلی دیده بودم و حالا اون حیاط از اول پاییز مال من می­شد :)

خب می­تونم بگم الحمده اله این آگاهی سیاسی و آموزش­های خشن مربوط به اون تا مدت­ها تعطیل شد و اگه هم چیزی به معلومات سیاسی من اضافه شد از صدقه سر تلویزیون و حرف­های مردانه مهمانی­ها و حرف­های روزانه تورم که خب احتمالا یوخده فحش و دری بری توش بود و گاهی روزنامه بود و برای من اصلا مهم نبود که کی می­رود کی می­آد.

اما شاید زورکی یاد دادن اسم­ها هم بد نبود یادمه همون اولین روز مدرسه. ما بچه­های کلاس اولی رو گذاشتن تنگ دیوار حیاط تا بقیه بچه­های بالاتری صف بشن و برن سرکلاس هاشوون و بعد ناظممون که فک کنم خانم تاجیک بود اسمش، اومد و دونه دونه اسم هامون رو خوند و هر کدوممون را سپرد به معلم هامون. منو زهرا و فاطمه کلهم از هم جدا شدیم (طیبه هم از همون اول جز گروه ما نبود اون اصلا توی کوچه بازی نمی­کرد مامانش معلم بود و بهش اجازه نمی­داد با بچه­های کوچه بازی کنه). ولی در عوض همون موقع که خانم ناظم داشت در مورد نظم و انظباط و ناخن و لیوان و دستمال حرف می­زد بهمون گفت که آشغال هم نباید توی حیاط و کلاس بریزیم چون اقای خامنه­ای باید تمام این حیاط بزرگ رو تمیز کنه آقای خامنه­ای سرایه­دار مدرسه­مون بود یه آقای قد بلند و با ریش و سیبل جوگندمی و یه دوچرخه سبز که یه خورجین هم روش بود. موقع اومدن توی حیاط مدرسه کنار در ایستاده بود  به اصطلاح بابای مدرسه بود اونجا بود که پاردوکس سیاسی من شروع شد من تا مدتی همش فکر می­کردم بابای مدرسه­ی ما همون رئیس جمهور!!‌ 9 ماه بعد وقتی امام فوت کرد و اقای خامنه­ای شد رهبر من تازه قیافه­ها را تشخیص دادم اما بازهم فکر می­کردم این بابای مدرسه ما حتما داداش یا فامیل رهبر باشه خلاصه من خنگ هیچ وقت هم نشد که از یکی بپرسم و خودمو از این شک عظیم رها کنم. البته صادقانه هنوز هم فکر می کنم شاید نسبتی باشه من چه می دونم؟ اما هر چی بود من همیشه به بچه­های بابای مدرسه به خاطر داشتن یه حیاط بزرگ بخصوص رشک (شایدم حسودی) می­بردم به نظرم اونا ظهرهای جمعه آدم­های خوشبختی بودن برای اینکه هر چقدر هم توی حیاط داد و بیداد راه می­انداختند کسی سرشو از توی پنجره خونه روبروی بیرون نمی­اورد که داد بزنه مریممممممممم یا مامانشون صداشون نمی­زد که بیا توی اتاق بابات خوابه :( ولی خب بچه های اقای خامنه ای بابای مدرسه از این حیص و بیض راحت بودن ولی ما باید جواب صد و یک نفر رو می دادیم.

 

اینا رو نوشتم که بازم بگم خرداد شد. اصولا یه شعری هست که می گه ما به خرداد پرحادثه عادت داریم گفتیم که بگیم ما هم خیلی از بچگی تو نخ سیاست و اینا بودیم. همین

 


 
 
← صفحه بعد