مثل تو

گاهی دوست دارم بنویسم و می نویسم گاهی شما را هم شریک می کنم و دیگر هیچ

الفبای سیاست
نویسنده : مریم - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

 

اولین فراگیری سیاسی من برمی­گرده به ثبت نام برای مدرسه. فقط 6 سالم بود که خواهرم داشت بهم اسم رئیس جمهور و رئیس مجلس و نخست وزیر و ال و بل را یاد می­داد توی اون دوره زمونه تمام آگاهی سیاسی من به دو تا اسم منتهی می­شد. امام خمینی که مث هر بچه­ای توی اون دوره و زمونه خوب می شناختم و صد البته صدام را با ان شعر معروف صدام خره گاو منه... . البته کسانی مث میرحسین یا خامنه­ای یا رفسنجانی رو نه. من مسلما اون زمان با اونا هیچ کاری نداشتم صادقانه بگم اسم خامنه­ای رو زود یاد گرفتم برای اینکه می­تونستم به صبحانه­های جمعه که خامه عسل بود و البته اگه می ذاشتی کنار گزینه‌های مثل حلیم و آش و عدسی خیلی باب طبعم نبود فکر کنم و یادم بمونه ولی رفسنجانی فکر کنم از همه سخت­تر بود چون دقیقا یه توسری از آبجی خانوم خشن خوردم :(

قشنگ یادمه که توی راهروی مدرسه دوازه امامی نشسته بودم و منتظر بودم تا نوبتم بشه برم برای خزعبلات ثبت نام. از توی کوچه ما من و زهرا و فاطمه و طیبه داشتیم می رفتیم اول. توی اون جمع فک کنم خنگ­تر بودم که کفر آبجی خانوم رو در اوردم که یه مشگون ازم گرفت ولی در عوض توی واکسن زدن من از اونای دیگه شجاع­تر بودم و اصلا گریه نکردم یادمه با مامانم رفتم درمانگاه شوش برای واکسن کلاس اول. خیلی از بچه­ها دختر و پسر اونجا بودن و من با خیال راحت داشتم به اشک­ها و نق و نوق بچه­های دیگه نگاه می­کردم البته صادقانه باید بگم این تصویری که توی ذهن من مونده شایدم منم نق نق می­کردم اله و العلم.

داشتم در مورد فراگیری سیاسی و اولین آگاهی سیاسی­ام می­گفتم و اینکه این آگاهی اولیه منوط شده بود به یادگیری یه سری اسم و سمت که من هنوزم که هنوزه یادم نمی­اد اصلا اینا رو ازم پرسیدن؟ اما اینکه چرا توی اون راهروی نیمه تاریک مدرسه تقریبا همه بچه­ها داشتن اون اسم­ها رو بلغور می­کردن برام جای سواله؟! واقعا من اون لحظه دلم می­خواست به جای یادگرفتن اون اسم­ها می­رفتم و توی حیاط خیلی خیلی خیلی بزرگ مدرسه بازی می­کردم حیاطی که قبلا هم وقتی با مامانم می­اومدیم درس خواهرمو بپرسیم یا کارنامه­اش رو بگیریم خیلی دیده بودم و حالا اون حیاط از اول پاییز مال من می­شد :)

خب می­تونم بگم الحمده اله این آگاهی سیاسی و آموزش­های خشن مربوط به اون تا مدت­ها تعطیل شد و اگه هم چیزی به معلومات سیاسی من اضافه شد از صدقه سر تلویزیون و حرف­های مردانه مهمانی­ها و حرف­های روزانه تورم که خب احتمالا یوخده فحش و دری بری توش بود و گاهی روزنامه بود و برای من اصلا مهم نبود که کی می­رود کی می­آد.

اما شاید زورکی یاد دادن اسم­ها هم بد نبود یادمه همون اولین روز مدرسه. ما بچه­های کلاس اولی رو گذاشتن تنگ دیوار حیاط تا بقیه بچه­های بالاتری صف بشن و برن سرکلاس هاشوون و بعد ناظممون که فک کنم خانم تاجیک بود اسمش، اومد و دونه دونه اسم هامون رو خوند و هر کدوممون را سپرد به معلم هامون. منو زهرا و فاطمه کلهم از هم جدا شدیم (طیبه هم از همون اول جز گروه ما نبود اون اصلا توی کوچه بازی نمی­کرد مامانش معلم بود و بهش اجازه نمی­داد با بچه­های کوچه بازی کنه). ولی در عوض همون موقع که خانم ناظم داشت در مورد نظم و انظباط و ناخن و لیوان و دستمال حرف می­زد بهمون گفت که آشغال هم نباید توی حیاط و کلاس بریزیم چون اقای خامنه­ای باید تمام این حیاط بزرگ رو تمیز کنه آقای خامنه­ای سرایه­دار مدرسه­مون بود یه آقای قد بلند و با ریش و سیبل جوگندمی و یه دوچرخه سبز که یه خورجین هم روش بود. موقع اومدن توی حیاط مدرسه کنار در ایستاده بود  به اصطلاح بابای مدرسه بود اونجا بود که پاردوکس سیاسی من شروع شد من تا مدتی همش فکر می­کردم بابای مدرسه­ی ما همون رئیس جمهور!!‌ 9 ماه بعد وقتی امام فوت کرد و اقای خامنه­ای شد رهبر من تازه قیافه­ها را تشخیص دادم اما بازهم فکر می­کردم این بابای مدرسه ما حتما داداش یا فامیل رهبر باشه خلاصه من خنگ هیچ وقت هم نشد که از یکی بپرسم و خودمو از این شک عظیم رها کنم. البته صادقانه هنوز هم فکر می کنم شاید نسبتی باشه من چه می دونم؟ اما هر چی بود من همیشه به بچه­های بابای مدرسه به خاطر داشتن یه حیاط بزرگ بخصوص رشک (شایدم حسودی) می­بردم به نظرم اونا ظهرهای جمعه آدم­های خوشبختی بودن برای اینکه هر چقدر هم توی حیاط داد و بیداد راه می­انداختند کسی سرشو از توی پنجره خونه روبروی بیرون نمی­اورد که داد بزنه مریممممممممم یا مامانشون صداشون نمی­زد که بیا توی اتاق بابات خوابه :( ولی خب بچه های اقای خامنه ای بابای مدرسه از این حیص و بیض راحت بودن ولی ما باید جواب صد و یک نفر رو می دادیم.

 

اینا رو نوشتم که بازم بگم خرداد شد. اصولا یه شعری هست که می گه ما به خرداد پرحادثه عادت داریم گفتیم که بگیم ما هم خیلی از بچگی تو نخ سیاست و اینا بودیم. همین

 


 
 
آفتابه لگن هفت دست ولی شام وناهار هیچی
نویسنده : مریم - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آفتابه لگن هفت دست ولی شام وناهار هیچی

این مثل این روزها خیلی مصداق اصلی اش  برای خودروسازان وطنی و موسسه استاندارد و نیروی انتظامی است وقتی که موسسه استاندارد قانونی را بعد از 15 سال پیش نویس و پس نویس بالاخره تصویب کرد و اسم ان را گذاشت استانداردهای 55گانه و نیروی انتظامی را عنوان بازوی اجرایی خود دراورد و خودروسازان را موظف به رعایت این 55 تا کرد داستان شروع شد.

داستان هم داستان تکراری است ما ملتی هستیم که همیشه دوست داریم پز بدهیم و چیزهای نو و لوکس را به سرعت به خانه هایمان می اوریم و یواش یواش یاد می گیریم که از ان استفاده کنیم حالا بعضی از مفاد ان قانون 55 گانه هم مثل همین افتابه لگن هایمان است وقتی ترمز ای.بی.اس و کیسه هوا را جز الزامات تولید پراید و وانت پیکان و رواا می کنیم باید هم داستان خنده داری درست کنیم که در نهایت خودمان به خودمان و به خریت خودمان بخندیم.

وقتی هنوز جاده‌هایمان مال عهد رضاشاه است وقتی اسفالت جاده‌هایمان به دلیل مرغوبیت زیاد و بیش از حد قیرهایمان و جاده صاف کن‌هایمان دو هفته‌ای ور می اید وقتی هنوز رانندگیمان مثل پلی استیشن است وقتی هنوز پشت تمام ماشین هایمان بیمه ائمه شده است چه نیازی به ای.بی.اس و کیسه هوا داریم ؟

وقتی هنوز با سرعت 100 تا توی پیچ می پیچیم چه نیازی به ای.بی.اس داریم وقتی هنوز مثل علی دایی با سرعت خدا توی جاده می رویم ولی دکمه کیسه هوا را نمی زنیم چه توفیری دارد که کیسه های 500-600 هزار تومانی را توی ماشین هایمان ان هم وانت و نیسان و پراید بزنیم ؟

اینها شاید به نظر بعضی ها بد نباشد اما این داستان را بگذارید کنار سختی این روزهای تولید کنندگان برای تهیه مواد اولیه (تحریم ها منظور نیست هااااااااااا- مدیونید اینطوری فکر کنیداااااا)‌ بگذارید کنار خرابی کسب کار تولید کننده و بگذارید کنار صد و یک مشکل دیگرشان کلاه خودتان را قاضی کنید که تولید کننده بیچاره ایرانی چه خاکی بر سرش بریزد با کیسه هوایی که ندارد با نیروی انتظامی که پایش را در یک کفش کرده و ماشین ها را پلاک نمی کند با موسسه استانداردی که 15 سال طول می دهد قانون بنویسد و بعد هم از خر شیطان پایین نمی اید با سود جویان وارد کننده اقلام آشغال چینی با عشق ماشین های خارجی که دست هزارم های خارجکی را باشرف تر از تولیدات داخل می دانند و با نیم میلیون کارگری که در این حوزه فعال هستند و نون شب زن و بچه شان را به خانه می برند و صد البته میلیون ها تومن ماشینی که تولید شده و در کف کارخانه خوابیده و پلاک نمی شود و برای اینکه حقوق کارگرها را بدهد باید شیف هایش را کم کنند باید نیروهای خدماتی اش را تعدیل کند و باید از بانکها پول با بهره بگیرد تا حقوق بدهد ولی ماشین هایش کف پارکینگ همینطور خاک بخورد که افتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار ....

فکر می کنم کلهم یک برنامه جامع و کامل در خصوص انجام کارهای احمقانه در ایران وجود دارد که کلهم هیچ کس اجازه فکر کردن به خودش را نمی دهد که این کارهای احمقانه یعنی چه؟؟؟

 

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود


 
 
روز مادر مبارک !!!!!
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

این روزها روز مادر و قدردانی از مادران این فرشته ها از خود گذشته و نماد و سمبل عشق!!!!

اما به نظرم مادر شدن یه دروغ  بزرگه که توی تمام این نسل ها نسل به نسل گشته تا رسیده به ما. مادر شدن حس خاصی جز عق زدن و بی حالی ها اولش نیست و در نهایت منتهی میشه به شب بیداری و از خودگذشتگی ها ریز و درشت که در اخرش هم چیزی جز بهشت عایدت نمیشه تازه این بهشتم هم فقط به خاطر مادر بودنت بهت نمی دن باید کلی جون بکنی و گناه نکنی  و تا بتونی قواله بهشت رو بگیری که در نهایت به خاطر مادر بودنت زیر پاهاته اون وقت من موندم مومنان دیگری که مادر نیستند اون وقت بهت روی پاشونه؟؟؟

نمی دونم چرا ما زنها هم وقتی که می خواهیم مادر بودن رو توصیف کنیم اون رو توی یه هاله ای از راز و رمزهای عاشقانه می بریم واقعا چرا این همه بهم دروغ می گیم چرا یکی از ما نمی اد بگه که بدبخت تو که این هم داری دم از بچه داشتن می زنی بچه همچین تفحه هم نیستا بیچاره اولش با عق زدنه که می فهمی ننه شدی و بعدش منتهی می شه شستن ریدمالی های اون و نصف شب بیدار موندن و شیر دادن و بادگلو گرفتن تحمل استفراع و اسهال و تب و ناز و نوزهای بچگانه این تمام اون دنیای پر رمز و راز مادرانه است و تازه اگه بچه ات اهل نباشهههههههه.

خب این اول و اخر بدبختی ها مادارانه اس که همه زنها از ننه های خودمون گرفته تا هفت نسل اون ور ترمون اونو توی یه هاله ای از رمز و رازهای عاشقانه گذاشتن و در نهایت برای اینکه صدامون در نیاد بهشتم حواله کردن زیر پاهامون :)  کدوم ماها می تونیم تصور کنیم که موقعی که توی شکم مادرهامون بودیم چه زجری رو به مادرهامون تحمیل کردیم یا موقع به دنیا اومدنم چه بلای سر اون در اوردیم و یا شب های موقعی که گشنه بودیم و اون توی خواب داشت پادشاه هفت اسمون رو دید می زد که ما اون وسط  بیدارش کردیم که پاشو من گشنه امه یا جیش کردم . کدوم از ماها می تونه بگه وقتی مامانم داشت بادگلوی منو می گرفت یا من روش بالا اوردم اون رمزهای عاشقانه مادر شدن رو کشف کرده ؟ یا کدوممون می تونیم بگیم که فرصت های طلایی مادرهامون رو ندزدیدم ؟ ما هیچ کدوممون نمی تونیم بگیم که چه گندی به زندگی مادرهامون زدیم  ما فقط می تونیم بگیم تازه اونم هیچ حرفی برای گفتن نداریم ماها شاید فقط تونستیم زمان رو از مادرهامون بگیریم که اونها زوددتر احساس بیخود بودن بهشون دست بده

بازم با این حال فکر کنم مامانهای که اینو می خونن به من می گن تو چون احساس مادر شدن رو تجربه نکردی اینها رو می گی بذار در دفعه اول که بچه ات را بغل کردی می فهمی که تمام این احساس ها پوچ بودن و تمام عشق و علاقه ات به بچه ات همه اون ها رو از بین می بره اون وقته که نفست به نفسش وصل میشه و همه دنیا را برای اون می خواهی !!!!!  باید دید ولی به نظرم ماها که جز دردسر برای ننه هامون نبودیم و البته این را هم باید بگم که خدا حداقل پس کله ما زنها زده و ما رو مجبور کرده که درد و رنج مادرهامون رو حداقل 9 ماه تحمل کنیم ولی اقایون چی اونا چه زحمتی می کشن فقط زحمت می دن؟


 
 
:)
نویسنده : مریم - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

یه شعاری هست که می گه ایرانی، ایرانی بخر. اره همین شعاره اس دیگه

ما با همین شعار سال گذشته انگار 100هزار نفر رو بیکار کردیم و در عوض افتخار اینو داریم که آب معدنی چینی رو وارد می کنیم گلاب و عرق نعنای چینی وارد می کنیم و به روایتی زیر و رویمان را بالا و پایین مان را همه و همه را چینی می کنیم

 

خلاصه اینا رو گفتیم که بگیم روز جهانی کارگر مبارک :)

و البته روز معلم

اینرو هم بگم که این وبلاگ صرفا جهت یاد اوری روزهای توی تقویم اپ می گردد.


 
 
ما عادت داریم
نویسنده : مریم - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
 

در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ ساعت ۶ صبح دکتر محمد مصدق به دنبال یک دوره طولانی بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت.

او وصیت کرده بود پیکرش را کنار کشته‌شدگان ۳۰ تیر در «آرامگاه ابن‌بابویه» دفن کنند، ولی شاه از ترس آنکه گور مصدق مرکز تجمع مخالفان شود، این اجازه را نداد و گفت »زنده یا مرده در احمد آباد«. خویشاوندان مصدق تصمیم گرفتند موقتا جسد او را در احمد آباد دفن کنند. مصدق از آنها خواسته بود که مراسمی برپا نشود. حتی سنگ قبر هم نمی خواست. تقاضایش اجابت شد و او در کف یکی از اتاق های خانه‌اش در احمدآباد به خاک سپرده شد.

 البته قلعه احمد آباد در دو دوره زمانی نسبتا طولانی اقامتگاه دکتر محمد مصدق بود. مصدق در دوران اوج گیری دیکتاتوری رضاشاه چنانکه خود می گوید برای در امان ماندن از گزند رضاشاه، عمده زمان خود در سال های 1306 تا 1319 را در احمد آباد سپری کرد و بسیار کم به شهر رفت و آمد می کرد. و در شهر نیز از هرگونه سخن سیاسی پرهیز داشت. او خود در خصوص دوران اول اقامت در احمد آباد به دیدارش با مشیرالدوله از رجال قاجاری اشاره می کند و متذکر می شود که در جواب انتقادات نخست وزیر سابق از دولت رضاخانی گفته است که چون ما در مخالفت با دولت مشتهریم بهتر است سخنی نگوییم تا نتیجه معلوم شود. بدین ترتیب مصدق که در کابینه مشیرالدوله هم طراز رضاخان و وزیر خارجه بود، دوران دیکتاتوری رضاشاه را عملادر انزوا گذراند. با این حال در پنجم تیرماه 1319 مصدق به دستور رضاشاه بازداشت و به بیرجند تبعید شد. او در بیرجند در زندان انفرادی زندانی شد. در همین ایام ارنست پرون همکلاسی ولیعهد محمدرضا پهلوی به دلیل بیماری در بیمارستان نجمیه تهران که متعلق به مادر دکتر مصدق بود بستری شد و دکتر غلامحسین مصدق به ازای حق المعالجه، رهایی پدر از تبعید خراسان را از نزدیک ترین دوست ولیعهد خواستار شد. ولیعهد خواسته دوست نزدیکش را اجابت کرد و شفاعت مصدق را از رضاشاه که در اوج دیکتاتوری بود گرفت. رضا شاه البته در خصوص مصدق تاکید کرد »به احمد آباد برود و در آنجا هم بمیرد«. محمدرضا پهلوی خود در کتاب »ماموریت برای وطنم« در این خصوص، از درخواست شفاعت دکتر مصدق نزد پدرش ابراز تاسف می کند و می گوید»در اثر شفاعت من بسیاری از زندانیان سیاسی آزاد شدند شاید جای افسوس باشد ولی یکی از این افراد دکتر مصدق بود که بعدا در دوره زمامداری خود چیزی نمانده بود سلسله ای که پدرم بنیان نهاده بود را براندازد. پدرم مصدق را به دلیل همکاری با یک دولت خارجی توقیف و به یک منطقه بد آب و هوا تبعید کرد او پیر و علیل بود و به احتمال زیاد از این تبعید زنده باز نمی گشت ولی من از او شفاعت کردم و او چند ماه بعد آزاد شد.«
    مصدق تحت الحفظ به قلعه احمد آباد آورده شد تا چنانکه رضاشاه خواسته بود در این محل بمیرد. چرخ روزگار اما به گونه ای دیگر رقم خورد و در شهریور 1320 نیروهای متفقین شاه دیکتاتور را از سلطنت برانداختند و با سقوط دیکتاتور ماموران شهربانی،مصدق را در قلعه احمد آباد به حال خود وا نهادند. او به تهران بازگشت و در انتخابات مجلس چهاردهم به عنوان نماینده مردم تهران به مجلس راه یافت.

در سال‌های حکومت محمدرضا پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر محمد مصدق از سوی حکومت وقت ممنوع اعلام شد اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ ۱۵ اسفند ۵۷ یکی از بزرگترین گردهمایی‌های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار وی در احمدآباد برگزار شد. در این مراسم که آیت‌الله طالقانی سخنران آن بود، به نوشته روزنامه اطلاعات یک میلیون نفر به احمدآباد رفتند.
اطلاعات در شماره‌‌ همان روز در توصیف این مراسم نوشت: «امروز ایران پس از دوازده سال خون دل خوردن و خاموشی به خاطر عجز از برپایی مراسم تجلیل از شادروان دکتر محمد مصدق رهبر ملی خود باشکوهی خیره کننده یاد آن بزرگ مرد تاریخ مبارزات ضد استعماری ملل شرق را گرامی داشت. مراسم تجلیل از این ابرمرد چندان باشکوه بود که بی‌شک پرتو پرجلالش قرون متمادی بر صفحات تاریخ جدید ایران پرتو خیره کننده‌ای داشت.»


 
 
اولین پرتغال زندگی بابام
نویسنده : مریم - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
 

شب یلداهای خونه ما همیشه مثل هم بوده همیشه انار و تخمه ازگیل و هندونه اش به پا بود و بابام و قصه های بچگی و یاد خاطره های ادم های که دیگه بین ما نبودن باباش و چند سالی هم مامانش و عمه ها و عموهاش خلاصه هر سال که می گذره یاد یکی دیگه همه بهش اضافه میشه ولی چیزی که تو بین تمام این شب چله چه بزرگه چه کوچیکه (مامان من همیشه شب چله کوچیکه رو هم یادشه و تخمه اش به راهه اوایل که یه ذره بزرگ شده بودم نمی دونستم یعنی چی مامانم می گفت 40 شب از شب چله گذشته و عقیده داشت توی این 40 شب باید برف بیاد بعد از این بارون البته مامان من ناخواسته جشن سده رو توی خونه ما جشن می گرفت که البته سال به سال کم رنگتر میشه) توی این همه سال بیشتر از همه توی ذهن من مونده خاطره اولین پرتغال زندگی بابام و چپ کردن کامیون توی جاده روستاشون بود.

به قول بابام اون موقع مث حالا اینقده فراوونی نبود و توی هر منطقه­ای نهایت میوه­های همون منطقه رویت می­شد و میوه­های دیگه معنا و مفهومی برای مردم نداشت ولی حالس که انقده برکته خدا زیاد شده که وسط زمستونم توت فرنگی گل خونه­ای داریم. خلاصه اینکه بابای ما هم تا 6-7 سالگی اصلا رنگ و روی پرتغال را ندیده بود یه روز صبح با صدای مهیبی می پره لبه خطه وقتی از خونه بیرون می زنه می بینه که یه کامیون وسط جاده­ی که دقیقا روبروی خونه اونا بوده چپه کرده و یه عالمه روستای هم دارند می روند کمک راننده کامیون. بابای ما هم با اهل خونه می روند لبه خطه (کلهم توی روستای ما همه به جاده می گویند خطه و البته این جاده از اول اجلش از 2- 3 هزار سال پیش هم بوده) به قول بابام وسط جاده پر بود از جعبه­های شکسته که یه عالمه توپ­های نارنجی و زرد ازش بیرون ریخته بودن و بابام می گه تا اون روز من هیچ وقت پرتغال ندیده بودم نه من که خیلی از بچه ها و بزرگترها هم ندیده بودن و چون زمستون هم بود مردهای بزرگتر و دنیا دیده تر هم همه رفته بودن تهران یا شهرهای دیگر برای کار برای همین هر چه ندید بدید بود در سوتی از ثانیه توی جاده بودند که پر بود از پرتغال و راننده ای که به حال نبود مردم هم ریخته بودند روی پرتغال های که از شیراز به سمت تهران و اصفهان بار زده شده بود و حالا وسط جاده ولو شده بودند و مردم هم انها را جمع می کردند بابام می گه از بس ندیده بودیم همه­ی اهالی میوه را با پوست خوردند ولی جاذبه میوه جدید انقدر بالا بود که تلخی پوست ها نتوانست خوشمزگی ان میوه را از دهان پدرم ببرد. بابام همیشه وقتی به این قسمت داستان می رسه می گه پدر نداری بسوزه اون موقع که مث حالا فراوونی نبود اون سختی های که ما کشیدیم شماها نمی تونید یه ساعت تحمل کنید تو ناز و نعمت بزرگ شدید.

 


 
 
کتابخانه/ عطر سنبل عطر کاج
نویسنده : مریم - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
 

-         هفت ساله بودم که با پدر مادر و برادر چهارده ساله­ام فرشید از آبادان به شهر ویتی­یر کالیفرنیا آمدیم. برادر بزرگترم فرید را یکسال پیش از آن به فیلادلفیا فرستاده بودند و انجا به دبیرستان می­رفت. او هم مثل خیلی از جوان­های ایرانی آرزو داشت خارج از کشور درس بخواند. و با وجود اشک­های مادر ما را ترک کرده و پیش عمویم و همسر آمریکایی­اش زندگی می­کرد. من هم از رفتن او ناراحت بودم، ولی به زودی غصه از یادم رفت. اولین بسته سوغاتی که رسید، دیدم داشتن یک باربی کامل- با کیف حمل، چهار دست لباس، یک بارانی و یک چتر کوچک – به دوری از برادر میارزد.

اقامت ما در ویتی­یر موقت بود. پدرم کاظم، مهندس شرکت نفت ایران بود و ماموریت داشت حدود دو سال مشاور یک شرکت امریکایی باشد. او در زمان دانشجویی مدتی در تگزاس و کالیفرنیا زندگی کرده بود و درباره امریکا با همان لحنی صحبت میکرد که کسی از اولین عشقش بگوید. برای او امریکا جایی بودکه هرکس بدون توجه به اینکه قبلا چه کاره بوده میتوانست ادم مهمی بشود. کشوری مهربان و منظم پر از توالت­های تمیز. جایی که مردم قوانین رانندگی را رعایت می­کردند و دلفین­ها از توی حلقه­ها می­پریدند. سرزمین موعود. برای من هم آمریکا جایی بود که همه جور لباس باربی پیدا می­شد.

-         من خوش شانس بودم که سال ها قبل از تحولات سیاسی ایران به آمریکا آمدم. آمریکایی­هایی که می دیدیم مهربان و کنجکاو بودند, ابایی از پرسیدن سوال نداشتند و مایل به شنیدن پاسخ بودند. وقتی انگلیسی را به حد کافی یاد گرفتم, همیشه توسط بچه­ها و بزرگترها پرس و جو می­شدم.

در مورد ایران, ذهن آمریکایی­ها لوحی سفید بود. از سوال­ها معلوم بود که بیشتر آنها در سال 1972 هیچی از ایران نشنیده بودند. ما تمام تلاشمان را برای آموزش­شان به کار می­گرفتیم : ((آسیا را که می­شناسی؟ خب, از شوروی می­روی طرف جنوب و ما آنجاییم)) یا خودمانی­تر اشاره می­کردیم به جنوب دریای خزر , (( جایی که خاویار معروف از آنجا می­آید)) بیشتر اهالی ویتی­یر خاویار معروف را نمی­شناختند و وقتی توضیح می­دادیم, چهره­شان در هم می­رفت: ((تخم ماهی؟ اه اه.)) به همسایگی با عراق و افغانستان اشاره می­کردیم, اما آن هم فایده نداشت. وقتی سر­نخ­های جغرافیایی ته می­کشید می­گفتیم: ((از هند, ژاپن, یا چین چیزی شنیده­اید؟ ما توی همان قاره هستیم.))

در ایران جغرافی برای تمام دوره های تحصیلی اجباری ست.... هیچ کدام از بچه­ها در ویتی­یر, شهری با یک ساعت فاصله از لوس آنجلس, از من درباره­ی جغرافی نمی­پرسیدند. آنها می­خواستند چیزهای مهم­تری را بدانند, مثلا شترها. قبلا چندتا شتر توی خانه داشتیم­؟ چطور به آنها غذا می­دادیم؟ سواری با آنها خیلی تکان دارد؟ من همیشه با اعتراف به اینکه در تمام عمرم یک شتر هم ندیده­ام مایوسشان می­کردم. و در مورد سواری, شورلتی که در ایران داشتیم کاملا نرم می­رفت. آنها طوری نگاه می­کردند که انگار گفته باشم توی لباس مبدل میکی ماوس یک آدم واقعی هست.

همچنین درباره­ی برق, خیمه­ها و بیابان ساهارا از ما سوال می­شد. دوباره مایوسانه جواب می­دادیم که ما برق داشتیم, خیمه نداشتیم, ساهارا هم در قاره­ای دیگر است. پدر, مصمم به زدودن عقب­ماندگی از چهره­ی زادگاه­مان, وظیفه­ی خود می­دانست که در هر فرصتی ذهن آمریکایی­ها را روشن کند. هر آمریکایی بی­خبری که از پدر چیزی می­پرسید, به­عنوان جایزه یک سخنرانی درباره­ی تاریخ موفق صنعت نفت ایران هم دریافت می­کرد. در حالی که پدر پرحرفی می­کرد, من به صورت آن آمریکایی­های مهربان نگاه می­کردم که بی­شک توی ذهن­شان یادداشت می­گذاشتند دیگر هرگز با خارجی­ها صحبت نکنند.

-         یکی دیگر از همسایه­ها, پیرزن مهربانی که به من یاد داد چطور از گیاهان خانگی نگهداری کنم, پرسید چند تا گربه توی خانه داشتید؟ پدر, با توانایی خارق­العاده­اش در خراب کردن دوستی­ها, گفت: ((ما توی خانه حیوان نگه نمی­داریم. آنها کثیف هستند.)) پیرزن همسایه گفت: ((اما گربه­های شما خیلی خوشگل هستند!)) اصلا نمی­دانستیم او درباره­ی چه چیزی صحبت می­کند. با مشاهده­ی چهره­ی متحیرمان, او عکسی از یک گربه­ی مو بلند و زیبا به ما نشان داد و گفت: (این یک گربه­ی پرشین است)) این برای ما تازگی داشت, تنها گربه­هایی که در کشورمان دیده بودیم گربه­های ولگرد و گری بودند که آشغال­های جلوی خانه­ی مردم را می­خوردند. از آن به بعد وقتی می­گفتم ایرانی هستم, اضافه می­کردم: ((کشور گربه­های پرشین)) که تاثیر خوبی روی مردم می­گذاشت.

 

-         در زمان اقامت ما در نیو پورت­بیچ انقلاب اسلامی رخ داد و بعد تعدادی آمریکایی­ها را توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفتند. یک شبه ایرانیان مقیم آمریکا, در بهترین حالتی که بشود گفت, خیلی غیرمحبوب شدند. خیلی از آمریکایی­ها دیگر فکر می­کردند هر ایرانی, اگر چه ظاهرش آرام نشان بدهد, هر لحظه ممکن است خشمگین شود و افرادی را به اسارت بگیرد. مردم همیشه از ما می پرسیدند عقیده مان درباره­ی گروگان­گیری چیست, و ما همیشه می­گفتیم ((وحشتناک است)) این پاسخ غالبا با تعجب رو به رو می­شد. این قدر از ما درباره­ی گروگان­ها سوال می­کردند که کم­کم داشتم به مردم گوشزد می­کردم آنها توی پارکینگ ما نیستند. مادر مشکل را این طور حل کرده بود که می گفت اهل روسیه یا ترکیه است. بعضی وقت­ها من فقط می­گفتم: ((دقت کرده­اید این چند ساله تمام قاتلان زنجیره­ای آمریکایی بوده­اند؟ ولی من این را بر ضد شما استفاده نمی­کنم)).

 

 

-         من از نیوپورت بیچ به برکلی رفتم , جایی که آن زمان معروف بود به زیر بغل کالیفرنیا. اما برکلی از این زیر بغل­های معمولی نبود, زیر بغلی بود که باید موهایش تراشیده می­شد و شسته می­شد, زیر بغلی پر از آدم­های اهل مطالعه که نه فقط اسم ایران را شنیده بودند بلکه چیزهایی هم درباره آن می­دانستند. در برکلی مردم از دیدن یک ایرانی یا ذوق زده می­شدند و یا وحشت می­کردند. گاهی چنین سوال­هایی می­شد: ((چه نظری داری درباره­ی خوک­های فاشیست آمریکایی سیا که از دیکتاتوری شاه حمایت می­کردند فقط برای اینکه از او به­عنوان یک عروسک خیمه شب بازی در راه عطش بی­پایان بیمه قدرت در خاور میانه و سایر نقاط دنیا مثل نیکاراگوئه استفاده کنن؟)) گاهی وقت­ها هم گفتن اینکه من ایرانی هستم به مکالمه پایان می­داد. هیچ وقت نفهمیدم چرا, شاید احتمال می­دادند تروریست مونثی باشم که در پوشش دانشجوی تاریخ هنر در برکلی مخفی شده. بیش از همه از سوال­هایی خوشم می آمد که فرض می­کرد تمام ایرانی­ها عضو یک فامیل بزرگ هستن: ((علی اکبری در سین سیناتی را می­شناسی؟ پسر خوبیه.))

 

-         سال­هایی که در بروکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم. مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد. در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته. فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه­ی ورود به همه جا را روی پیشانی­ات چسبانده باشند. فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسوی­اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض بر این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده, و هنگامی که مشغول زمزمه­ی اشعار بودلر نیست, وقتش را با خلق نقاشی­های امپرسیونیستی می­گذراند.

-         به نظر می­آید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد. ((عجب کافه ی محشری بود. مزه­ی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است!)) تا جایی که میدانم, فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود, اما مردم خوشحال می­شدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه می­گویم: ((می­دانید که فرانسه یک گذشته­ی استعماری زشت دارد)) ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهرم را می­بینند و یاد خوشی­هایشان می­افتند, من را می­بینند و یاد گروگان­ها می­افتند .

-        شاید بزرگ‌ترین بی‌عدالتی در موج تنفر از ایرانی‌ها این بود که ایرانی‌ها اغلب از تحصیل‌کرده‌ترین و موفق‌ترین مهاجران در آمریکا هستند. اخلاق کاری و دغدغه برای تحصیل، از ما شهروندانی تقریباً ایده‌آل می‌سازد. هیچ‌کس نظر ما را درباره‌ی اینکه گروگان‌گیری کار درستی بود یا نه نمی‌پرسید، ولی تک‌تک ایرانی‌های آمریکا تاوان آن را می‌پرداختند. یک بچه یک گلوله‌ی کاغذی پرت می‌کند، تمام کلاس تنبیه می‌شوند.

 

لاس وگاس منطقه مورد علاقه پدر در این کره خاکی است. در بچگی ناچار بودم تعطیلات زیادی را توی آن لانه فساد وسط بیابان تحمل کنم. تا یک تعطیلی سه چهار روزه می‌رسید، پدر با خوشحالی می‌گفت «برویم لاس وگاس» من از آنجا متنفر بودم اما لاس وگاس ارزان و باب طبع پدر بود. پس راه می‌افتادیم." ... در مهم­ترین بخش مراسم، مادر قران را می­گرفت بالای چارچوب در و یکی یکی از زیرش رد می­شدیم . با این کار خیال پدر و مادر راحت می­شد .... من همیشه از توسل به مذهب در رابطه با لاس وگاس معذب می­شدم؛ مطمئنم پیامبر هرگز چنین جایی را تایید نمی­کرد.

وقتی برنامه عروسی رسمی شد، شروع کردیم به تهیه فهرست مهمان­ها. ..... طرف فرانسوا در جشن عروسی ...به تعداد قابل توجه 4 نفر رسید برخلاف فامیل فرانسوا،‌اقوام من گرم برنامه ریزی برای یک مراسم لذت بخش بودند. پدر و مادر مثل بابانوئل فهرستی طولانی از نام ها پیش رو داشتند این اولین عروسی  فرزندان شان بود و نمی‌شد کسی را از قلم بیندازند. سالن پذیرایی گنجایش ۱۶۵ نفر را داشت و با در نظر گرفتنم اینکه فقط عمه‌ها و عموها و خاله‌ها و همسران و فرزندان و نوه‌هاشان ۹۸ نفر هستند مشکل‌ساز می‌شد. پدر و مادر حسابی نگران مدعوین بودند و هرکدام از دوستانی که از قدیم در ابادان می‌شناختند به یاد می‌آوردند. ترجیع‌بند حرف‌هاشان این بود: «آنها را که نمی‌شود نگوییم.» من نیمی از افراد فهرست را نمی‌شناختم. پرسیدم «خانواده عباسی کی هستند و چرا دعوتشان می‌کنیم؟» «آنها پارسال ما را به عروسی دخترشان دعوت کردند. تازه آنها استرالیا هستند. نمی‌آیند» آمدند و یک خواهرزاده‌شان را هم آوردند. " ... ما 140 نفر را دعوت کردیم؛ 163 نفر پذیرفتند و 181 نفر آمدند.

"قبل از اینکه با فرانسوا ازدواج کنم، به او گفتم من تیر و طایفه ام هم سر جهازم است. فرانسوا گفت که عاشق تیر و طایفه است، به خصوص مال من. حالا هروقت به دیدن فامیل می‌رویم - که همه شیفته‌ی شوهرم هستند-  می‌بینم که ازدواج او با من اصلاً به خاطر همین تیر و طایفه بوده. بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم؛ با همدیگر، یک فرش ایرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار می سازیم."

 

همه‌ی ما که مهاجرت کردیم می‌دانستیم توی آمریکا با هزار جور مشکل روبرو می‌شویم، اما هیچ وقت فکر نمی‌کردیم اسم‌مان این قدر دردسرساز شود. پدرمادرهای ما کف دستشان را بو نکرده بودند که یک روز از جایی سر در می‌اوریم که حکومت اسمهای تک سیلابی است... آیا آمریکایی ها می‌دانند چه محدوده وسیعی از صداهای داخل حلقی را ندارند؟ خب، لابد زبانشناس‌ها دلیلش را می‌دانند، اما حتم دارم فرهنگ آمریکا غنی‌تر می‌شود اگر یاد بگیرند کمی زبانشان را بچرخانند  و یاد بگیرند «خ» و «ق» را تلفظ کنند. مثل اضافه کردن چند ادویه جدید است به قفسه آشپزخانه. آهای دارچین و جوز هندی، برای هل و سماق هم جا باز کنید. "

معرفی کتاب

یادداشت نویسنده بر ترجمه فارسی

"وقتی خردسال بودم، پدرم آن قدر از ماجراهای دوران کودکی‌اش در اهواز و شوشتر برایم تعریف می‌کرد که حس می­کردم آن دوران را همراه او گذرانده‌ام. زمانی که خودم صاحب فرزندانی شدم، خواستم آنها ماجراهای من را بدانند. به همین دلیل بود که این کتاب را نوشتم.

بسیار خوشحالم که اکنون نسخه‌ای فارسی از آن در دسترس هموطنانم قرار دارد. امیدوارم احترام و عشق عمیقی که به خانواده و فرهنگم دارم در این صفحات جلوه یابد. اگرچه بیشتر عمرم را خارج از ایران گذرانده‌ام، ایران هنوز در رگ های من جاری است."

فیروزه جزایری دوما

 

عطر سنبل، عطر کاج در اصل ترجمه کتاب (Funny in farsi) است که توانسته جزو کتاب­های پرفروش­ آمریکا در دو سال گذشته باشد و جوایز متعددی را کسب کند، از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزة تربر (معتبرترین جایزة کتاب­های طنز آمریکا) و کاندیدای جایزة pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیرتخیلی در سال 2005. در ایران هم این کتاب تا امروز به چاپ هجدهم رسیده است. به سایت amazon.com  هم که سر بزنید و اسم انگلیسی کتاب را جست وجو کنید، می بینید که از آن، انواع و اقسام طرح جلدها یعنی انواع چاپ­ها هست، و خوانندگان این سایت، از 5 ستاره، 5/4 ستاره به کتاب داده­اند.

این کتاب بنا بر تاکید خود نویسنده ماجرای زندگی­اش در آمریکا است اما چه در آمریکا و چه در ایران به­عنوان کتاب طنز معرفی شده است.


 
 
چندبار بگویم که خوبم؟!
نویسنده : مریم - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
 

 



از حالم پرسیدی
گفتم خوبم
دروغ گفتم
...
حالم وقتی خوب بود که در کودکی کنار حوض می نشستم
و گمان می‌کردم که ماهی‌ها مرا می‌شناسند
و گنجشک‌ها آب خوردنشان را نشانم می‌دهند

باران یار دبستانیم بود
و هر قطره‌اش را بالش سرم می‌کرد
تا تنهاییم را تبعید کنم

وقتی خوب بودم که عطر نان تازه نوازشم می‌کرد
و نان بیات را به مرغ‌هایمان می‌دادیم
و اندازه‌ای که چوب الک‌ دولک می‌گرفت قانعم می‌کرد

دنیا به بزرگی محله‌مان بود
و بادبادکم فاتح آسمان دنیا

مادرم از پنجره می‌گفت که شام حاضر است
التماس می‌کردم که بازیم تمام نشده است
اما سخت گرسنه بودم

همیشه فکر می‌کردم که خیلی عاشق خواهم شد
و معشوقم را به زیارت بیابان خواهم برد
و بهترین مارمولک‌ها را نشانش خواهم داد
مخصوصا وقتی که از دویدن خسته می‌شوند و می‌ایستند

برای محبوبم سنجدهای کال را می‌چیدم
و قول می‌دادم که جلو آفتاب سرخشان خواهم کرد

از حالم می‌پرسی؟
چرا می‌خواهی به دروغ‌گفتن عاادتم دهی
از یار دبستانیم یاد بگیر!
همیشه به پنجره‌ام می‌کوبد
و شانه‌اش را در اختیارم می‌گذارد
بدون بحث و حدیث
و وقتی که می‌رود جیب‌هایم را پر می‌کند از عطر مهربانش

یادش به خیر!
مادرم می‌گفت که من در سحری بارانی به دنیا آمده‌ام
وقتی که هنوز گنجشک‌های محله
سرشان را از زیر بالشنان بیرون نکشیده بودند

نپرس!
سینه‌ام ابری ست
همۀ کوچه‌ها کوچ کرده‌اند
از هزاران کوچه یکی برایم نمانده است
کوچه‌ها دسترسی‌ها را با خود برده‌اند
یادش به خیر آن یکی کوچه‌مان که پر از غورباغه بود
غورباغه‌ها شب تا صبح از نفس نمی‌افتادند زیر ستاره‌ها
و پلک ستاره‌ها تا صبح آرام نمی‌گرفت

و یادشان به خیر گنجشک‌هایی که هر روز صبح
با لباس‌هایی نو در کوچه های شاخه‌ها
بی‌قراری مستانه‌ای داشتند
و هر روزشان عید بود

حالم را می‌پرسی؟
مرتکب زندگی هستم
و خریدار خندۀ کوچه‌ای گریزان
به سوی برهوتی ناتنی
برهوت‌ها هم با تکدرخت‌های تنها
و کوه‌هایی که دیگر نشانه‌های رهگذرها نیستند
از سکه افتاده‌اند

سکۀ رایج امروزها
بی‌نگاهی‌ها است و گناه‌های نامرسوم

فکر نمی‌کنی حالم را نپرسی بهتر است؟
چندبار بگویم که خوبم!


--
پرویز رجبی

 
 
تجربه زن بودن
نویسنده : مریم - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
 

 

شاید خیلی­ها با خوندن این تیتر وقتی بحث از تجربیات زنانه می­شه به فکرشون مسائل فیزیولوژی یا مسائل حقوقی و اجتماعی برسه اما در کنار این مسائل باید تجربه­های زیبا شناختی زن­ها را هم آورد زن­ها در اجتماع در عرف و در تاریخ و هنر و فرهنگ و جغرافی و ریاضی و مهندسی و .... باید و باید زیباتر از مردها باشند !!!!

دیدن یک زن زیبا در کنار یه مرد نه چندان زیبا عجیب نیست ولی دیدن یک مرد زیبا در کنار یک زن زیبا عجیب و ناراحت کننده است !!! برخی می­گویند بیچاره این مرد که باید با یک زن زشت زندگی کند و دیگری می­گوید بیچاره این زن که هر جا می­رود زشتی­اش صد چندان می­شود. برای همین هم مردها ترجیح می­دهند بروند به دنبال پنجه­های افتاب و آنانی که پنجه مهتاب هم نیستند باید .....!!!!

خود ما زن­ها هم در این دور باطل زیباشناختی اسیر هستیم خود من به شخصه وقتی فهمیدم که لیلای مجنون آنقدر زیبا نیست و حتی زشت هم هست در باورم نمی­گنجید که چرا مجنون دیوانه او شده است !!!! (احتمالا اگه من اون زمان توی قبیله اونا بودم خودم از اونای بودم که کلی پشت سرش غیب می­کردم)

به هر صورت ما زن­ها خودمان را تا سر حد مرگ می­رسانیم تا در دید افراد دور و بریمان زیبا باشیم دور و بری که می­گویم نصفش خود همجنسان­مان هستنداااااااا

من هم به حمداله از این تجربیات دارم که بیایم اینجا بنشینم و بگویم که رفتم فلان جا تا حد مرگ درد کشیدم که مثلا خوشگل شوم همین نمونه­اش دیروز که رفته بودم موهایم را رنگ کنم چیزی که متاسفانه آقایون ندارند متاسفانه را نه از روی خوبی که از بد ذاتی گفتم :)

مثلا می­خواستم که کلی زیبا بشوم رفتم و موهایم را دکلوره کردم البته نه روی موهام که مستقیم روی کله­ام  را پر از مواد آتش­زا کردند اولش فقط بوی گندش بود که چشم­هایم را می­سوازنید ولی روز بد نبینید سرم به شدت داغ شد چشم­هایم داشت از حدقه در می­آمد انقدر بی­تابم کرده بود که توی سالن ارایشگاه بالا و پایین می­رفتم تپش قلب گرفته بودم و نفسم بالا نمی­امد دیگر زیبا شدن معنای نداشت اون لحظه فقط دلم می­خواست زودتر تمام شود به خانوم ارایشگر می­گفتم نمی­خواهم ولی اونم فقط به فکر کار خودش بود و همش می­گفت تحمل کن دخترجان اگر الان بشورم رنگت خوب نمی­شود!!! و من هم با رویای زیبای تحمل می­کردم! ولی هر چه می­گذشت به جای کم شدن و عادت کردن بدتر می­شد تا جای که حتی اشکم درآمد و دست و پایم شروع به لرزیدن کرد حالا وسط ان همه رویای زیبا شدن می­ترسیدم نکنه حالا این وسط بیافتم!! خلاصه به هر جون کندی بود الهام خانوم را راضی کردم که سرم را بشورد وقتی سرم را شست تازه دیده­ام وووووو موهایم نارنجی شده است :) خانوم ارایشگر ناراضی بود که اگر  10 دقیقه تحمل می­کردی اینطوری نمی­شد و من توی دلم می­گفتم ارههههه 10 دقیقه ....... الهام خانوم گفت توقع نداشته باش که رنگ دلخواهت در بیاید گفتم بیخیال نهایتش خرجش یه رنگ سیاه است ! توی اون لحظات پردرد از اون موهای رویایی نهایت به موهای خودم فکر می­کردم ولی این تجربه باعث شد تا بگویم که دیگر برای اولین بار و اخرین بار است که فکر زیبای­های مدل غربی می­افتم و دیگر تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم تا زیر بار مولفه­های زیباشناسی مردسالارانه بروم !!! چه ربطی داشت این تیکه اخر مانیفستم نمی­دونم.

هنوزم که هنوزم کله ی بیچاره­ام باور ندارد که من باهاش اینطور بی­رحمانه برخورد کردم هنوز پوست سقف سرم توی شوکه.

خواستم این رو بگم که ما زنها به غیر از دردهای بیولوژی و اجتماعی و عرف و حقوق و تاریخ از این مدل دردها هم داریم که شاید خیلی وقتها هم ربطی به تفکرات مردانه نداشته باشه شاید خیلی از مردها زنهاشون رو به حالت طبیعی بیشتر دوس داشته باشند ولی خود ما زنها هستیم که گاهی برای بهتر جلو دادن و خوب ماندن خودمان را توی دردسر می اندازیم البته وقتی به عمق این داستان هم می ریم رگه های تند مردسالاری وجود داره اینو گفتم که یه وقت مردا توهم نزنن که ما زنا مازوخیست داریم خود این دردهای ما ناشی از سادیسم مردا داره بله بله بلهههههههه

 

 


 
 
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده اند
نویسنده : مریم - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
 
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
دکتر شریعتی
 

 
 
← صفحه بعد