مثل تو

گاهی دوست دارم بنویسم و می نویسم گاهی شما را هم شریک می کنم و دیگر هیچ

اولین پرتغال زندگی بابام
نویسنده : مریم - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
 

شب یلداهای خونه ما همیشه مثل هم بوده همیشه انار و تخمه ازگیل و هندونه اش به پا بود و بابام و قصه های بچگی و یاد خاطره های ادم های که دیگه بین ما نبودن باباش و چند سالی هم مامانش و عمه ها و عموهاش خلاصه هر سال که می گذره یاد یکی دیگه همه بهش اضافه میشه ولی چیزی که تو بین تمام این شب چله چه بزرگه چه کوچیکه (مامان من همیشه شب چله کوچیکه رو هم یادشه و تخمه اش به راهه اوایل که یه ذره بزرگ شده بودم نمی دونستم یعنی چی مامانم می گفت 40 شب از شب چله گذشته و عقیده داشت توی این 40 شب باید برف بیاد بعد از این بارون البته مامان من ناخواسته جشن سده رو توی خونه ما جشن می گرفت که البته سال به سال کم رنگتر میشه) توی این همه سال بیشتر از همه توی ذهن من مونده خاطره اولین پرتغال زندگی بابام و چپ کردن کامیون توی جاده روستاشون بود.

به قول بابام اون موقع مث حالا اینقده فراوونی نبود و توی هر منطقه­ای نهایت میوه­های همون منطقه رویت می­شد و میوه­های دیگه معنا و مفهومی برای مردم نداشت ولی حالس که انقده برکته خدا زیاد شده که وسط زمستونم توت فرنگی گل خونه­ای داریم. خلاصه اینکه بابای ما هم تا 6-7 سالگی اصلا رنگ و روی پرتغال را ندیده بود یه روز صبح با صدای مهیبی می پره لبه خطه وقتی از خونه بیرون می زنه می بینه که یه کامیون وسط جاده­ی که دقیقا روبروی خونه اونا بوده چپه کرده و یه عالمه روستای هم دارند می روند کمک راننده کامیون. بابای ما هم با اهل خونه می روند لبه خطه (کلهم توی روستای ما همه به جاده می گویند خطه و البته این جاده از اول اجلش از 2- 3 هزار سال پیش هم بوده) به قول بابام وسط جاده پر بود از جعبه­های شکسته که یه عالمه توپ­های نارنجی و زرد ازش بیرون ریخته بودن و بابام می گه تا اون روز من هیچ وقت پرتغال ندیده بودم نه من که خیلی از بچه ها و بزرگترها هم ندیده بودن و چون زمستون هم بود مردهای بزرگتر و دنیا دیده تر هم همه رفته بودن تهران یا شهرهای دیگر برای کار برای همین هر چه ندید بدید بود در سوتی از ثانیه توی جاده بودند که پر بود از پرتغال و راننده ای که به حال نبود مردم هم ریخته بودند روی پرتغال های که از شیراز به سمت تهران و اصفهان بار زده شده بود و حالا وسط جاده ولو شده بودند و مردم هم انها را جمع می کردند بابام می گه از بس ندیده بودیم همه­ی اهالی میوه را با پوست خوردند ولی جاذبه میوه جدید انقدر بالا بود که تلخی پوست ها نتوانست خوشمزگی ان میوه را از دهان پدرم ببرد. بابام همیشه وقتی به این قسمت داستان می رسه می گه پدر نداری بسوزه اون موقع که مث حالا فراوونی نبود اون سختی های که ما کشیدیم شماها نمی تونید یه ساعت تحمل کنید تو ناز و نعمت بزرگ شدید.

 


 
 
کتابخانه/ عطر سنبل عطر کاج
نویسنده : مریم - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
 

-         هفت ساله بودم که با پدر مادر و برادر چهارده ساله­ام فرشید از آبادان به شهر ویتی­یر کالیفرنیا آمدیم. برادر بزرگترم فرید را یکسال پیش از آن به فیلادلفیا فرستاده بودند و انجا به دبیرستان می­رفت. او هم مثل خیلی از جوان­های ایرانی آرزو داشت خارج از کشور درس بخواند. و با وجود اشک­های مادر ما را ترک کرده و پیش عمویم و همسر آمریکایی­اش زندگی می­کرد. من هم از رفتن او ناراحت بودم، ولی به زودی غصه از یادم رفت. اولین بسته سوغاتی که رسید، دیدم داشتن یک باربی کامل- با کیف حمل، چهار دست لباس، یک بارانی و یک چتر کوچک – به دوری از برادر میارزد.

اقامت ما در ویتی­یر موقت بود. پدرم کاظم، مهندس شرکت نفت ایران بود و ماموریت داشت حدود دو سال مشاور یک شرکت امریکایی باشد. او در زمان دانشجویی مدتی در تگزاس و کالیفرنیا زندگی کرده بود و درباره امریکا با همان لحنی صحبت میکرد که کسی از اولین عشقش بگوید. برای او امریکا جایی بودکه هرکس بدون توجه به اینکه قبلا چه کاره بوده میتوانست ادم مهمی بشود. کشوری مهربان و منظم پر از توالت­های تمیز. جایی که مردم قوانین رانندگی را رعایت می­کردند و دلفین­ها از توی حلقه­ها می­پریدند. سرزمین موعود. برای من هم آمریکا جایی بود که همه جور لباس باربی پیدا می­شد.

-         من خوش شانس بودم که سال ها قبل از تحولات سیاسی ایران به آمریکا آمدم. آمریکایی­هایی که می دیدیم مهربان و کنجکاو بودند, ابایی از پرسیدن سوال نداشتند و مایل به شنیدن پاسخ بودند. وقتی انگلیسی را به حد کافی یاد گرفتم, همیشه توسط بچه­ها و بزرگترها پرس و جو می­شدم.

در مورد ایران, ذهن آمریکایی­ها لوحی سفید بود. از سوال­ها معلوم بود که بیشتر آنها در سال 1972 هیچی از ایران نشنیده بودند. ما تمام تلاشمان را برای آموزش­شان به کار می­گرفتیم : ((آسیا را که می­شناسی؟ خب, از شوروی می­روی طرف جنوب و ما آنجاییم)) یا خودمانی­تر اشاره می­کردیم به جنوب دریای خزر , (( جایی که خاویار معروف از آنجا می­آید)) بیشتر اهالی ویتی­یر خاویار معروف را نمی­شناختند و وقتی توضیح می­دادیم, چهره­شان در هم می­رفت: ((تخم ماهی؟ اه اه.)) به همسایگی با عراق و افغانستان اشاره می­کردیم, اما آن هم فایده نداشت. وقتی سر­نخ­های جغرافیایی ته می­کشید می­گفتیم: ((از هند, ژاپن, یا چین چیزی شنیده­اید؟ ما توی همان قاره هستیم.))

در ایران جغرافی برای تمام دوره های تحصیلی اجباری ست.... هیچ کدام از بچه­ها در ویتی­یر, شهری با یک ساعت فاصله از لوس آنجلس, از من درباره­ی جغرافی نمی­پرسیدند. آنها می­خواستند چیزهای مهم­تری را بدانند, مثلا شترها. قبلا چندتا شتر توی خانه داشتیم­؟ چطور به آنها غذا می­دادیم؟ سواری با آنها خیلی تکان دارد؟ من همیشه با اعتراف به اینکه در تمام عمرم یک شتر هم ندیده­ام مایوسشان می­کردم. و در مورد سواری, شورلتی که در ایران داشتیم کاملا نرم می­رفت. آنها طوری نگاه می­کردند که انگار گفته باشم توی لباس مبدل میکی ماوس یک آدم واقعی هست.

همچنین درباره­ی برق, خیمه­ها و بیابان ساهارا از ما سوال می­شد. دوباره مایوسانه جواب می­دادیم که ما برق داشتیم, خیمه نداشتیم, ساهارا هم در قاره­ای دیگر است. پدر, مصمم به زدودن عقب­ماندگی از چهره­ی زادگاه­مان, وظیفه­ی خود می­دانست که در هر فرصتی ذهن آمریکایی­ها را روشن کند. هر آمریکایی بی­خبری که از پدر چیزی می­پرسید, به­عنوان جایزه یک سخنرانی درباره­ی تاریخ موفق صنعت نفت ایران هم دریافت می­کرد. در حالی که پدر پرحرفی می­کرد, من به صورت آن آمریکایی­های مهربان نگاه می­کردم که بی­شک توی ذهن­شان یادداشت می­گذاشتند دیگر هرگز با خارجی­ها صحبت نکنند.

-         یکی دیگر از همسایه­ها, پیرزن مهربانی که به من یاد داد چطور از گیاهان خانگی نگهداری کنم, پرسید چند تا گربه توی خانه داشتید؟ پدر, با توانایی خارق­العاده­اش در خراب کردن دوستی­ها, گفت: ((ما توی خانه حیوان نگه نمی­داریم. آنها کثیف هستند.)) پیرزن همسایه گفت: ((اما گربه­های شما خیلی خوشگل هستند!)) اصلا نمی­دانستیم او درباره­ی چه چیزی صحبت می­کند. با مشاهده­ی چهره­ی متحیرمان, او عکسی از یک گربه­ی مو بلند و زیبا به ما نشان داد و گفت: (این یک گربه­ی پرشین است)) این برای ما تازگی داشت, تنها گربه­هایی که در کشورمان دیده بودیم گربه­های ولگرد و گری بودند که آشغال­های جلوی خانه­ی مردم را می­خوردند. از آن به بعد وقتی می­گفتم ایرانی هستم, اضافه می­کردم: ((کشور گربه­های پرشین)) که تاثیر خوبی روی مردم می­گذاشت.

 

-         در زمان اقامت ما در نیو پورت­بیچ انقلاب اسلامی رخ داد و بعد تعدادی آمریکایی­ها را توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفتند. یک شبه ایرانیان مقیم آمریکا, در بهترین حالتی که بشود گفت, خیلی غیرمحبوب شدند. خیلی از آمریکایی­ها دیگر فکر می­کردند هر ایرانی, اگر چه ظاهرش آرام نشان بدهد, هر لحظه ممکن است خشمگین شود و افرادی را به اسارت بگیرد. مردم همیشه از ما می پرسیدند عقیده مان درباره­ی گروگان­گیری چیست, و ما همیشه می­گفتیم ((وحشتناک است)) این پاسخ غالبا با تعجب رو به رو می­شد. این قدر از ما درباره­ی گروگان­ها سوال می­کردند که کم­کم داشتم به مردم گوشزد می­کردم آنها توی پارکینگ ما نیستند. مادر مشکل را این طور حل کرده بود که می گفت اهل روسیه یا ترکیه است. بعضی وقت­ها من فقط می­گفتم: ((دقت کرده­اید این چند ساله تمام قاتلان زنجیره­ای آمریکایی بوده­اند؟ ولی من این را بر ضد شما استفاده نمی­کنم)).

 

 

-         من از نیوپورت بیچ به برکلی رفتم , جایی که آن زمان معروف بود به زیر بغل کالیفرنیا. اما برکلی از این زیر بغل­های معمولی نبود, زیر بغلی بود که باید موهایش تراشیده می­شد و شسته می­شد, زیر بغلی پر از آدم­های اهل مطالعه که نه فقط اسم ایران را شنیده بودند بلکه چیزهایی هم درباره آن می­دانستند. در برکلی مردم از دیدن یک ایرانی یا ذوق زده می­شدند و یا وحشت می­کردند. گاهی چنین سوال­هایی می­شد: ((چه نظری داری درباره­ی خوک­های فاشیست آمریکایی سیا که از دیکتاتوری شاه حمایت می­کردند فقط برای اینکه از او به­عنوان یک عروسک خیمه شب بازی در راه عطش بی­پایان بیمه قدرت در خاور میانه و سایر نقاط دنیا مثل نیکاراگوئه استفاده کنن؟)) گاهی وقت­ها هم گفتن اینکه من ایرانی هستم به مکالمه پایان می­داد. هیچ وقت نفهمیدم چرا, شاید احتمال می­دادند تروریست مونثی باشم که در پوشش دانشجوی تاریخ هنر در برکلی مخفی شده. بیش از همه از سوال­هایی خوشم می آمد که فرض می­کرد تمام ایرانی­ها عضو یک فامیل بزرگ هستن: ((علی اکبری در سین سیناتی را می­شناسی؟ پسر خوبیه.))

 

-         سال­هایی که در بروکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم. مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد. در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته. فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه­ی ورود به همه جا را روی پیشانی­ات چسبانده باشند. فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسوی­اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض بر این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده, و هنگامی که مشغول زمزمه­ی اشعار بودلر نیست, وقتش را با خلق نقاشی­های امپرسیونیستی می­گذراند.

-         به نظر می­آید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد. ((عجب کافه ی محشری بود. مزه­ی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است!)) تا جایی که میدانم, فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود, اما مردم خوشحال می­شدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه می­گویم: ((می­دانید که فرانسه یک گذشته­ی استعماری زشت دارد)) ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهرم را می­بینند و یاد خوشی­هایشان می­افتند, من را می­بینند و یاد گروگان­ها می­افتند .

-        شاید بزرگ‌ترین بی‌عدالتی در موج تنفر از ایرانی‌ها این بود که ایرانی‌ها اغلب از تحصیل‌کرده‌ترین و موفق‌ترین مهاجران در آمریکا هستند. اخلاق کاری و دغدغه برای تحصیل، از ما شهروندانی تقریباً ایده‌آل می‌سازد. هیچ‌کس نظر ما را درباره‌ی اینکه گروگان‌گیری کار درستی بود یا نه نمی‌پرسید، ولی تک‌تک ایرانی‌های آمریکا تاوان آن را می‌پرداختند. یک بچه یک گلوله‌ی کاغذی پرت می‌کند، تمام کلاس تنبیه می‌شوند.

 

لاس وگاس منطقه مورد علاقه پدر در این کره خاکی است. در بچگی ناچار بودم تعطیلات زیادی را توی آن لانه فساد وسط بیابان تحمل کنم. تا یک تعطیلی سه چهار روزه می‌رسید، پدر با خوشحالی می‌گفت «برویم لاس وگاس» من از آنجا متنفر بودم اما لاس وگاس ارزان و باب طبع پدر بود. پس راه می‌افتادیم." ... در مهم­ترین بخش مراسم، مادر قران را می­گرفت بالای چارچوب در و یکی یکی از زیرش رد می­شدیم . با این کار خیال پدر و مادر راحت می­شد .... من همیشه از توسل به مذهب در رابطه با لاس وگاس معذب می­شدم؛ مطمئنم پیامبر هرگز چنین جایی را تایید نمی­کرد.

وقتی برنامه عروسی رسمی شد، شروع کردیم به تهیه فهرست مهمان­ها. ..... طرف فرانسوا در جشن عروسی ...به تعداد قابل توجه 4 نفر رسید برخلاف فامیل فرانسوا،‌اقوام من گرم برنامه ریزی برای یک مراسم لذت بخش بودند. پدر و مادر مثل بابانوئل فهرستی طولانی از نام ها پیش رو داشتند این اولین عروسی  فرزندان شان بود و نمی‌شد کسی را از قلم بیندازند. سالن پذیرایی گنجایش ۱۶۵ نفر را داشت و با در نظر گرفتنم اینکه فقط عمه‌ها و عموها و خاله‌ها و همسران و فرزندان و نوه‌هاشان ۹۸ نفر هستند مشکل‌ساز می‌شد. پدر و مادر حسابی نگران مدعوین بودند و هرکدام از دوستانی که از قدیم در ابادان می‌شناختند به یاد می‌آوردند. ترجیع‌بند حرف‌هاشان این بود: «آنها را که نمی‌شود نگوییم.» من نیمی از افراد فهرست را نمی‌شناختم. پرسیدم «خانواده عباسی کی هستند و چرا دعوتشان می‌کنیم؟» «آنها پارسال ما را به عروسی دخترشان دعوت کردند. تازه آنها استرالیا هستند. نمی‌آیند» آمدند و یک خواهرزاده‌شان را هم آوردند. " ... ما 140 نفر را دعوت کردیم؛ 163 نفر پذیرفتند و 181 نفر آمدند.

"قبل از اینکه با فرانسوا ازدواج کنم، به او گفتم من تیر و طایفه ام هم سر جهازم است. فرانسوا گفت که عاشق تیر و طایفه است، به خصوص مال من. حالا هروقت به دیدن فامیل می‌رویم - که همه شیفته‌ی شوهرم هستند-  می‌بینم که ازدواج او با من اصلاً به خاطر همین تیر و طایفه بوده. بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم؛ با همدیگر، یک فرش ایرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار می سازیم."

 

همه‌ی ما که مهاجرت کردیم می‌دانستیم توی آمریکا با هزار جور مشکل روبرو می‌شویم، اما هیچ وقت فکر نمی‌کردیم اسم‌مان این قدر دردسرساز شود. پدرمادرهای ما کف دستشان را بو نکرده بودند که یک روز از جایی سر در می‌اوریم که حکومت اسمهای تک سیلابی است... آیا آمریکایی ها می‌دانند چه محدوده وسیعی از صداهای داخل حلقی را ندارند؟ خب، لابد زبانشناس‌ها دلیلش را می‌دانند، اما حتم دارم فرهنگ آمریکا غنی‌تر می‌شود اگر یاد بگیرند کمی زبانشان را بچرخانند  و یاد بگیرند «خ» و «ق» را تلفظ کنند. مثل اضافه کردن چند ادویه جدید است به قفسه آشپزخانه. آهای دارچین و جوز هندی، برای هل و سماق هم جا باز کنید. "

معرفی کتاب

یادداشت نویسنده بر ترجمه فارسی

"وقتی خردسال بودم، پدرم آن قدر از ماجراهای دوران کودکی‌اش در اهواز و شوشتر برایم تعریف می‌کرد که حس می­کردم آن دوران را همراه او گذرانده‌ام. زمانی که خودم صاحب فرزندانی شدم، خواستم آنها ماجراهای من را بدانند. به همین دلیل بود که این کتاب را نوشتم.

بسیار خوشحالم که اکنون نسخه‌ای فارسی از آن در دسترس هموطنانم قرار دارد. امیدوارم احترام و عشق عمیقی که به خانواده و فرهنگم دارم در این صفحات جلوه یابد. اگرچه بیشتر عمرم را خارج از ایران گذرانده‌ام، ایران هنوز در رگ های من جاری است."

فیروزه جزایری دوما

 

عطر سنبل، عطر کاج در اصل ترجمه کتاب (Funny in farsi) است که توانسته جزو کتاب­های پرفروش­ آمریکا در دو سال گذشته باشد و جوایز متعددی را کسب کند، از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزة تربر (معتبرترین جایزة کتاب­های طنز آمریکا) و کاندیدای جایزة pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیرتخیلی در سال 2005. در ایران هم این کتاب تا امروز به چاپ هجدهم رسیده است. به سایت amazon.com  هم که سر بزنید و اسم انگلیسی کتاب را جست وجو کنید، می بینید که از آن، انواع و اقسام طرح جلدها یعنی انواع چاپ­ها هست، و خوانندگان این سایت، از 5 ستاره، 5/4 ستاره به کتاب داده­اند.

این کتاب بنا بر تاکید خود نویسنده ماجرای زندگی­اش در آمریکا است اما چه در آمریکا و چه در ایران به­عنوان کتاب طنز معرفی شده است.


 
 
چندبار بگویم که خوبم؟!
نویسنده : مریم - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
 

 



از حالم پرسیدی
گفتم خوبم
دروغ گفتم
...
حالم وقتی خوب بود که در کودکی کنار حوض می نشستم
و گمان می‌کردم که ماهی‌ها مرا می‌شناسند
و گنجشک‌ها آب خوردنشان را نشانم می‌دهند

باران یار دبستانیم بود
و هر قطره‌اش را بالش سرم می‌کرد
تا تنهاییم را تبعید کنم

وقتی خوب بودم که عطر نان تازه نوازشم می‌کرد
و نان بیات را به مرغ‌هایمان می‌دادیم
و اندازه‌ای که چوب الک‌ دولک می‌گرفت قانعم می‌کرد

دنیا به بزرگی محله‌مان بود
و بادبادکم فاتح آسمان دنیا

مادرم از پنجره می‌گفت که شام حاضر است
التماس می‌کردم که بازیم تمام نشده است
اما سخت گرسنه بودم

همیشه فکر می‌کردم که خیلی عاشق خواهم شد
و معشوقم را به زیارت بیابان خواهم برد
و بهترین مارمولک‌ها را نشانش خواهم داد
مخصوصا وقتی که از دویدن خسته می‌شوند و می‌ایستند

برای محبوبم سنجدهای کال را می‌چیدم
و قول می‌دادم که جلو آفتاب سرخشان خواهم کرد

از حالم می‌پرسی؟
چرا می‌خواهی به دروغ‌گفتن عاادتم دهی
از یار دبستانیم یاد بگیر!
همیشه به پنجره‌ام می‌کوبد
و شانه‌اش را در اختیارم می‌گذارد
بدون بحث و حدیث
و وقتی که می‌رود جیب‌هایم را پر می‌کند از عطر مهربانش

یادش به خیر!
مادرم می‌گفت که من در سحری بارانی به دنیا آمده‌ام
وقتی که هنوز گنجشک‌های محله
سرشان را از زیر بالشنان بیرون نکشیده بودند

نپرس!
سینه‌ام ابری ست
همۀ کوچه‌ها کوچ کرده‌اند
از هزاران کوچه یکی برایم نمانده است
کوچه‌ها دسترسی‌ها را با خود برده‌اند
یادش به خیر آن یکی کوچه‌مان که پر از غورباغه بود
غورباغه‌ها شب تا صبح از نفس نمی‌افتادند زیر ستاره‌ها
و پلک ستاره‌ها تا صبح آرام نمی‌گرفت

و یادشان به خیر گنجشک‌هایی که هر روز صبح
با لباس‌هایی نو در کوچه های شاخه‌ها
بی‌قراری مستانه‌ای داشتند
و هر روزشان عید بود

حالم را می‌پرسی؟
مرتکب زندگی هستم
و خریدار خندۀ کوچه‌ای گریزان
به سوی برهوتی ناتنی
برهوت‌ها هم با تکدرخت‌های تنها
و کوه‌هایی که دیگر نشانه‌های رهگذرها نیستند
از سکه افتاده‌اند

سکۀ رایج امروزها
بی‌نگاهی‌ها است و گناه‌های نامرسوم

فکر نمی‌کنی حالم را نپرسی بهتر است؟
چندبار بگویم که خوبم!


--
پرویز رجبی

 
 
تجربه زن بودن
نویسنده : مریم - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
 

 

شاید خیلی­ها با خوندن این تیتر وقتی بحث از تجربیات زنانه می­شه به فکرشون مسائل فیزیولوژی یا مسائل حقوقی و اجتماعی برسه اما در کنار این مسائل باید تجربه­های زیبا شناختی زن­ها را هم آورد زن­ها در اجتماع در عرف و در تاریخ و هنر و فرهنگ و جغرافی و ریاضی و مهندسی و .... باید و باید زیباتر از مردها باشند !!!!

دیدن یک زن زیبا در کنار یه مرد نه چندان زیبا عجیب نیست ولی دیدن یک مرد زیبا در کنار یک زن زیبا عجیب و ناراحت کننده است !!! برخی می­گویند بیچاره این مرد که باید با یک زن زشت زندگی کند و دیگری می­گوید بیچاره این زن که هر جا می­رود زشتی­اش صد چندان می­شود. برای همین هم مردها ترجیح می­دهند بروند به دنبال پنجه­های افتاب و آنانی که پنجه مهتاب هم نیستند باید .....!!!!

خود ما زن­ها هم در این دور باطل زیباشناختی اسیر هستیم خود من به شخصه وقتی فهمیدم که لیلای مجنون آنقدر زیبا نیست و حتی زشت هم هست در باورم نمی­گنجید که چرا مجنون دیوانه او شده است !!!! (احتمالا اگه من اون زمان توی قبیله اونا بودم خودم از اونای بودم که کلی پشت سرش غیب می­کردم)

به هر صورت ما زن­ها خودمان را تا سر حد مرگ می­رسانیم تا در دید افراد دور و بریمان زیبا باشیم دور و بری که می­گویم نصفش خود همجنسان­مان هستنداااااااا

من هم به حمداله از این تجربیات دارم که بیایم اینجا بنشینم و بگویم که رفتم فلان جا تا حد مرگ درد کشیدم که مثلا خوشگل شوم همین نمونه­اش دیروز که رفته بودم موهایم را رنگ کنم چیزی که متاسفانه آقایون ندارند متاسفانه را نه از روی خوبی که از بد ذاتی گفتم :)

مثلا می­خواستم که کلی زیبا بشوم رفتم و موهایم را دکلوره کردم البته نه روی موهام که مستقیم روی کله­ام  را پر از مواد آتش­زا کردند اولش فقط بوی گندش بود که چشم­هایم را می­سوازنید ولی روز بد نبینید سرم به شدت داغ شد چشم­هایم داشت از حدقه در می­آمد انقدر بی­تابم کرده بود که توی سالن ارایشگاه بالا و پایین می­رفتم تپش قلب گرفته بودم و نفسم بالا نمی­امد دیگر زیبا شدن معنای نداشت اون لحظه فقط دلم می­خواست زودتر تمام شود به خانوم ارایشگر می­گفتم نمی­خواهم ولی اونم فقط به فکر کار خودش بود و همش می­گفت تحمل کن دخترجان اگر الان بشورم رنگت خوب نمی­شود!!! و من هم با رویای زیبای تحمل می­کردم! ولی هر چه می­گذشت به جای کم شدن و عادت کردن بدتر می­شد تا جای که حتی اشکم درآمد و دست و پایم شروع به لرزیدن کرد حالا وسط ان همه رویای زیبا شدن می­ترسیدم نکنه حالا این وسط بیافتم!! خلاصه به هر جون کندی بود الهام خانوم را راضی کردم که سرم را بشورد وقتی سرم را شست تازه دیده­ام وووووو موهایم نارنجی شده است :) خانوم ارایشگر ناراضی بود که اگر  10 دقیقه تحمل می­کردی اینطوری نمی­شد و من توی دلم می­گفتم ارههههه 10 دقیقه ....... الهام خانوم گفت توقع نداشته باش که رنگ دلخواهت در بیاید گفتم بیخیال نهایتش خرجش یه رنگ سیاه است ! توی اون لحظات پردرد از اون موهای رویایی نهایت به موهای خودم فکر می­کردم ولی این تجربه باعث شد تا بگویم که دیگر برای اولین بار و اخرین بار است که فکر زیبای­های مدل غربی می­افتم و دیگر تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم تا زیر بار مولفه­های زیباشناسی مردسالارانه بروم !!! چه ربطی داشت این تیکه اخر مانیفستم نمی­دونم.

هنوزم که هنوزم کله ی بیچاره­ام باور ندارد که من باهاش اینطور بی­رحمانه برخورد کردم هنوز پوست سقف سرم توی شوکه.

خواستم این رو بگم که ما زنها به غیر از دردهای بیولوژی و اجتماعی و عرف و حقوق و تاریخ از این مدل دردها هم داریم که شاید خیلی وقتها هم ربطی به تفکرات مردانه نداشته باشه شاید خیلی از مردها زنهاشون رو به حالت طبیعی بیشتر دوس داشته باشند ولی خود ما زنها هستیم که گاهی برای بهتر جلو دادن و خوب ماندن خودمان را توی دردسر می اندازیم البته وقتی به عمق این داستان هم می ریم رگه های تند مردسالاری وجود داره اینو گفتم که یه وقت مردا توهم نزنن که ما زنا مازوخیست داریم خود این دردهای ما ناشی از سادیسم مردا داره بله بله بلهههههههه

 

 


 
 
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده اند
نویسنده : مریم - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
 
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
دکتر شریعتی
 

 
 
استیو جابز
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 

 

استیو جابز

 

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه ی دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده است. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدی نداشتم که کلاس های خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت های کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است.

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد

به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ی ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود این مجله مال دهه ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ی هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می کنم

سخنرانی استیو جابز مدیر عامل اپل در دانشگاه استنفورد

 

 

در سوگ استیو - که رئیس شرکت پیکسار خالق این شخصیت های عزیز هست - سیاه پوشیدند

 

خب که چی مثلا خواستم بگم که استو جابز مرده متن سخنرانیشو می ذارم که بگم اون ادم متفاوتی داره که مثلا به کسانی که ایینجا می ان بگم سعی کنید زندگی تون رو خودتون بسازید که چی بشه ؟

اگه همه ماها قرار بود که اینطوری باشیم که همه مون تکراری بودیم


 
 
اسب سرکش در سینه لیلی
نویسنده : مریم - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
 


لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،

نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،

تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،

این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.
 
 
 
 
 
لیلی نام تمام دختران زمین است./عرفان نظر آهاری

 
 
روز جهانی سالمندان
نویسنده : مریم - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 

 

 فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

امروز روز جهانی سالمندان است

بد نیست یه سری به پدر بزرگ ها و مادر بزرگمون یا پدر مادرهای سالمندون بزنیم

 

 

 


 
 
کتابخانه/ پرنده من
نویسنده : مریم - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 
  • مامان می گویذد محله شما مثل صندوق خانه است، همه چیز در ان پیدا می شود . راست می گوید. خیابان ما پر از نعمت است. چندتا نانوایی و صدتا بقالی که اولش مانده بود از کدامشان خرید کنم که به ان دیگری بر نخورد. سبزی فروشی و میوه فروشی ان قدر زیاد است که به همه می رسد.

ولی پیاده روها، لطمه ای جدی به عشقم می زند. آن قدر تنگ و باریک است که نمی شود شانه به شانه رفت. یا باید جلوتر بروی یا عقب بمانی. یا تند بروی و یا راه بدهی. اگر نگاهت به پایین باشد لکه م یبینی. کف پیاده رو بر از لکه است. لکه های اب،خلط دهان، روغن و یا سبزی له شده .......

 

 

  • امیر به طرف اینده می رود. عاشق اینده است. گذشته را دوست ندارد، ان هم گذشته زنانه ای که نه از دیورا پریدن دارد نه دوچرخه سواری نه فوتبال در محله. گذشته ای پر از پچ پچه و حرف های درگوشی و خاله بازی است. گذشته ای که به زیر زمین های تاریک و پستوها منتهی می شود امیر حاضر نیست یک قدم با من به عقب برگردد.

من هم گذشته را دوست ندارم . تاسف آور است چون گذشته مرا دوست دارد . بعضی وقت ها مثل جانوری روی کولم سوار می شود و خیال پایین امدن ندارد فکر می کردم بعد از وصل شدن به امیر بتوانم ان را زمین بزنم. ارزو می کردم به آسانی از دست دادن بکارت، از شر آن خلاص بشوم.

 

 

  • خاله محبوب می گوید

من فقط به عشق ماتیک، زن جعفر شدم.

مامان نمی داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.

"یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و من باید این دفعه دختر او باشم. یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست ، شوهرت است. از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده."

امیر می گوید: "با تو که عروسی کردم همان روز بهت گفتم من رفیق راه می خواهم نه سنگ راه."

یادم نمی اید که امیر چیزی ار راه گفته باشد.

 

 

  • وقتی از من سیر می شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر می اندازد. بعضی وقتها به شکل نهنگ در می ایم و اخر سر تبدیل به همان خرس قطبی می شوم

وقتی از من سیر می شود مرد مجردی می شود که به اشتباه در خانه شلوغی مهمان است. این جور وقت ها بچه ها دیگر باهوش و کنجکاو نیستند اطلا به پدرشان نرفته اند. کزاحم و دست و پا گیرند. با سوالات بی مرود شان مخ می خورند و بدون هیچ شرط و شروطی مال من اند ...... من باید مفلوک تر از همه باشم که وقتی سیر می شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم ، بگذارم و به صدای اب کشی توی روده هایش گوش کنم و تازه شرمنده ان همه سیری باشم.

 

پرنده من / فریبا وفی

دنیای زنانه و روزمره با ترس ها و کش مکش ها

پرندهٔ من نخستین رمان فریبا وفی بود و در سال 1381 منتشر شد که بسیار مورد استقبال منتقدین قرار گرفت. این کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزه سومین دوره جایزه هوشنگ گلشیری و جایزه دومین دوره جایزه ادبی یلدا شده است و از سوی بنیاد جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر واقع گشته است.

 


 
 
به همین سادگی،
نویسنده : مریم - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

 

عزیز من

خوشبختی، نامه یی نیست که یک روز ، نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و ان را به دست های منتظر تو بسپارد.

خوشبختی، ساختن عروسکِ کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم رنگین شکل پذیر...

به همین سادگی،

به خدا به همین سادگی...

اما یادت باشد که جنس آن خمیر، باید از عشق و ایمان باشد

نه هیچ چیز دیگر ....

ابراهیم نادری/ ابوالمشاغل


 
 
← صفحه بعد