شب یلداهای خونه ما همیشه مثل هم بوده همیشه انار و تخمه ازگیل و هندونه اش به پا بود و بابام و قصه های بچگی و یاد خاطره های ادم های که دیگه بین ما نبودن باباش و چند سالی هم مامانش و عمه ها و عموهاش خلاصه هر سال که می گذره یاد یکی دیگه همه بهش اضافه میشه ولی چیزی که تو بین تمام این شب چله چه بزرگه چه کوچیکه (مامان من همیشه شب چله کوچیکه رو هم یادشه و تخمه اش به راهه اوایل که یه ذره بزرگ شده بودم نمی دونستم یعنی چی مامانم می گفت 40 شب از شب چله گذشته و عقیده داشت توی این 40 شب باید برف بیاد بعد از این بارون البته مامان من ناخواسته جشن سده رو توی خونه ما جشن می گرفت که البته سال به سال کم رنگتر میشه) توی این همه سال بیشتر از همه توی ذهن من مونده خاطره اولین پرتغال زندگی بابام و چپ کردن کامیون توی جاده روستاشون بود.

به قول بابام اون موقع مث حالا اینقده فراوونی نبود و توی هر منطقهای نهایت میوههای همون منطقه رویت میشد و میوههای دیگه معنا و مفهومی برای مردم نداشت ولی حالس که انقده برکته خدا زیاد شده که وسط زمستونم توت فرنگی گل خونهای داریم. خلاصه اینکه بابای ما هم تا 6-7 سالگی اصلا رنگ و روی پرتغال را ندیده بود یه روز صبح با صدای مهیبی می پره لبه خطه وقتی از خونه بیرون می زنه می بینه که یه کامیون وسط جادهی که دقیقا روبروی خونه اونا بوده چپه کرده و یه عالمه روستای هم دارند می روند کمک راننده کامیون. بابای ما هم با اهل خونه می روند لبه خطه (کلهم توی روستای ما همه به جاده می گویند خطه و البته این جاده از اول اجلش از 2- 3 هزار سال پیش هم بوده) به قول بابام وسط جاده پر بود از جعبههای شکسته که یه عالمه توپهای نارنجی و زرد ازش بیرون ریخته بودن و بابام می گه تا اون روز من هیچ وقت پرتغال ندیده بودم نه من که خیلی از بچه ها و بزرگترها هم ندیده بودن و چون زمستون هم بود مردهای بزرگتر و دنیا دیده تر هم همه رفته بودن تهران یا شهرهای دیگر برای کار برای همین هر چه ندید بدید بود در سوتی از ثانیه توی جاده بودند که پر بود از پرتغال و راننده ای که به حال نبود مردم هم ریخته بودند روی پرتغال های که از شیراز به سمت تهران و اصفهان بار زده شده بود و حالا وسط جاده ولو شده بودند و مردم هم انها را جمع می کردند بابام می گه از بس ندیده بودیم همهی اهالی میوه را با پوست خوردند ولی جاذبه میوه جدید انقدر بالا بود که تلخی پوست ها نتوانست خوشمزگی ان میوه را از دهان پدرم ببرد. بابام همیشه وقتی به این قسمت داستان می رسه می گه پدر نداری بسوزه اون موقع که مث حالا فراوونی نبود اون سختی های که ما کشیدیم شماها نمی تونید یه ساعت تحمل کنید تو ناز و نعمت بزرگ شدید.

- هفت ساله بودم که با پدر مادر و برادر چهارده سالهام فرشید از آبادان به شهر ویتییر کالیفرنیا آمدیم. برادر بزرگترم فرید را یکسال پیش از آن به فیلادلفیا فرستاده بودند و انجا به دبیرستان میرفت. او هم مثل خیلی از جوانهای ایرانی آرزو داشت خارج از کشور درس بخواند. و با وجود اشکهای مادر ما را ترک کرده و پیش عمویم و همسر آمریکاییاش زندگی میکرد. من هم از رفتن او ناراحت بودم، ولی به زودی غصه از یادم رفت. اولین بسته سوغاتی که رسید، دیدم داشتن یک باربی کامل- با کیف حمل، چهار دست لباس، یک بارانی و یک چتر کوچک – به دوری از برادر میارزد.
اقامت ما در ویتییر موقت بود. پدرم کاظم، مهندس شرکت نفت ایران بود و ماموریت داشت حدود دو سال مشاور یک شرکت امریکایی باشد. او در زمان دانشجویی مدتی در تگزاس و کالیفرنیا زندگی کرده بود و درباره امریکا با همان لحنی صحبت میکرد که کسی از اولین عشقش بگوید. برای او امریکا جایی بودکه هرکس بدون توجه به اینکه قبلا چه کاره بوده میتوانست ادم مهمی بشود. کشوری مهربان و منظم پر از توالتهای تمیز. جایی که مردم قوانین رانندگی را رعایت میکردند و دلفینها از توی حلقهها میپریدند. سرزمین موعود. برای من هم آمریکا جایی بود که همه جور لباس باربی پیدا میشد.
- من خوش شانس بودم که سال ها قبل از تحولات سیاسی ایران به آمریکا آمدم. آمریکاییهایی که می دیدیم مهربان و کنجکاو بودند, ابایی از پرسیدن سوال نداشتند و مایل به شنیدن پاسخ بودند. وقتی انگلیسی را به حد کافی یاد گرفتم, همیشه توسط بچهها و بزرگترها پرس و جو میشدم.
در مورد ایران, ذهن آمریکاییها لوحی سفید بود. از سوالها معلوم بود که بیشتر آنها در سال 1972 هیچی از ایران نشنیده بودند. ما تمام تلاشمان را برای آموزششان به کار میگرفتیم : ((آسیا را که میشناسی؟ خب, از شوروی میروی طرف جنوب و ما آنجاییم)) یا خودمانیتر اشاره میکردیم به جنوب دریای خزر , (( جایی که خاویار معروف از آنجا میآید)) بیشتر اهالی ویتییر خاویار معروف را نمیشناختند و وقتی توضیح میدادیم, چهرهشان در هم میرفت: ((تخم ماهی؟ اه اه.)) به همسایگی با عراق و افغانستان اشاره میکردیم, اما آن هم فایده نداشت. وقتی سرنخهای جغرافیایی ته میکشید میگفتیم: ((از هند, ژاپن, یا چین چیزی شنیدهاید؟ ما توی همان قاره هستیم.))
در ایران جغرافی برای تمام دوره های تحصیلی اجباری ست.... هیچ کدام از بچهها در ویتییر, شهری با یک ساعت فاصله از لوس آنجلس, از من دربارهی جغرافی نمیپرسیدند. آنها میخواستند چیزهای مهمتری را بدانند, مثلا شترها. قبلا چندتا شتر توی خانه داشتیم؟ چطور به آنها غذا میدادیم؟ سواری با آنها خیلی تکان دارد؟ من همیشه با اعتراف به اینکه در تمام عمرم یک شتر هم ندیدهام مایوسشان میکردم. و در مورد سواری, شورلتی که در ایران داشتیم کاملا نرم میرفت. آنها طوری نگاه میکردند که انگار گفته باشم توی لباس مبدل میکی ماوس یک آدم واقعی هست.
همچنین دربارهی برق, خیمهها و بیابان ساهارا از ما سوال میشد. دوباره مایوسانه جواب میدادیم که ما برق داشتیم, خیمه نداشتیم, ساهارا هم در قارهای دیگر است. پدر, مصمم به زدودن عقبماندگی از چهرهی زادگاهمان, وظیفهی خود میدانست که در هر فرصتی ذهن آمریکاییها را روشن کند. هر آمریکایی بیخبری که از پدر چیزی میپرسید, بهعنوان جایزه یک سخنرانی دربارهی تاریخ موفق صنعت نفت ایران هم دریافت میکرد. در حالی که پدر پرحرفی میکرد, من به صورت آن آمریکاییهای مهربان نگاه میکردم که بیشک توی ذهنشان یادداشت میگذاشتند دیگر هرگز با خارجیها صحبت نکنند.
- یکی دیگر از همسایهها, پیرزن مهربانی که به من یاد داد چطور از گیاهان خانگی نگهداری کنم, پرسید چند تا گربه توی خانه داشتید؟ پدر, با توانایی خارقالعادهاش در خراب کردن دوستیها, گفت: ((ما توی خانه حیوان نگه نمیداریم. آنها کثیف هستند.)) پیرزن همسایه گفت: ((اما گربههای شما خیلی خوشگل هستند!)) اصلا نمیدانستیم او دربارهی چه چیزی صحبت میکند. با مشاهدهی چهرهی متحیرمان, او عکسی از یک گربهی مو بلند و زیبا به ما نشان داد و گفت: (این یک گربهی پرشین است)) این برای ما تازگی داشت, تنها گربههایی که در کشورمان دیده بودیم گربههای ولگرد و گری بودند که آشغالهای جلوی خانهی مردم را میخوردند. از آن به بعد وقتی میگفتم ایرانی هستم, اضافه میکردم: ((کشور گربههای پرشین)) که تاثیر خوبی روی مردم میگذاشت.
- در زمان اقامت ما در نیو پورتبیچ انقلاب اسلامی رخ داد و بعد تعدادی آمریکاییها را توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفتند. یک شبه ایرانیان مقیم آمریکا, در بهترین حالتی که بشود گفت, خیلی غیرمحبوب شدند. خیلی از آمریکاییها دیگر فکر میکردند هر ایرانی, اگر چه ظاهرش آرام نشان بدهد, هر لحظه ممکن است خشمگین شود و افرادی را به اسارت بگیرد. مردم همیشه از ما می پرسیدند عقیده مان دربارهی گروگانگیری چیست, و ما همیشه میگفتیم ((وحشتناک است)) این پاسخ غالبا با تعجب رو به رو میشد. این قدر از ما دربارهی گروگانها سوال میکردند که کمکم داشتم به مردم گوشزد میکردم آنها توی پارکینگ ما نیستند. مادر مشکل را این طور حل کرده بود که می گفت اهل روسیه یا ترکیه است. بعضی وقتها من فقط میگفتم: ((دقت کردهاید این چند ساله تمام قاتلان زنجیرهای آمریکایی بودهاند؟ ولی من این را بر ضد شما استفاده نمیکنم)).
- من از نیوپورت بیچ به برکلی رفتم , جایی که آن زمان معروف بود به زیر بغل کالیفرنیا. اما برکلی از این زیر بغلهای معمولی نبود, زیر بغلی بود که باید موهایش تراشیده میشد و شسته میشد, زیر بغلی پر از آدمهای اهل مطالعه که نه فقط اسم ایران را شنیده بودند بلکه چیزهایی هم درباره آن میدانستند. در برکلی مردم از دیدن یک ایرانی یا ذوق زده میشدند و یا وحشت میکردند. گاهی چنین سوالهایی میشد: ((چه نظری داری دربارهی خوکهای فاشیست آمریکایی سیا که از دیکتاتوری شاه حمایت میکردند فقط برای اینکه از او بهعنوان یک عروسک خیمه شب بازی در راه عطش بیپایان بیمه قدرت در خاور میانه و سایر نقاط دنیا مثل نیکاراگوئه استفاده کنن؟)) گاهی وقتها هم گفتن اینکه من ایرانی هستم به مکالمه پایان میداد. هیچ وقت نفهمیدم چرا, شاید احتمال میدادند تروریست مونثی باشم که در پوشش دانشجوی تاریخ هنر در برکلی مخفی شده. بیش از همه از سوالهایی خوشم می آمد که فرض میکرد تمام ایرانیها عضو یک فامیل بزرگ هستن: ((علی اکبری در سین سیناتی را میشناسی؟ پسر خوبیه.))
- سالهایی که در بروکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم. مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد. در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته. فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازهی ورود به همه جا را روی پیشانیات چسبانده باشند. فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسویاش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض بر این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده, و هنگامی که مشغول زمزمهی اشعار بودلر نیست, وقتش را با خلق نقاشیهای امپرسیونیستی میگذراند.
- به نظر میآید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد. ((عجب کافه ی محشری بود. مزهی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است!)) تا جایی که میدانم, فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود, اما مردم خوشحال میشدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه میگویم: ((میدانید که فرانسه یک گذشتهی استعماری زشت دارد)) ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهرم را میبینند و یاد خوشیهایشان میافتند, من را میبینند و یاد گروگانها میافتند .
- شاید بزرگترین بیعدالتی در موج تنفر از ایرانیها این بود که ایرانیها اغلب از تحصیلکردهترین و موفقترین مهاجران در آمریکا هستند. اخلاق کاری و دغدغه برای تحصیل، از ما شهروندانی تقریباً ایدهآل میسازد. هیچکس نظر ما را دربارهی اینکه گروگانگیری کار درستی بود یا نه نمیپرسید، ولی تکتک ایرانیهای آمریکا تاوان آن را میپرداختند. یک بچه یک گلولهی کاغذی پرت میکند، تمام کلاس تنبیه میشوند.
لاس وگاس منطقه مورد علاقه پدر در این کره خاکی است. در بچگی ناچار بودم تعطیلات زیادی را توی آن لانه فساد وسط بیابان تحمل کنم. تا یک تعطیلی سه چهار روزه میرسید، پدر با خوشحالی میگفت «برویم لاس وگاس» من از آنجا متنفر بودم اما لاس وگاس ارزان و باب طبع پدر بود. پس راه میافتادیم." ... در مهمترین بخش مراسم، مادر قران را میگرفت بالای چارچوب در و یکی یکی از زیرش رد میشدیم . با این کار خیال پدر و مادر راحت میشد .... من همیشه از توسل به مذهب در رابطه با لاس وگاس معذب میشدم؛ مطمئنم پیامبر هرگز چنین جایی را تایید نمیکرد.
وقتی برنامه عروسی رسمی شد، شروع کردیم به تهیه فهرست مهمانها. ..... طرف فرانسوا در جشن عروسی ...به تعداد قابل توجه 4 نفر رسید برخلاف فامیل فرانسوا،اقوام من گرم برنامه ریزی برای یک مراسم لذت بخش بودند. پدر و مادر مثل بابانوئل فهرستی طولانی از نام ها پیش رو داشتند این اولین عروسی فرزندان شان بود و نمیشد کسی را از قلم بیندازند. سالن پذیرایی گنجایش ۱۶۵ نفر را داشت و با در نظر گرفتنم اینکه فقط عمهها و عموها و خالهها و همسران و فرزندان و نوههاشان ۹۸ نفر هستند مشکلساز میشد. پدر و مادر حسابی نگران مدعوین بودند و هرکدام از دوستانی که از قدیم در ابادان میشناختند به یاد میآوردند. ترجیعبند حرفهاشان این بود: «آنها را که نمیشود نگوییم.» من نیمی از افراد فهرست را نمیشناختم. پرسیدم «خانواده عباسی کی هستند و چرا دعوتشان میکنیم؟» «آنها پارسال ما را به عروسی دخترشان دعوت کردند. تازه آنها استرالیا هستند. نمیآیند» آمدند و یک خواهرزادهشان را هم آوردند. " ... ما 140 نفر را دعوت کردیم؛ 163 نفر پذیرفتند و 181 نفر آمدند.
"قبل از اینکه با فرانسوا ازدواج کنم، به او گفتم من تیر و طایفه ام هم سر جهازم است. فرانسوا گفت که عاشق تیر و طایفه است، به خصوص مال من. حالا هروقت به دیدن فامیل میرویم - که همه شیفتهی شوهرم هستند- میبینم که ازدواج او با من اصلاً به خاطر همین تیر و طایفه بوده. بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم؛ با همدیگر، یک فرش ایرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار می سازیم."
همهی ما که مهاجرت کردیم میدانستیم توی آمریکا با هزار جور مشکل روبرو میشویم، اما هیچ وقت فکر نمیکردیم اسممان این قدر دردسرساز شود. پدرمادرهای ما کف دستشان را بو نکرده بودند که یک روز از جایی سر در میاوریم که حکومت اسمهای تک سیلابی است... آیا آمریکایی ها میدانند چه محدوده وسیعی از صداهای داخل حلقی را ندارند؟ خب، لابد زبانشناسها دلیلش را میدانند، اما حتم دارم فرهنگ آمریکا غنیتر میشود اگر یاد بگیرند کمی زبانشان را بچرخانند و یاد بگیرند «خ» و «ق» را تلفظ کنند. مثل اضافه کردن چند ادویه جدید است به قفسه آشپزخانه. آهای دارچین و جوز هندی، برای هل و سماق هم جا باز کنید. "
معرفی کتاب
یادداشت نویسنده بر ترجمه فارسی
"وقتی خردسال بودم، پدرم آن قدر از ماجراهای دوران کودکیاش در اهواز و شوشتر برایم تعریف میکرد که حس میکردم آن دوران را همراه او گذراندهام. زمانی که خودم صاحب فرزندانی شدم، خواستم آنها ماجراهای من را بدانند. به همین دلیل بود که این کتاب را نوشتم.
بسیار خوشحالم که اکنون نسخهای فارسی از آن در دسترس هموطنانم قرار دارد. امیدوارم احترام و عشق عمیقی که به خانواده و فرهنگم دارم در این صفحات جلوه یابد. اگرچه بیشتر عمرم را خارج از ایران گذراندهام، ایران هنوز در رگ های من جاری است."
فیروزه جزایری دوما

عطر سنبل، عطر کاج در اصل ترجمه کتاب (Funny in farsi) است که توانسته جزو کتابهای پرفروش آمریکا در دو سال گذشته باشد و جوایز متعددی را کسب کند، از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزة تربر (معتبرترین جایزة کتابهای طنز آمریکا) و کاندیدای جایزة pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیرتخیلی در سال 2005. در ایران هم این کتاب تا امروز به چاپ هجدهم رسیده است. به سایت amazon.com هم که سر بزنید و اسم انگلیسی کتاب را جست وجو کنید، می بینید که از آن، انواع و اقسام طرح جلدها یعنی انواع چاپها هست، و خوانندگان این سایت، از 5 ستاره، 5/4 ستاره به کتاب دادهاند.
این کتاب بنا بر تاکید خود نویسنده ماجرای زندگیاش در آمریکا است اما چه در آمریکا و چه در ایران بهعنوان کتاب طنز معرفی شده است.
شاید خیلیها با خوندن این تیتر وقتی بحث از تجربیات زنانه میشه به فکرشون مسائل فیزیولوژی یا مسائل حقوقی و اجتماعی برسه اما در کنار این مسائل باید تجربههای زیبا شناختی زنها را هم آورد زنها در اجتماع در عرف و در تاریخ و هنر و فرهنگ و جغرافی و ریاضی و مهندسی و .... باید و باید زیباتر از مردها باشند !!!!
دیدن یک زن زیبا در کنار یه مرد نه چندان زیبا عجیب نیست ولی دیدن یک مرد زیبا در کنار یک زن زیبا عجیب و ناراحت کننده است !!! برخی میگویند بیچاره این مرد که باید با یک زن زشت زندگی کند و دیگری میگوید بیچاره این زن که هر جا میرود زشتیاش صد چندان میشود. برای همین هم مردها ترجیح میدهند بروند به دنبال پنجههای افتاب و آنانی که پنجه مهتاب هم نیستند باید .....!!!!
خود ما زنها هم در این دور باطل زیباشناختی اسیر هستیم خود من به شخصه وقتی فهمیدم که لیلای مجنون آنقدر زیبا نیست و حتی زشت هم هست در باورم نمیگنجید که چرا مجنون دیوانه او شده است !!!! (احتمالا اگه من اون زمان توی قبیله اونا بودم خودم از اونای بودم که کلی پشت سرش غیب میکردم)
به هر صورت ما زنها خودمان را تا سر حد مرگ میرسانیم تا در دید افراد دور و بریمان زیبا باشیم دور و بری که میگویم نصفش خود همجنسانمان هستنداااااااا
من هم به حمداله از این تجربیات دارم که بیایم اینجا بنشینم و بگویم که رفتم فلان جا تا حد مرگ درد کشیدم که مثلا خوشگل شوم همین نمونهاش دیروز که رفته بودم موهایم را رنگ کنم چیزی که متاسفانه آقایون ندارند متاسفانه را نه از روی خوبی که از بد ذاتی گفتم :)
مثلا میخواستم که کلی زیبا بشوم رفتم و موهایم را دکلوره کردم البته نه روی موهام که مستقیم روی کلهام را پر از مواد آتشزا کردند اولش فقط بوی گندش بود که چشمهایم را میسوازنید ولی روز بد نبینید سرم به شدت داغ شد چشمهایم داشت از حدقه در میآمد انقدر بیتابم کرده بود که توی سالن ارایشگاه بالا و پایین میرفتم تپش قلب گرفته بودم و نفسم بالا نمیامد دیگر زیبا شدن معنای نداشت اون لحظه فقط دلم میخواست زودتر تمام شود به خانوم ارایشگر میگفتم نمیخواهم ولی اونم فقط به فکر کار خودش بود و همش میگفت تحمل کن دخترجان اگر الان بشورم رنگت خوب نمیشود!!! و من هم با رویای زیبای تحمل میکردم! ولی هر چه میگذشت به جای کم شدن و عادت کردن بدتر میشد تا جای که حتی اشکم درآمد و دست و پایم شروع به لرزیدن کرد حالا وسط ان همه رویای زیبا شدن میترسیدم نکنه حالا این وسط بیافتم!! خلاصه به هر جون کندی بود الهام خانوم را راضی کردم که سرم را بشورد وقتی سرم را شست تازه دیدهام وووووو موهایم نارنجی شده است :) خانوم ارایشگر ناراضی بود که اگر 10 دقیقه تحمل میکردی اینطوری نمیشد و من توی دلم میگفتم ارههههه 10 دقیقه ....... الهام خانوم گفت توقع نداشته باش که رنگ دلخواهت در بیاید گفتم بیخیال نهایتش خرجش یه رنگ سیاه است ! توی اون لحظات پردرد از اون موهای رویایی نهایت به موهای خودم فکر میکردم ولی این تجربه باعث شد تا بگویم که دیگر برای اولین بار و اخرین بار است که فکر زیبایهای مدل غربی میافتم و دیگر تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم تا زیر بار مولفههای زیباشناسی مردسالارانه بروم !!! چه ربطی داشت این تیکه اخر مانیفستم نمیدونم.

هنوزم که هنوزم کله ی بیچارهام باور ندارد که من باهاش اینطور بیرحمانه برخورد کردم هنوز پوست سقف سرم توی شوکه.
خواستم این رو بگم که ما زنها به غیر از دردهای بیولوژی و اجتماعی و عرف و حقوق و تاریخ از این مدل دردها هم داریم که شاید خیلی وقتها هم ربطی به تفکرات مردانه نداشته باشه شاید خیلی از مردها زنهاشون رو به حالت طبیعی بیشتر دوس داشته باشند ولی خود ما زنها هستیم که گاهی برای بهتر جلو دادن و خوب ماندن خودمان را توی دردسر می اندازیم البته وقتی به عمق این داستان هم می ریم رگه های تند مردسالاری وجود داره اینو گفتم که یه وقت مردا توهم نزنن که ما زنا مازوخیست داریم خود این دردهای ما ناشی از سادیسم مردا داره بله بله بلهههههههه


استیو جابز
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه ی دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده است. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدی نداشتم که کلاس های خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت های کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد
به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ی ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود این مجله مال دهه ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ی هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می کنم
سخنرانی استیو جابز مدیر عامل اپل در دانشگاه استنفورد

در سوگ استیو - که رئیس شرکت پیکسار خالق این شخصیت های عزیز هست - سیاه پوشیدند
خب که چی مثلا خواستم بگم که استو جابز مرده متن سخنرانیشو می ذارم که بگم اون ادم متفاوتی داره که مثلا به کسانی که ایینجا می ان بگم سعی کنید زندگی تون رو خودتون بسازید که چی بشه ؟
اگه همه ماها قرار بود که اینطوری باشیم که همه مون تکراری بودیم



فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
امروز روز جهانی سالمندان است
بد نیست یه سری به پدر بزرگ ها و مادر بزرگمون یا پدر مادرهای سالمندون بزنیم
ولی پیاده روها، لطمه ای جدی به عشقم می زند. آن قدر تنگ و باریک است که نمی شود شانه به شانه رفت. یا باید جلوتر بروی یا عقب بمانی. یا تند بروی و یا راه بدهی. اگر نگاهت به پایین باشد لکه م یبینی. کف پیاده رو بر از لکه است. لکه های اب،خلط دهان، روغن و یا سبزی له شده .......
من هم گذشته را دوست ندارم . تاسف آور است چون گذشته مرا دوست دارد . بعضی وقت ها مثل جانوری روی کولم سوار می شود و خیال پایین امدن ندارد فکر می کردم بعد از وصل شدن به امیر بتوانم ان را زمین بزنم. ارزو می کردم به آسانی از دست دادن بکارت، از شر آن خلاص بشوم.
من فقط به عشق ماتیک، زن جعفر شدم.
مامان نمی داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.
"یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و من باید این دفعه دختر او باشم. یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست ، شوهرت است. از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده."
امیر می گوید: "با تو که عروسی کردم همان روز بهت گفتم من رفیق راه می خواهم نه سنگ راه."
یادم نمی اید که امیر چیزی ار راه گفته باشد.
وقتی از من سیر می شود مرد مجردی می شود که به اشتباه در خانه شلوغی مهمان است. این جور وقت ها بچه ها دیگر باهوش و کنجکاو نیستند اطلا به پدرشان نرفته اند. کزاحم و دست و پا گیرند. با سوالات بی مرود شان مخ می خورند و بدون هیچ شرط و شروطی مال من اند ...... من باید مفلوک تر از همه باشم که وقتی سیر می شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم ، بگذارم و به صدای اب کشی توی روده هایش گوش کنم و تازه شرمنده ان همه سیری باشم.
پرنده من / فریبا وفی
دنیای زنانه و روزمره با ترس ها و کش مکش ها
پرندهٔ من نخستین رمان فریبا وفی بود و در سال 1381 منتشر شد که بسیار مورد استقبال منتقدین قرار گرفت. این کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزه سومین دوره جایزه هوشنگ گلشیری و جایزه دومین دوره جایزه ادبی یلدا شده است و از سوی بنیاد جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر واقع گشته است.
عزیز من
خوشبختی، نامه یی نیست که یک روز ، نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و ان را به دست های منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسکِ کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم رنگین شکل پذیر...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی...
اما یادت باشد که جنس آن خمیر، باید از عشق و ایمان باشد
نه هیچ چیز دیگر ....

ابراهیم نادری/ ابوالمشاغل
نظرات ()